نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لعل بخارا | فاطمه علی‌آبادی نویسنده‌ی انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Fateme.
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 45
  • بازدیدها 1,455
  • کاربران تگ شده هیچ

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #41
نبات متعجب بود و آلتون ولی هیچ حسی بر چهره نداشت. او نه تنها یک زن بلکه بیگانه نیز بود. ایرانی مشهور بود به مهمان‌نوازی ولی معلوم نبود این مردم را چه شده است؛ گویی مدت‌ها بود عقل‌شان را از دست داده بودند. هر چند تعرضات اخیر ترکان بی‌تاثیر نبود.
شانه‌ای بالا انداخته و همان‌طور که دور و دورتر می‌شد، با صدایی رسا گفت:
- هر طور که خود می‌دانید. منتظر جاوید بمانید تا چون همیشه یکی را از نسل‌تان کم کند. در ضمن...
لحظه‌ای درنگ کرده و سپس با چشمانی که در نور خورشید، کمی به قرمزی زده و ترسناک‌تر از همیشه می‌گشت، با لحن گزنده‌ای ادامه داد:
- طلایی را در آب انداخته و آبش را بنوش. به راستی که سخت شوکه گشته‌ای.
سپس بازگشته و درحالی که عصای چوبی و کج و معوجش را محکم بر زمین می‌کوبید، در مقابل چشمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #42
***
دستانش را در هم جفت کرده و گام‌هایش را می‌شمرد. در آن تاریکی، تنها، فانوس سفالیِ در دست خاتون بود که سوسویی کرده و پرتوی کم فروغی را نثار مردمک‌‌های لرزان دخترک می‌کرد. حتی همان فانوس هم ترس در دل دخترک می‌انداخت. نور از میان اشکال مثلثی روی فانوس گِلی عبور کرده و مثلث‌های غول‌پیکری را روی زمین خاکی پر از سنگ و چاله سایه انداخته بود. نگاهش را بند درختان بیرون خزیده از باغ‌های اطراف کرده و گوش‌هایش گه‌گاه پذیرای صدای گوش‌خراش جیرجیرک‌ها می‌شدند.
به خودش که آمده محدوده‌ی باغ‌ها تمام شده و به دره‌ی جزامی‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند. چادرهای سپید و سیاهی که همگی در یک نقطه جمع گشته و گُله گُله آتش روشن اطراف‌شان، حتی از این نقطه هم مشخص بود. صدای زمزمه‌ی مردانه‌ای به گوش می‌رسید؛ متعلق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #43
سوار بر اسب قهوه‌ای رنگش که چون خودش قوی‌هیکل بود گشته و حینی که افسار اسب را به دست می‌گرفت، دوباره لب گشود:
- بوهای خوبی به مشامم نمی‌رسد. امیر نوح سخت بر بالین بیماریست* و این‌بار حتی از بوعلی هم کاری ساخته نیست. شنیده‌ام بعد از درگذشت پدرش به گرگانج خوارزم رفته و چندی‌ست بخارا را ترک گفته است. ترکان از هر سمت ایران را محاصره کرده‌اند. این مردم طاقت منازعه‌ای دیگر را ندارند. هنوز چندی نیست که از شورش قراخانیان گذشته است. سامانیان دیگر توان گذشته را ندارند، همان مرتبه‌ی پیش هم نوح فرار را بر قرار ترجیح داد. اکنون که بیمار است و پُر واضح است که کاری از او بر نمی‌آید. سیمجور* به دار آویخته شد ولی فائق همچنان نفس می‌کشد و از پیش ثابت کرده است که چگونه خائنی‌ست.
آرش پوزخندی زده و بی‌توجه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #44
آرش ایستاده و سوی خورجین اسب کِرِم‌رنگش که به درخت سروی اندکی آن طرف‌تر بسته شده بود رفته و نی‌اش بیرون آورده و دوباره سوی بید مجنون راه کج کرد. آلتون هنوز در حال تیمار و رسیدگی به جزامی‌ها بود. نبات اندکی از بید فاصله گرفته و به تکان‌تکان خوردن برگ‌های پریشان بید در میان نسیم ملایم چشم دوخته بود. آرش را که در نزدیکی خویش یافت، لب گشوده، گفت:
- می‌دانی از چه روی این درخت بید این‌چنین خمیده و لرزان است؟
آرش نی‌اش را میان دستان قوی و مردانه‌اش فشرده و آب دهان فرو خورد. خوب می‌دانست نبات از چه سخن می‌گوید. چشم بسته و آرزو کرد دخترک زبان به دهان بگیرد. نبات ولی مصمم‌تر از قبل لب به سخن گشود:
- گویند هنگامی که قابیل قصد می‌کند حضرت هابیل را به قتل برساند، او در زیر سایه‌ی بید مجنونی استراحت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #45
صدای عصای آلتون که در گوش‌های نبات زنگ خورد، مرد را به حال خودش گذاشته و سوی پیرزن شتافت. در تمام مسیر، هر دو در سکوت خویش غرق گشته بودند؛ یکی غرق نوای نِی بود و قصه ی آرش و دیگری...دیگری در کودکی‌هایش غرق بود و روزی که برای اولین‌بار پا در این دیار گذاشتند. دلش برای دویدن در مراتع سبز و یک دل سیر سخن گفتن به زبان مادری‌اش تنگ گشته بود. ترکان تا ابد در این سرزمین غریب بودند، چون اعرابی که به چشم متجاوز دیده می‌شدند. ت*جاوز از سوی سران بود، مردم رعیت را چه به این حرف‌ها. همیشه نخ‌شان چون بادبادکی در دست آن کس بود که قدرت را به دست داشت و هر آنجا که می‌خواست آن‌ها را به دنبال خویش می‌کشاند. بی‌اختیار بر چشمانش دست کشیده و سعی کرد افکار منفی‌اش را چون همیشه پس بزند. او آلتون بود، هرگز نباید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #46
ارسلان با تای ابرویی بالارفته دخترک را نگاه می‌کرد و در همان حال با صدایی بلند که در میان سر و صدای گوسفندان به گوش نبات برسد، گفت:
- نبات! حفاظت از این همه گوسفند بسیار سخت است. نمی‌توانم هم‌زمان از تو نیز مراقبت کنم. یک امروز را چون دخترکان دیگر آرام و متین باش.
نبات سر تا پای مرد را از زیر نظر گذرانده و چون تفاوت قدی فاحشش‌شان را به یاد آورد، لبخندی شیطانی بر لب نشانده و گفت:
- خیالت راحت باشد ارسلان. چون نیاز به چوب زدن به گرگان باشد، برای اولین‌بار خواهی توانست بر سرشان بکوبانی.
سپس سر تا پای پسرک در بهت فرو رفته را از نظر گذرانده و اضافه کرد:
- می‌دانی که هنگام مبارزه بر پا می‌ایستند، تو که توانش را نداری ولی قد من بلند است، آن زمان چوب را به من بده.
ارسلان دندان‌هایش را از خشم بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا