• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تکه آخر پازل ممنوعه | مهر دوخت حیدری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع nahlan
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها 776
  • کاربران تگ شده هیچ

درصد جذابیت رمان از نظر شما؟

  • زیر ۳۰ درصد

  • ۳۰ تا ۶۰

  • ۶۰ تا ۹۰

  • ۹۰ تا ۱۰۰


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

nahlan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/11/23
ارسالی‌ها
33
پسندها
246
امتیازها
990
مدال‌ها
2
سن
17
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
تکه آخر پازل ممنوعه
نام نویسنده:
مهر دوخت حیدری
ژانر رمان:
معمایی، عاشقانه
کد رمان: 5508
ناظر: اِنزوا؛ اِنزوا؛
خلاصه: بعد‌از وقوع حادثه‌ای مبهم دختر‌کم‌ سن‌ و ‌سالی توسط فردی ناشناس درجاده‌های خارج از شهر پیدا می‌شه، بدون‌ هیچ رد و یا مدرک شناسایی...
پرونده به اسم تصادف برای همیشه بسته مي‌شه؛ بعداز پنج سال دختر برای چاپ و انتشار کتاب خود اقدام می‌کنه که متوجه می‌شه کتابی که در دست داره هرگز نباید نوشته می‌شده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : nahlan

Ash;

مدیر تالار کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,385
پسندها
33,737
امتیازها
64,873
مدال‌ها
31
سن
17
سطح
33
 
  • مدیر
  • #2
تایید رمان.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان


آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ash;

nahlan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/11/23
ارسالی‌ها
33
پسندها
246
امتیازها
990
مدال‌ها
2
سن
17
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
هیچ روشنایی مطلق و یا تاریکی مطلقی توی دنیا وجود نداره.
تاریکی حال، روشنایی گذشته بوده و روشنایی حال، تاریکی آینده خواهد بود.
این مسئله برای همه چیز صدق میکنه، همه چیز ، حتی کتاب‌ها... .
***
سوز سردی توی بدنم درحال پیچ خوردن بود حس معلق بودن می‌کردم، صدای جیغ... داشت فریاد میزد... من... .
- برگشت، برگشت آقای دکتر.
- همگی خسته نباشید کارتون خیلی خوب بود، به همراهش خبر بدید.
- آقای دکتر داره بهوش میاد
- وضعیتش رو چک....
با حالت گنگی چشمام و باز کردم مرد جوونی که دیگران دکتر خطابش میکردن بهم نزدیک میشد بدون داشتن کنترلی روی خودم شروع به لرزیدن کردم.
- صدای من رو می‌شنوی؟
- فشاری که به دستت... .
- شم..ا..کی..ه..ست..ید..؟
- بعد از یک ماه از کما برگشتی الان توی بیمارستان هستی
- ک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : nahlan

nahlan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/11/23
ارسالی‌ها
33
پسندها
246
امتیازها
990
مدال‌ها
2
سن
17
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
《گاهی درست همان آدم‌هایی تنهایمان می‌کنند که هیچ‌گاه حدسم نمی‌زدیم می‌توانند انقدر بی‌تفاوت و سرد برخورد کنند، برانگیختن احساس تن... .》
صدای زنگ در مانع از ادامه دادن به کتابی که داشتم می‌خواندم شد اخم کردم کشی به بدنم دادم از جام بلند شدم و کتاب رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم همینطور که به سمت در می‌رفتم چشم‌هام رو که به‌خاطر بی‌خوابی شب گذشته قرمز شده بود ماساژ دادم.
از چشمی در نگاه کردم که کسی رو توی راه رو ندیدم با شک سرم رو عقب بردم تاحالا همچین چیزی برام پیش نیومد بود؛ شونه‌ای بالا انداختم شاید به‌خاطر بی‌خوابی دیشب توهم زدم!
داشتم به طرف آشپز‌خونه می‌رفتم که باز صدای زنگ در بلند شد سر جام متوقف شدم هزارتا سناریو از ذهنم عبور کرد، یاد شرطِ دیشب با ستار افتادم مغزم داشت هشدار می‌داد به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : nahlan

nahlan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/11/23
ارسالی‌ها
33
پسندها
246
امتیازها
990
مدال‌ها
2
سن
17
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
تازه متوجه فاجعه شدم شعله‌های آتیش کامل خونه رو احاطه کرده بود صدای جیغ و داد مردم به گوشم می‌خورد نمی‌دونستم چیکار کنم خواستم به سمت در اصلی برم و کمک بگیرم.
که صدای جیغ سما رو از اتاق کنار اتاقم شنیدم خودم رو نزدیک کردم به پنجره چیز زیادی دیده نمیشد با شتاب به اطرافم نگاه کردم که نگاهم به قفل‌فرمون سام برادر سما افتاد سری برش داشتم و توی یه حرکت به شیشه زدم، شیشه با صدای بدی خورد شد و صدای گریه بلند سما به گوشم خورد با داد سما رو صدا زدم که متقابلاً شروع کرد به داد زدن.
با نیومدن سما متوجه یه مشکل شدم برای همین بدون فکر از پنجره رفتم داخل توی اون دود چیزی دیده نمیشد کمی که رفتم جلو سما رو روی زمین درحالی که صورت بیتا رو بغل کرده بود و گریه می‌کرد دیدم وحشت ناک ترین صحنه عمرم بود!
بیتا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : nahlan

nahlan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/11/23
ارسالی‌ها
33
پسندها
246
امتیازها
990
مدال‌ها
2
سن
17
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
خدایا صبر بده به من از دست این دختر، به در‌ تکیه دادم و با خونسردی به سما نگاه کردم.
سما بعد از چند لحظه به خودش‌ اومد و متوجه حضور من شد با اخم پول‌ها رو رها کرد و با قدم‌های بلند روبه‌روی من قرار گرفت.
چهره‌ش عصبی به‌نظر می‌اومد. تضاد توی رفتارش رو درک نکردم تا چند لحظه پیش با شیفتگی به پول‌ها نگاه می‌کرد ولی حالا با عصبانیت روبه‌روی من ایستاده و می‌خواد بازپرسی کنه.
- چی توی سرت میگذره؟ اصلا می‌فهمیی داری چیکار می‌کنی؟ بازم برکه؟
- اون پولا برای من نیست.
با این حرفم تمام معادلات سما بهم‌ریخت این رو از چهره‌ش میشد فهمید هاج و واج نگاهم می‌کرد.
می‌دونستم الان کلی سوال توی ذهنش وجود داره ولی من قول داده بودم و نمی‌تونستم به کسی حرفی بزنم.
بدون اهمیت دادن به سما و شرایط پیش اومده به سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : nahlan

nahlan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/11/23
ارسالی‌ها
33
پسندها
246
امتیازها
990
مدال‌ها
2
سن
17
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
_میترسم
+ازچی؟
_تو میدونی که پدر و مادر من پسر عمو دختر عمو بودن؟
+خب؟
_راستش دوتا پدر بزرگای من دوقلو هستن یعنی در اصل سه قلو هستن یه خواهرم دارن
ابروم و بالا انداختم بنظرم واقعا جالب اومد.
+واقعا؟ چه جالب اینو نمیدونستم
_ حقیقتا امشب هر دو نفر توی جشن شرکت میکنن
+خب این چه ربطی به حال الان تو داره
_اونا باهم مشکل دارن..... یعنی..... نمیدونم چطور توضیح بدم.
دست سما رو توی دستم گرفتم با آرامش خاصی شروع به حرف زدن کردم:
_نفس عمیق بکش هرجور که فکر میکنی من بهتر میفهمم بگو من تورو هیچوقت قضاوت نمیکنم.
غمگین نگاهم کرد و با بغض لب زد:
_دلیل اصلی جدایی مادر و پدرم هر دونفر اونا بودن زندگی مادر و پدرم و خراب کردن و حالا میخوان زندگی یکی دیگه‌ رو هم خراب‌ کنن.
سما آروم گریه میکرد، به آغوش کشیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : nahlan

nahlan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/11/23
ارسالی‌ها
33
پسندها
246
امتیازها
990
مدال‌ها
2
سن
17
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
جلوی در عمارت مجلل خاندان ریاحی ماشین رو پارک کردم قصد بردن ماشین به داخل رو نداشتم دزدگیر رو زدم و به سمت عمارت راه افتادم در بسته بود حقیقتا از بیرون که نگاه می‌کردی بیشتر شبیه به خانه ارواح بود تا آدم خیلی گرفته بنظر می‌اومد.
باید بیشتر افکارم و کنترل کنم زنگ و زدم که در به وسیله آقا‌احمد باغبون مسن عمارت باز شد،
- عه شما هستید برکه خانم بفرمایید، بفرمایید به‌خدا شرمنده دیر باز کردم دست و پام لرزید صدای زنگ در اومد فکر کردم نوه‌های آقا بزرگ هستن گفتم نکن... هنوز حرف آقا احمد تموم نشده بود که صدای عصبی از پشت سر من بلند شد:
- آقا جون نگاه نیومده خدمتکارشون داره به ما توهین می‌کنه ما رو آوردین اینجا هر توهینی دوست دارن بکنن.
رنگ از روی آقا احمد پرید،‌ حتی نفس نمی‌کشید با شنیدن این حرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : nahlan

nahlan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/11/23
ارسالی‌ها
33
پسندها
246
امتیازها
990
مدال‌ها
2
سن
17
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
شاید بهتر بود بی سرو صدا می‌رفتم تا کسی متوجه حضورم نشه، توی همین افکار بودم که صدای خانومی که نمی‌شناختم نظرم رو جلب کرد:
- خانومی که پشت گلدون وایستاده کیه؟ چرا نمیاد بشینه؟
با این حرف تمام نگاه ها به سمت من برگشت، توی دلم به شانس نداشتم لعنتی فرستادم پنهان شدن رو جایز ندیدم و از گلدون فاصله گرفتم با بیرون اومدنم از سایه درختی که روم افتاده بود دایی سما با صدای بلند و شادی گفت:
- دایی جون چرا اونجا وایستادی؟
اینو گفت و با ذوق به طرفم اومد و محکم به آغوش کشیدم، بغضم گرفت من محتاج این محبت‌های خالص بودم محتاج آغوشی که من واقعی رو در آغوش بگیره.
از آغوش گرم دایی جدا شدم اون توی دنیا دومین نفری بود که می‌دونست من می‌تونم صحبت کنم ولی ترجیح میدم همیشه سکوت کنم، منو به طرف مهمون‌ها برد و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : nahlan

nahlan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/11/23
ارسالی‌ها
33
پسندها
246
امتیازها
990
مدال‌ها
2
سن
17
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
- خب همگی در جریان هستید که دو خاندان حدود ۲۲ ساله قبل به دلایلی قط ارتباط کردن و ما حالا دور هم جمع شدیم تا دوباره دو خاندان در کنار هم قرار بگیرن؛ در گذشته اشتباهاتی صورت گرفت که هم من و هم فربد این اشتباهات رو به گردن می‌گیریم و حالا تصمیم گرفتیم با وصلتی این پیوند مجدد رو محکم‌تر کنیم
آقا بزرگ بعد از اتمام حرفش لبخند کمرنگی زد و به برادرش نگاه کرد، جمعیت منتظر شنیدن ادامه صحبت‌های آقا بزرگ بودن انگار همه مشتاق بودن بدونن این وصلت بین چه کسی شکل می‌گیره
این بار پدر بزرگ سها ادامه داد:
- ما برای این انتخاب کمی مردد هستیم ولی من سها رو برای این ازدواج در نظر گرفتم و برادرم پارسا رو
هفته بعدی ویلای برادرم جمع می‌شیم و تصمیم قطعی رو اعلام می‌کنیم.
دود داشت از سرم بلند میشد چطور می‌تونن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : nahlan

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا