- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 888
- پسندها
- 5,736
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #361
در بیصدا باز شد و تاریکیِ اتاق مثل پردهای سنگین به استقبالش آمد. نخستین چیزی که حس کرد، بوی گرم خون تازه بود. آهسته در طول راهروی کوتاه جلو رفت. قدمهایش سست و بیصدا بودند. دست چپش روی سطح ناهمگون کاغذدیواری جلو میرفت تا آن هنگام که به لبهی ورودی اتاق رسید.
صدای نالههای لرزان و ظریف زن تمام وحشت آکامه را از زیر خاکستر بیدار کرده بود. دقیقهای طول کشید تا خودش را مجاب کرد به درون اتاق تاریک نگاه کند. نه تنها صدای نالهی زن میآمد صدای جرعههای عمیق و با فاصلهای نیز به گوشش میرسید. جرعههایی که مو به تن آکامه سیخ میکردند. آهسته و لرزان سرش از از پشت دیوار کاذب بیرون آورد.
اتاق بزرگ و نسبتاً تاریک بود. پردههای ضخیم مخملی نیمهکشیده بودند و تنها شکافی باریک میانشان اجازه میداد نور...
صدای نالههای لرزان و ظریف زن تمام وحشت آکامه را از زیر خاکستر بیدار کرده بود. دقیقهای طول کشید تا خودش را مجاب کرد به درون اتاق تاریک نگاه کند. نه تنها صدای نالهی زن میآمد صدای جرعههای عمیق و با فاصلهای نیز به گوشش میرسید. جرعههایی که مو به تن آکامه سیخ میکردند. آهسته و لرزان سرش از از پشت دیوار کاذب بیرون آورد.
اتاق بزرگ و نسبتاً تاریک بود. پردههای ضخیم مخملی نیمهکشیده بودند و تنها شکافی باریک میانشان اجازه میداد نور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.