• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبرد با کریستین بایتگ‌ها | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 42
  • بازدیدها بازدیدها 3,030
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #31
نگاه دوناتا روی ازدحامی از جمعیت چرخ خورد، همان جمعیتی که مشخص نبود، دوست او هستند یا دشمن جانش؛ اما با این حال، نمی‌توانست غم و غصه‌های آن‌ها را ببیند و دست روی دست بگذارد یا اجازه دهد زمان همه چیز را مشخص کند. مقابل یکی از سربازانش قرار گرفت و با صدای تحلیل رفته‌ای که غبار غم روی آن نشسته بود، گفت:
- چندتا از سربازها رو به مکانی که رهبر بومی‌ها هست، بفرست و گوش‌زد کن که با اون روبه‌رو بشن تا قصد و غرضش رو بفهمیم، اگر هدفش جنگه، ما آماده‌ایم، اگر هدفش صلح و دوستیه، من با اون روبه‌رو میشم تا صحبت‌های لازم رو انجام بدیم.
سرباز سری تکان داد و لب برچید.
- اگر دست از پا خطا کرد، رهبر رو بکشیم؟
دوناتا دست مشت شده‌اش را باز کرد و با چشمان آتش‌بارش در چشمان سرباز خیره شد و از لای دندان‌های کلید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #32
دوناتا لبخند مرموزی روی لبانش نشاند و بدون این‌که به سؤال‌ لونا پاسخ دهد، به طرف دوک قدم برداشت و گفت:
- باورم نمی‌شه که برگشتی! اون هم با لونا!
منتظر سخنی از جانب دوک نماند و به لبخند لبانش عمق بیشتری بخشید که دندان‌های سفیدش، نمایان شد.
- یورای! دوتا از بهترین اتاق‌ها رو برای دوک و لونا آماده کن! ترجیحاً اتاق‌ها ذره‌ای مشکل یا ایراد نداشته باشن!
یورای نگاهش را پایین کشید و بدون توجه به سگرمه‌های درهم فرو رفته‌ی دوک، سرش را برای ادای احترام پایین انداخت و پس از تعظیم، مسیرش را در پیش گرفت. دوک با چهره‌ای خشمگین چشم از مسیر پسر جوان گرفت و به طرف دوناتا قدم برداشت.
نفس عمیقی کشید و پس از اندکی مکث، با تردید گفت:
- حقیقت چیزی نیست که از زبون لونا شنیدی!
سپس جزئیات صورت دوناتا را از دید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #33
دوناتا روی پاشنه‌ی پایش چرخید و زیر چشمی نگاهی به جزئیات صورت دوک انداخت. دوک هم هم‌چنان با حسی عمیق، در چشمان آتش‌بار او، زل زده بود. استراتژی عجیبی که در این صحنه وجود داشت، ارتباط چشمی و ضربان قلبی‌ بود که به مراتب بالاتر می‌رفت. از چهره‌ی ملتهبش مشخص بود که از دوک به شدت‌ خشمگین است.
- ظاهراً از این‌که متوجه شدی لونا زنده‌ست، خیلی خوش‌حالی دوک!
با وجود روشن بودن مشعل؛ اما هم‌چنان حیاط عمارت تا ایوان، به‌قدری تاریک بود که به سختی اجزای صورت‌ همدیگر را می‌دیدند. به زحمت توانستند آن‌چه که در حیاط عمارت تکان می‌خورد را ببینند. صدای جیغ زنی جوان، به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوش آن دو پیچید. دوک سریعاً یکی از مشعل‌ها را میان انگشتانش گرفت.
- همین‌جا منتظر بمون!
دوناتا مشعل را برداشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #34
او همچون انعکاسی از تاریکی بود، نه موجودی زمینی، نه کاملاً غیرمادی. زنانگی‌اش در تمام آوازهایی که به گوش می‌رسید، احساس می‌شد؛ در هر کلمه، در هر وزش نسیمی که در تاریکی شب پیچید، ردی از او بود؛ اما روزها می‌گذشت و در دل این تنهایی، چیزی در درون لیه‌نا تغییر کرد. صدای مرموزش بیشتر از قبل طنین‌انداز می‌شد و بی‌آن‌که متوجه شود، نیرویی درونش بیدار شد؛ نیرویی که به او اجازه می‌داد تا بخشی از وجودش را در دنیای فیزیکی آشکار کند.
در ابتدا، تنها سایه‌ای کوچک از او ظاهر می‌شد؛ گوشه‌ای از چهره‌اش، دستش که در میان مه و دود می‌رقصید. هیچ‌کس جز آن‌هایی که به دقت گوش می‌دادند، قادر به مشاهده این نشانه‌ها نبودند. این تغییر تنها آغاز یک سفر جدید بود. چیزی در درونش، شبیه به یک سرنوشت مشترک، او را به این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #35
یک شب تاریک و طوفانی بود. رعد و برق‌های مکرر، آسمان را می‌شکافت و باران به طرز عجیب و شدیدی، روی سقف عمارت می‌بارید. دوک در اتاق خواب مجلل و با شکوهش، بر روی تختش آرمیده بود. قبل از این‌که پلک خسته‌اش را بر روی هم بگذارد، مردمک چشمانش را بر روی سقف اتاقش به چرخش در آورد، فکرهای زیادی در ذهنش چرخید. روزهای اخیر، زندگی‌اش سرشار از اضطراب و رعب و وحشت شده بود! نشانه‌هایی از بحران‌های سیاسی در کشور، هراس از دشمنان و بروز نارضایتی در میان رعایا، همه و همه او را به شدت زجر می‌دادند.
اتاق خوابش، با شمع‌ و مشعل روشن بودند و پرده‌های سفید مخملی رنگ، توسط موجی از باد به ر*قص زیبای خود ادامه داده بود؛ ولی نور کم‌سوی شمع‌ها، فضای اتاقش را به تاریکی و عجیب و غریبی سپرده و سایه‌ی موجودی عجیب را بر روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #36
همان لحظه درب گشوده شد و ندیمه‌ها وارد اتاق شدند، یکی از آن‌ها با سینی‌ای که ظرف‌های بلوری در آن قرار داشت، به سمت دوک آمد و با لبخندی که مزین لبانش شده بود، ل*ب برچید.
- صبح‌تون بخیر!
لیوان آب را به سمت دوک گرفت و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- چی‌شده؟ خوب هستید؟
دوک بازدم عمیقش را از پره‌ی بینی‌اش بیرون فرستاد، با دستانی لرزان لیوان را میان انگشتانش گرفت، سعی کرد با خون‌سردی جرعه‌ای از آب را بنوشد؛ ولی حس می‌کرد که هنوز سایه با او همراه است. او به ندیمه‌هایش نگاهی گذرا انداخت و با صدایی ترسیده و ضعیف خطاب به ندیمه گفت:
- من... من یه کابوس... کابوس دیدم!
ندیمه بر روی صندلی در نزدیکی تخت دوک نشست و ل*ب برچید.
- می‌خواید باهم بریم داخل حیاط پشتی یکم قدم بزنیم؟
دوک سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #37
لباس مشکی رنگ کای، توسط باد به رقصی زیبا در آمده بود، با قدم‌های استوار و صدایی بشاش، لب گشود:
- دوناتا! از طرف رهبر بومی‌ها، چندتا نامه داری!
دوناتا چشمانِ درشت و مخمورش را در حدقه چرخاند، سپس انگشتانش را پشت کمرش گره زد و روی پاشنه‌ی پایش چرخید.
- نامه رو بخون!
کای نامه را راس و مماس چشمان حیرت‌زده و کنجکاوش قرار داد و با صدای بشاش‌تری نامه را خواند.
- همبستگی با رهبر احمقی مثل تو بی‌فایده‌ست! تو به دنبال صلح و آرامش نیستی، مثل یک روح شرور می‌مونی که صلح و آرامش رو توی خشم و نفرتش می‌بینه، نفرت تو، مثل شعله‌های آتیشی هست که هر روز، شعله‌ورتر میشه؛ اما تا جنگ به‌پا نکنی، خاموش نمی‌شه! یا افرادم رو بهم پس بده که صلح برقرار بشه، یا خودت رو برای یه جنگ آتش و یخ که عصر جدیدیه، آماده کن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #38
دوک سرش را کج کرد و کنار لیه‌نا نشست.
- لطفاً بیشتر راجع‌به خودت به من بگو!
- من نخ‌تابان اعظم شورای ولتارام، وارث مستقیمِ بافت هسته‌ای. سن من ۲۰۹ ساله اما به دلیل مجاورت با هسته‌های زمانی، ظاهری در آخرای دهه بیست زندگی خودم به سر می‌برم.
ناگهان چشمان لیه‌نا، دختر زمان تغییر رنگ داد و این بار دوم بود که چشمان نافذش تغییر رنگ می‌داد و از دیدگان دوک، دور نمانده بود، البته نه به صورت تصادفی، بلکه به صورت امواج نور. گاهی مثل یک طیف گرگ و میش صبح‌گاهی و گاهی مثل ستاره‌های دوردست.
باد لباس زیبای لیه‌نا که ردی بلند از پارچه‌‌ای که با رشته‌های نور ضعیف، تزئین شده، به رقص در آورد؛ ولی به هیچ عنوان چروک نمی‌شد. دستش را روی کمربند کرونوستش کشید تا صاف شود، زیرا تمرکزدهنده قدرت اصلی‌اش بود!
دوک، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #39
- منشأ وجود نوازیست‌ها، توی اتاقی به نام «هسته‌ی ژرفا» متولد میشه؛ جایی که انرژی خالص شهر ولتارا با ماشین‌های باستانی درهم آمیخته میشه. این فرایند نه ساختنیه و نه تولد؛ ولی بیدار شدنه. هر نوازیست هنگام شکل‌گیری، پژواکی از گذشته‌ی شهر رو توی وجودش جا میده.
دوک روبه‌روی لیه‌نا روی تخت بزرگی نشست و به آسمان سرخ‌فام چشم دوخت، گرچه رنگ آسمان او را به وجد آورده بود؛ ولی سؤال‌هایی که در قلک ذهنش انباشته شده، اجازه‌ی واکنش نشان دادن را به او نمی‌داد و تنها می‌توانست راجع به شهر ولتارا و هر آن‌چه که به این شهر ربط پیدا می‌کرد، بپرسد!
- ذهن‌شون برگرفته از چه چیزیه و سطح آگاهی‌شون تا چه حده؟
لیه‌نا خندید و نگاه آتش‌بارش را به آسمان دوخت. به یک‌باره آسمان سرخ‌فام به آبی تغییررنگ داد. دوک احساس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #40
24نوامبر، روز جمعه ساعت ۱۲ ظهر.
در تالار اصلی، گروهی از نوازیست‌ها گرداگرد هم بر سر میزی بزرگ روی صندلی‌های چوبی نشسته بودند. روی هر میز، چیزی شبیه شیشه‌های کوچک نور قرار داشتند. گویا هر شیشه یک داستان را روایت می‌‌کرد. تعدادی از نوازیست‌ها با سازهای کوچک، موسیقی غم‌انگیزی را می‌نواختند. یکی از نوازیست‌ها با پیانو، صحنه را زیباتر کرده و ریتم دل‌نشینی را با سوز صدایش، ایفا کرده بود. دوک با ذوقی وصف نشدنی و چشمانی که از شدت حیرت همچو ستاره می‌درخشیدند، در میان نوازیست‌ها قدم برمی‌داشت و مردمک چشمانش را در جزئیات صورت آن‌ها به چرخش در می‌آورد.
زمانی که نوازیست‌ها با عشق موزیک کلاسیکی می‌خواندند، شیشه نورانی در برابر اشعه‌های خورشید، می‌درخشید و در کسری از ثانیه، ناپدید میشد، گویا دنیا به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا