• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ماه سفید من باش | سمانه شیبانی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Samaneh85
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 159
  • بازدیدها بازدیدها 7,638
  • کاربران تگ شده هیچ

Samaneh85

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
667
پسندها
6,705
امتیازها
21,973
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #151
نزدیک خانه‌شان شده بودند که ماهک یاد مامان مهتا افتاد و فوراً گفت:
- میشه جلوی قنادی توقف کنی من شیرینی بخرم؟
اهورا سری تکان داد و کمی بعد ماشین را مقابل قنادی پارک کرد و گفت:
- چی می‌خوای بگو من بخرم؟!
ماهک در را باز کرد و همانطور که پیاده میشد گفت:
- مرسی! زود برمی‌گردم...!
و بدون اینکه به اهورا مهلت پاسخ یا جوابی را بدهد رفت!
اهورا شیشه‌ی ماشین را پایین داد و اجازه داد تا کمی از هوای سرد زمستانی بر تن خسته و عرق کرده‌اش بنشیند.
برخلاف ماهک که این روزها همیشه سردش بود؛ او که همیشه گرمایی بود حالا انگار گُر گرفته و در آتش اسیر شده بود.
لرز که به تنش نشست شیشه را بالا داد که در باز شد و ماهک هم داخل شد و گفت:
- ببخشید! بریم...!
اهورا حرکت کرد و در همان حال اشاره‌ای به جعبه‌ی شیرینی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Samaneh85

Samaneh85

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
667
پسندها
6,705
امتیازها
21,973
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #152
شهلا خانوم گفت:
- از زمرد خانوم خبری نیست؟
مامان مهتا همانطور که بشقاب پُر از میوه‌های رنگارنگ را برای مادرِ خواستگارِ دخترش جلوتر می‌کشید، گفت:
- پیش راحیل موندگار شده دیگه...دخترش اصفهان زندگی می‌کنه و بارداره!
بعد کمی صدایش را پایین‌تر آورد و ادامه داد:
- به لکه بینی افتاده و دکتر استراحت مطلق داده بهش!
بعد دوباره با همان تُن صدای معمولی ادامه داد:
- زمرد هم پیشش مونده دیگه...نمی‌تونه تنها بمونه که!
شهلا خانوم کمی شالش را مرتب کرد و بعد گفت:
- توروخدا زحمت نکشید مهتا خانوم! همین الان چای خوردم.
بعد نگاهی به ماهک انداخت و با لبخند گفت:
- ساکتی دخترم!
ماهک لبخند زد و چیزی نگفت و شهلا خانوم گفت:
- شهاب من که خیلی به این وصلت راضیه، انشالله شما هم موافق باشین و دست‌تون رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Samaneh85

Samaneh85

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
667
پسندها
6,705
امتیازها
21,973
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #153
از روی مبل بلند شد و بعد از کمی مکث گفت:
- من میرم یکم استراحت کنم...تو هم فکر کن و فردا نتیجه رو به من بگو.
جمله‌ی آخرِ مامان مهتا مثل تبر به مغزش می‌کوبید.
گفته بود «به من هم ظلم نکن»!
مامان مهتا رفته بود اما ماهک همانطور سرجایش مانده بود و سرش را به مبل تکیه داده و نفس عمیقی کشید.
ظلم به مامان مهتا در مرام او نبود.
او عاشق مادرش بود و عاشقانه او را می‌پرستید و یه عاشق نمی‌توانست ظالم باشد!
به شهاب فکر کرد.
جوان موجهی بود و نه تنها آرزوی هر زنی در موقعیت او، بلکه رویای هر دوشیزه‌ای هم می‌توانست باشد.
به نظرش مرد خوبی می‌آمد...از آنها که اهل خانه و خانواده هستن و وقتی ازدواج می‌کنند با تمام تفریحات روزهای مجردی خداحافظی می‌کنند و مردانه پای زن و زندگی‌شان می‌ایستند.
از همان‌ها که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Samaneh85

Samaneh85

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
667
پسندها
6,705
امتیازها
21,973
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #154
حق نداشت بار دیگر خودخواه باشد و فقط رضایت خودش را نگاه کند.
باید اول به مامان مهتا فکر می‌کرد؛ نباید ظالم میشد و ظلم می‌کرد.

***
نایلون گوجه، خیار و کاهو را برداشت و به سمت صندوق رفت؛ فاکتورش را حساب کرد و از مغازه خارج شد.
باران نم‌نم می‌بارید.
نفس عمیقی کشید و دلش خواست همان‌جا وسط راه خریدهایش را رها کند و یک دل سیر به حال و روز خودش گریه کند.
به مامان مهتا گفته بود موافق ازدواج با شهاب است و مامان مهتا هم انگار فقط می‌خواست همین جمله را بشنود چون چشم‌هایش درخشیده و لب‌هایش خندیده بود و دیگر نگاه مات و لب‌های لرزان ماهک را ندیده بود.
مامان مهتا گفته بود اول عمو بیژن را برای تحقیق می‌فرستد و بعد جوابش را به شهلا خانوم می‌دهد.
ماهک از شب قبل که این حرف‌ها را با مامان مهتا رد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Samaneh85

Samaneh85

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
667
پسندها
6,705
امتیازها
21,973
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #155
ماهک با گیجی نگاهش کرد و پرسید:
- چی شده؟ من چه کار کردم که خودم خبر ندارم؟
اهورا نفس عمیقی کشید و با پشت دست چندبار محکم لب‌هایش را فشرد انگار می‌خواست جلوی حرف‌های ممنوعه‌ای را که روح ماهک هم از آنها خبر نداشت بگیرد.
بالأخره دهان باز کرد و توانست مغزش را مرتب کند:
- مامانت از بابا خواسته که بره تحقیق!
ماهک آه عمیقی کشید و سری تکان داد و اهورا که سکوتش را دید عصبی ادامه داد:
- دیوونه شدی؟ تو نبودی می‌گفتی دوست نداری ازدواج کنی؟ تو جلوی من گریه نکردی که از دست مامانت و مامانم بخاطر اصرارشون به ازدواجت کلافه‌ای؟
ماهک سرش را به نشانه مثبت تکان داد و اهورا با حرص مشتش را روی فرمان کوبید و با خشم گفت:
- پس چرا ساکت موندی؟ هان؟ می‌فهمی داری با خودت چه کار می‌کنی؟
بغض ماهک با صدای بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Samaneh85

Samaneh85

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
667
پسندها
6,705
امتیازها
21,973
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #156
اهورا کلافه به صندلی تکیه داد و نگاهش کرد.
دیوانه بازی‌های ماهک را می‌شناخت.
می‌دانست با احساسش تصمیم می‌گیرد و بعد هزاران دلایل عقلانی و منطقی برای خودش ردیف می‌کند تا پای احساسش بماند و او دقیقاً عاشق همین احساسات تند و پاک شده بود؛ وقتی او را روی تاب با کتاب‌های عاشقانه و چشم‌های خیس پیدا می‌کرد محو احساسات بی‌آلایش او میشد.
این دختر قطعاً اگر عاشق میشد عاشقی کردن را خوب بلد بود!
فقط خودش می‌دانست که چقدر به عکس عروسی ماهک بدون اینکه ماهک را ببیند خیره شده بود! او فقط آراز را می‌دید و حسرت می‌خورد!
حسرت چشم‌هایی که برای عاشق و معشوق‌های افسانه‌ای آنطور خیس می‌شدند و حالا در چشمانِ مردِ داخل عکس خیره می‌شدند.
ماهک یک دستمال از جعبه‌ی دستمال کاغذی جدا کرد و اشک‌هایش را پاک کرد.
اهورا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Samaneh85

Samaneh85

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
667
پسندها
6,705
امتیازها
21,973
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #157
از پس زده شدن می‌ترسید.
از اینکه ماهک ناراحت شود که چرا حسش رنگ و بویی جز آنچه دارد که در ذهن دخترانه‌ی رویاباف او می‌گذرد!
عصبی از ماشین پیاده شد؛ در را بست و به دنبالش روانه شد.
با حرص و کلافگی صدایش زد:
- ماهک!
ماهک جوابش را نداد و درعوض گام‌هایش را با سرعت بیشتری برداشت.
بازهم صدایش زد:
- ماهک!
داشت به سمت تاکسی‌ها می‌رفت که اهورا با چند گام بلند و پرسرعت خودش را به او رساند و بند کیفش را محکم گرفت و وادارش کرد که بایستد و همزمان گفت:
- صبر کن باهات کار دارم.
ماهک کلافه بند کیفش را از دست اهورا بیرون کشید و گفت:
- به اندازه کافی شنیدم...برو چتر حمایتت رو سر یه بدبختِ بی‌نوایِ دیگه باز کن...من به ترحم تو نیازی ندارم!
اهورا با اخم گفت:
- این حرف‌ها چیه؟!
ماهک عصبی با دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Samaneh85

Samaneh85

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
667
پسندها
6,705
امتیازها
21,973
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #158
نفس عمیقی کشید و سرش را خم کرد تا ماهک را که به زمین خیره شده بود بهتر ببیند و همزمان گفت:
- منم چون دوستت دارم بهت این پیشنهاد رو دادم...چون نمی‌تونم نسبت بهت بی‌تفاوت باشم...چون نمی‌تونم ببینم بخاطر لبخند مادرت روی زندگیت داری ق*م*ا*ر می‌کنی و چون می‌دونم انقدر کله شّق و احساسی هستی که نمی‌تونم جلوی تصمیمت رو بگیرم و بعد از اون چون خودم رو می‌شناسم...چون می‌دونم خوره‌ی روح و روانم میشی...چون می‌دونم هربار که گرفته ببینمت باید خودم رو سرزنش کنم که من جلوی تصمیم اشتباهت رو نگرفتم...!
ماهک این‌بار آرام‌تر جواب داد:
- شهاب مرد بدی نیست...
اهورا نتوانست خودش را کنترل کند و این‌بار صدایش بلند شد:
- من کاری به ایکس و ایگرگ و هر خر دیگه‌ای ندارم...من می‌دونم ازدواج تو با این شرایط
روحی و با این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Samaneh85

Samaneh85

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
667
پسندها
6,705
امتیازها
21,973
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #159
اهورا پتو را به ضرب کنار زد و نشست.
نمی‌توانست بخوابد.
باید همین امشب با پدرش صحبت می‌کرد.
از روی تخت بلند شد و پیراهن آبی رنگش را از
روی صندلی میز کامپیوترش برداشت و با یک حرکت سریع آن را پوشید.
عادت نداشت بدون پیراهن از اتاقش خارج شود حتی حالا که راحیل و مادرش خانه نبودند.
در اتاقش را باز کرد و سرکی به هال کشید.
نور از اتاق راحیل بیرون می‌آمد.
از وقتی که راحیل ازدواج کرده بود؛ پدرش هروقت می‌خواست قرآن بخواند به اتاق او می‌رفت.
نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق راحیل رفت.
اتاق راحیل؛ پاتوق خاله‌بازی‌ها و پچ‌پچ‌های دخترانه‌ی ماهک و راحیل بود!
اما شب‌ها اگر هوس می‌کردند پیش هم باشند این راحیل بود که راهی طبقه‌ی پایین میشد.
اتاق ماهک درست در پایینِ اتاقِ اهورا بود و وقتی داخل بالکن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Samaneh85

Samaneh85

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
667
پسندها
6,705
امتیازها
21,973
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #160
سرش را بلند کرد و به پدرش که با چهره‌ای متفکر به او چشم دوخته بود نگاه کرد.
چند لحظه‌ای بین‌شان به سکوت گذشت تا بالأخره بیژن دهان باز کرد و گفت:
- من توی تمام این سال‌ها حال تو رو می‌فهمیدم.
اهورا سریع سرش را بلند کرد آنقدر سریع که لبخند بر لب‌های بیژن نشست و ادامه داد:
- من یه پدرم! یه پدر پسرش رو خیلی خوب می‌شناسه.
آه عمیقی کشید و ادامه داد:
- اما این بازی که داری شروع می‌کنی لااقل برای تو بازی خوبی نیست! می‌فهمی می‌خوای چه کار کنی؟ از شبی که بهم گفتی حال مهتا خوب نیست و حتی به مادرتم نگیم چون زمرد خودش رو نمی‌تونه کنترل کنه و با گریه و زاری زودتر از موعد به استقبال مرگ میره و مهتا رو متوجه بیماریش می‌کنه، من خودم شب‌ها خواب ندارم! فکر مهتا یک طرف و فکر ماهک و تنهاییش یک طرفه دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Samaneh85

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا