• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم BNY رمان خون کور: بال‌های سقوط | کورویامی نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Kuroyami
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 147
  • بازدیدها بازدیدها 14,705
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    the kingdom of vampire
  • کاربران تگ شده هیچ

نظرتون راجع به رمان؟

  • عالی

    رای 8 66.7%
  • خوب

    رای 1 8.3%
  • متوسط

    رای 0 0.0%
  • افتضاح

    رای 0 0.0%
  • شخصیت مورد علاقه‌تون؟

    رای 1 8.3%
  • ریجس

    رای 3 25.0%
  • سیریوس

    رای 0 0.0%
  • میکایلا

    رای 1 8.3%
  • مارکوس

    رای 0 0.0%
  • هکتور

    رای 0 0.0%
  • هریس

    رای 0 0.0%
  • گاجوتل

    رای 0 0.0%
  • آکامه

    رای 1 8.3%
  • کیتو

    رای 0 0.0%
  • رانمارو

    رای 0 0.0%
  • هانا

    رای 0 0.0%
  • دیدارا

    رای 1 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    12

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #101
سیریوس دست از مالیدن گوشش برداشت و پشت سر هانا رفت. دستانش را روی سر شانه‌های ضعیف هانا گذاشت:
- اومم. ایشون ناجی ما بود. اگه پیداش نمی‌شد هنوز داشتم تو سلول می‌پوسیدم. هیمورا... هانا. اگه اشتباه نکنم.
میکایلا از پشت سر حرف سیریوس را اصلاح کرد:
- هانابی.
میکایلا هنوز اخمش را باز نکرده بود که به تلخی طعنه‌اش را اضافه کرد:
- یه افسونگر. یه قاتل و یه دروغگوی ماهر.
میکایلا با هر کلمه‌اش یک خنجر زهرآلود درون قلب شکسته‌ی هانا فرو می‌کرد. هانا با شرم سرش را پایین انداخت و دامن پرچینش را میان انگشتانش کمی جمع کرد و فشرد. دوست داشت زمین دهان باز کند و او را ببلعد. یکدفعه صدای پدرش را در دوجو به یاد آورد:
- گوش کن هانا! صداقت بهترین سیاسته. گاهی اوقات حقیقت راه غیرممکن به نظر می‌رسه اما بهترین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #102
لیلیان با گیجی پلک زد. رومانی دیگر کجا بود؟! هانا گیجی لیلیان را دید. او ایده‌ای در مورد جهان دیوانه و قدیمی اطرافش داشت. به حتم آن نور باعث شده بود که به گذشته بیاید. میکایلا دست به سینه غر زد:
- منظورش والاکیاست.
نور فهمی در صورت لیلیان ظاهر شد:
- خب؟
هانا لبان خشکش را تر نمود. میکایلا کمی زیاد از خون او نوشیده بود برای همین حس عطش داشت. با این حال ترجیح داد که حرفش را به انتها برساند:
- شیاطین تو کشور ما دسته‌های زیادی دارن اما قدرتمندشون نژاد اُنی هست. پدر من هم جزو اوناست.
لیلیان علاقه‌ی خاصی به عشق‌های نایاب و ممنوعه داشت. البته عشق ممنوعه‌ی خودش و ولیعهد خون‌آشامان در این امر بی‌تاثیر نبوده است. هانا ادامه داد:
- من نمی‌دونم که دقیقاً چه اتفاقی افتاد اما یه نور باعث شد که یه دفعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #103
سیریوس پاهایش را روی میز دراز کرد و روی صندلی لم داد. دستانش را پشت سرش حلقه کرد:
- چیه؟ داری می‌سوزی از اینکه بهش نزدیک شدم؟ تو که طردش کردی! پس دیگه حق اظهار نظر در مورد اون شیرینی خوشمزه رو نداری!
میکایلا پوفی کشید:
- تو هیچ از رابطه‌ی بین من و هانا رو نمی‌دونی! عموی هانا باعث شد که من یه سال تموم شکنجه بشم! اوه و یه دیوونه‌ی روانی دیگه تو قبیله‌اش جلوی چشام چهل تا خون‌آشام رو سلاخی و تیکه تیکه کرد! به نظرت هنوز هم می‌تونم به دیده‌ی خوب به هیمورا هانا نگاه کنم؟
سیریوس ته ریش تازه جوانه زده‌اش را با لبخندی خاراند و دست به سینه شد:
- این موضوعیه که خودت باید حلش کنی. از اونجایی که تو لیاقت اون دختر خوشگل رو نداری من برش میدارم!
میکایلا لبانش را با زبان تر نمود:
- هانا مال منه!
سیریوس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #104
لیلیان لبخندی کوچک زد. در طی این سال‌ها همدمی جز پسر جوانش نداشت. با مردم دهکده نیز در قامت یک پیرزن برخورد می‌کرد تا هیچکس نتواند او را بیابد. برایش لذت‌بخش بود که با کسی گپ بزند. جرعه‌ای دیگر از شیر بز را نوشید:
- می‌دونی چرا اولش از اون پسره میکایلا ترسیدم؟!
هانا سرش را کامل سمت لیلیان برگرداند. نور کم جان ماه نیمه روی بدن دو زن افتاده بود. هانا با دقت صورت زیبای لیلیان را بررسی کرد. چشمان زمردین لیلیان مسحور شده خیره به ماه بودند. هانا کمی لیوان را فشرد:
- چرا؟
لیلیان خیره به هانا شد:
- شاید تو که یه افسونگر از یه کشور دیگه هستی این رو ندونی اما آگوست فاوست اسم خانوادگی پادشاه خون‌آشاماست. اون پسره از نسل اون مرده.
هانا تا به حال چیزی در مورد فامیلی پادشاه خون‌آشامان نشنیده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #105
لیلیان موهای فرش را رها نمود. موهای سرکش به حالت اولیه‌ی خود بازگشتند. لیلیان پاهای چاقش را کمی تاب داد:
- اون پسر از دستت بخاطر موضوعاتی که خودت می‌دونی عصبانیه. من صداتونو از تو آشپزخونه شنیدم. میکایلا محتاج یه گفت‌وگوی دو نفره و شخصیه.
هانا به دامن آبی کبالتی پرچینش چنگی زد. هنوز در قلب شکسته‌اش احساس خشم غلیان می‌کرد. لیلیان ادامه داد:
- من با میکایلا صحبت نکردم اما وقتی که دیدم چطوری به تو و سیریوس نگاه می‌کنه فهمیدم که اونقدر ازت بابت دروغگویی متنفر نیست ولی از اینکه گذاشتی سیریوس بهت نزدیک بشه خیلی عصبانیه.
دمی نیزه‌وار و بلند از زیر دامن خاکستری و چروک لیلیان بیرون آمد. لیلیان دمش را در دست گرفت:
- سیریوس به صورت غریزی به همه‌ی زن‌ها نزدیک می‌شه. هنوز کامل یاد نگرفته که غریزه‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #106
شبگرد هفتم:

×سر رانمارو×


دو روز بعد

لیلیان در قامت یک پیرزن مشغول پختن سوپ سیب‌زمینی برای ناهار بود. کمی صاف ایستاد و با ملاقه‌ی فلزی کمی از سوپ را مزمزه کرد. تنها ادویه‌ای که داشت، نمک و سبزی‌های معطر بود. ادویه‌های گران‌قیمت مانند فلفل، زردچوبه و زعفران مخصوص اشراف و نهایتاً شوالیه‌های گرانقدر و میهمانی‌های بزرگشان بودند. مردم عادی سهمی از طعم‌های استثنایی و لذیذ شرقی نداشتند.
لیلیان کمی نمک و مقداری سبزی معطر به سوپ اضافه کرد. او همیشه حواسش بود که سیر به داخل خانه نیاورد. سیریوس نیز مانند پدرش و سایر اصیل‌های دیگر به سیر حساسیت داشت و در صورت مصرف بدنش کهیر‌های وخیمی می‌زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #107
لیلیان تنها همین را کم داشت. شوالیه‌ی رو به رویش بویی از رحم و مروت نبرده بود. اگر مأموران کلیسا می‌فهمیدند که او و پسرش در واقع چه کسانی هستند، دیگر زندگی در میان انسان‌ها برایشان غیر ممکن می‌شد. لیلیان چاشنی اشک و ناله و آه و نفرین را به التماس‌هایش اضافه نمود. شوالیه تنها آهی سر داد:
- خانم! تنها پسر شما نیست که به خدمت خونده شده. از دهکده‌ی سان سیزده پسر دیگه هم واجد شرایط سربازی رفتن هستن.
لیلیان با پر دامن اشک‌های صورت پیرش را زدود:
- به من پیرزن رحم کن شوالیه! اون پسر بهم کمک می‌کنه تا داغ پسر و عروس جوون‌مرگم رو تحمل کنم. شوهر بیچاره‌ام توی جنگ کشته شد و فقط برام یه پسر گذاشت. پسرم هم تازه بعد از چشیدن خوشبختی جوون مرگ شد و فقط یه نوه برام موند. من پیرزن دیگه طاقت دوری از نوه‌امو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #108
سیریوس روی پیراهن سفیدش یک جلیقه‌ی پوستی پوشیده بود که نشان می‌داد او یک شکارچی است. ترکش آویزان از کمرش پر از تیر بود. نیمه اینکوبوس کمان بلندش را در کنار درب ورودی گذاشت. سمت مادرش که برگشت، فهمید که چیزی اشتباه پیش رفته است. صورت لیلیان کمی رنگ پریده و مریض احوال بود. صدای آرام سیریوس، لیلیان را به خودش آورد:
- چیزی شده مامان؟
لیلیان لبخندی ملایم به سیریوس زد:
- چیزی نشده. فقط یه شوالیه اومد و گفت که پسرای بالای شونزده سال باید برای سربازی به دژ گرژیت برن.
سیریوس اخم کوچکی کرد. سال قبل هم برای گرفتن سرباز به دهکده آمده بودند اما مادرش با پرداخت بهای گزاف ده نقره، شوالیه‌ی حریص را از سرشان باز کرده بود. سیریوس کمی پشت سرش را خاراند:
- بذار حدس بزنم. این سری یکی از همون شوالیه‌های معتقد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #109
لیلیان چنگال‌‌های سیاهش را به دیوار چوبی فرو کرد. نگاه حریصش روی رانمارو قفل شده بود. آهسته زمزمه کرد:
- اوه عزیزم تو قرار نیست هیچوقت به مراسم شکار بری. چون من قراره شکارت کنم.
ساکیباس با خنده‌های ریز و شیطانی در هوا اوج گرفت و به دنبال اتاق رانمارو گشت. باید منتظر می‌ماند تا شوالیه به خواب برود. لیلیان از بیرون همراه با سر رانمارو از طبقات به آرامی بالا رفت. شوالیه‌ی زره‌پوش بعد از رسیدن به طبقه‌ی سوم واز راهرو شد و درب چوبین اتاق پنجم را گشود.
لیلیان دور مهمان‌خانه چرخید. اتاق‌های این طبقه دو پنجره داشتند. یکی در روی دیوار و یکی در روی سقف شیروانی و چوبی مهمانخانه. لیلیان روی سقف فرود آمد. نگاهی به آسمان انداخت. تکه‌ابرهای کوچک و بزرگ از جلوی ماه نیمه می‌گذشتند و سایه‌ی او را روی سقف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #110
لیلیان با وحشت سرش را به گوش شوالیه نزدیک نمود:
- آروم باش... آروم! تو فقط داری خواب می‌بینی. یه خواب شیرین و دوست‌داشتنی.... ایرادی نداره که خودت رو رها کنی. این فقط یه خوابه! خودتو رها کن. حیوون وحشی درونت رو ول کن.
دست لیلیان روی قفسه سینه‌ی شوالیه بود و آرام آرام پایین می‌رفت که یکدفعه مچ باریکش در میان حصاری پولادین اسیر شد. صدای خشنی گفت:
- که حیوون وحشی رو ول کنم. هان؟!
ساکیباس نگاه وحشتزده‌اش را بالا آورد. یک جفت چشم نقره‌ای در دریایی سیاه از خشم، خیره به او مانده بود.
قبل از آنکه لیلیان بتواند خودش را تکانی بدهد آرنج رانمارو به گیجگاهش خورد. تعادلش را از دست داد و از روی تخت به زمین افتاد. نگاهش سیاهی می‌رفت. تنها همین را فهمید که بدن بی‌حسش در میان پتو پیچیده شد. با گیجی سرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا