- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 855
- پسندها
- 5,400
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #351
هوای شب خنک بود. بوی کاج و سنگ نمخورده در هم آمیخته بود. کفشهایش روی سنگریزههای محوطه صدا دادند. حداقل بیست پلهی کوتاه باید بالا میرفت تا به درب وردی برسد. هیچکس انتظارش را نمیکشید. باید حدس میزد. آن موجودات مغرور خوش نداشتند که کسی را بالای سر خود ناظر ببینند. نفس عمیقی کشید و انگشتان یخزدهاش را از چنگ مشتهایش رها نمود.
نباید اضطرابش را میدیدند... نه! نباید حتی ضربان قلب سریع او را میشنیدند. نشان دادن احساسات یک ضعف بزرگ بود. ممکن بود حتی برایش مرگ را به ارمغان بیاورد. نفس عمیقی کشید. مگر میشد که نفرت و ترس درون قلبش را سرکوب کند؟! همین که پایش روی سنگفرش رسید، حضور کسی را حس کرد.
سرش را بالا آورد. مردی با قامت متوسط در بالای پلهها ایستاده بود. لاغر بود با پوستی...
نباید اضطرابش را میدیدند... نه! نباید حتی ضربان قلب سریع او را میشنیدند. نشان دادن احساسات یک ضعف بزرگ بود. ممکن بود حتی برایش مرگ را به ارمغان بیاورد. نفس عمیقی کشید. مگر میشد که نفرت و ترس درون قلبش را سرکوب کند؟! همین که پایش روی سنگفرش رسید، حضور کسی را حس کرد.
سرش را بالا آورد. مردی با قامت متوسط در بالای پلهها ایستاده بود. لاغر بود با پوستی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.