نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آلام | مهسا آریا کاربر انجمن یک رمان

از کدوم شخصیت خوشتون‌ میاد؟

  • ترانه

    رای 0 0.0%
  • مسعود

    رای 0 0.0%
  • امیر

    رای 0 0.0%
  • مهسا

    رای 1 100.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1

(Luna)

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
21
 
ارسالی‌ها
2,394
پسندها
13,629
امتیازها
38,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #41
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : (Luna)

(Luna)

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
21
 
ارسالی‌ها
2,394
پسندها
13,629
امتیازها
38,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #42
در آغوشم بگیر
که این شب طولانی است
و استخوان‌هایم خسته‌اند.

*****

پوزخندی مهمان صورت ترانه شد و صورتش را کمی به سمت پنجره‌ای که حصارهای آهنی آن را در آغوش گرفته بودند، شد.
- اگه بگی رئیس جمهوری هم باور می‌کنم، چون تو تقدیر من رسیدن شیرین به فرهاد هم طبیعیه. تنها مورد عجیب منم!
عاطفه دستش را روی دست دست‌بند شده ترانه گذاشت و آن‌ را نوازش کرد. در گلویش بغض لانه کرده بود، ولی غرورش نمی‌گذاشت آن را بیرون بفرستد.
- آرزوم بود یه روز پلیس بشم، بابام سرهنگ بود و تو یکی از ماموریت‌هاش شهید شده بود. روزی که شهید شد، من فقط ۴ ساله بودم و از همون موقع فهمیدم تنها شدن یعنی چی! یه روزهایی می‌آمد که دلم می‌خواست فقط بابام کنارم باشه و سرم رو بگیرم بالا و بگم " من هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : (Luna)

(Luna)

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
21
 
ارسالی‌ها
2,394
پسندها
13,629
امتیازها
38,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #43
امیر خواست دهن باز کند که صدای قیژ در کنار دیوار بلند شد. نگاه هر دویشان به سمت مردی که کت سبز تیره پوشیده بود برگشت، مردی که ته‌ریش سفیدش خیلی به چشم می‌آمد و چشم‌های خاکستری‌اش را به رخ می‌کشید. مردی که با ریتم‌ خاصی قدم برمی‌داشت‌ و صدای کفش‌هایش روی پارکت‌های قهوه‌ای آهنگ زیبایی ایجاد کرده بود. روی صندلی روبروی امیر نشست و سیگاری که گوشه لبش بود را در جا سیگاری روی میز خاموش کرد و انگشتانش را روی میز گذاشت، ریتم گرفت و انگشتر نقره‌اش را نشان می‌داد. او کسی بود که برای همه تایماز بود و برای امیر، فردی آشنا! امیر به چشمان او نگاه می‌کرد و سعی داشت خنده‌اش را جمع کند، ولی نشد و از آخر قهقهه‌ای زد و از روی صندلی بلند شد:
- دوربین مخفیه؟ بابا شما چرا انقدر بازیگرین؟
سهیل که از دیدن واکنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : (Luna)

(Luna)

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
21
 
ارسالی‌ها
2,394
پسندها
13,629
امتیازها
38,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #44
- می‌دونی مشکل ما چیه؟ مشکل ما اینه که فکر می‌کنیم همه چیز همون چیزیه‌ که می‌بینیم. نمی‌دونیم که پشت پرده ماجرا چه افرادی دوست دارند گردن ما رو بزنند.
علیرضا سیگار رو بین لبانش کشید و روی سرامیک انداخت.
- این یعنی... اونی ‌که ما فکر می‌کنیم، غلطه؟
- هر وقت یه قدم برای من برداشتی‌، من میگم چی درسته و چه غلطه؟
علیرضا با چشم‌هایی که از تعجب گشاد شده بود به او نگریست.
- تو حالی‌ات هست تو چه لجنی گیر افتادیم؟ همین که الان تو زندان نیستی، بنظرت یه قدم نیست؟
- گوش‌های من مخملیه‌؟! اگه الان بیرونم، فقط بخاطر این بوده که بهم نیاز داشتین و خودت خوب می‌دونی اگه خودم نمی‌خواستم، حتی سایه‌آتون به سایه‌ام نمی‌رسید.
- دعوا که نداریم؟ چرا انقدر سرخ شدی یهو؟ من هنوز هم همون رفیقی‌ام که هر وقت دلت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : (Luna)

(Luna)

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
21
 
ارسالی‌ها
2,394
پسندها
13,629
امتیازها
38,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #45
ساتن کالباسی‌رنگی که این روزها مانند گذشته زیبا به نظر نمی‌رسید، پارچه‌اش با توجه به اینکه با مواد شوینده خوبی شسته نشده بود، دیگر زیبا و براق نبود و لکه‌های اشک در دو طرف بالش دیده می‌شد. چقدر با ذوق این روبالشی‌ها را دوخته بود و در اوقات بیکاری‌اش به دنبال ردی از کثیفی بود تا سریعا آن‌ها را پاک کند، اما الان چیزی جز آلودگی مهمان این یادگاری عزیز باقی نمانده بود. به زور و زحمت پلک‌هایش را فشار داد تا شاید خوابش ببرد و کم کم داشت موفق می‌شد که ناگهان شالی دور گردنش قرار گرفت و گلویش را فشرد، فردی از پشت سر به قصد خفه کردن او شال را می‌کشید تا نفس‌ ترانه رفته رفته کم شود. او داشت موفق می‌شد و ترانه به خس خس افتاده بود، چشمانش گشاد شده بود و نوک انگشتانش را به دیوار می‌کشید تا شاید بتواند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : (Luna)

(Luna)

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
21
 
ارسالی‌ها
2,394
پسندها
13,629
امتیازها
38,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #46
پرستار ماسک سبز رنگ را بر دهان ترانه گرفته بود تا اکسیژن از دست رفته ریه‌هایش برگردد و نبضش کمی تندتر از الان شود.
دو ماشین مشکی از در زندان پشت آمبولانس به راه افتاده بود، ولی نگهبان امشب ناشی‌تر از آن بود که متوجه شود، گیج بود و آن هم ریشه در کمبود خوابی داشت که این چند روز به سراغش آمده بود. راننده آمبولانس از گوشه چشم به ماشین‌های پشت سرش نگاهی انداخت و با دیدن علامت دادن آن‌ها، سرعت ماشین را کم کرد. بدون اینکه نگهبان متوجه شود از راه فرعی رفته بود و هوشش‌ را به رخ می‌کشید.
راهنمای سمت راست را زد و صدای تیک تیک راهنما سکوت کابین جلو را شکست و چشم‌های نگهبان از تعجب در کاسه گرد شد:
- چی شد؟ چیکار می‌کنی؟
راننده آمبولانس همانطور که دستش را به سمت جیبش می‌برد، زمزمه کرد:
- می‌خوام یه کم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : (Luna)
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Abra_.

(Luna)

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
21
 
ارسالی‌ها
2,394
پسندها
13,629
امتیازها
38,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #47
می‌خواست به همه چیز سامان دهد، ولی امیر در دفتر بهم ریخته‌اش روی زمین نشسته بود و به دیوار روبرو خیره شده بود. سهیل روی صندلی نشسته بود و با پا روی پارکت‌ها ضرب آهنگ گرفته بود. نگاهش به چشمان قرمز رنگ امیری بود که اصلا تو این دنیا نبود، اگر پلک‌هایش هر چند ثانیه تکان نمی‌خورد، قطعا به زنده بودنش شک می‌کرد.
- چطور میشه؟ اصلا مگه میشه؟
سهیل با شنیدن زمزمه‌های امیر از جا بلند شد و خواست به سمت میز برود که امیر با ضرب از جا بلند شد.
- باید برم ببینمش‌.
سهیل با چشمان گرد به او نگریست و ابروهایش را بالا انداخت:
- کی رو؟
- باید برم خونه مسعود...دارم خواب می‌بینم. می‌دونم الان مسعود خونه است و ترانه هم داره آشپزی میکنه. یه کابوس طولانی و مزخرف که باید تموم بشه.
سهیل قدمی او نزدیک‌تر شد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : (Luna)

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا