نبود عشقی در این فانی دلم کویِ پرآواییتیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من
(شهریار)
)یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بودنبود عشقی در این فانی دلم کویِ پرآوایی
دلت بیقید عالم بود من و انبار تنهایی
(دیاناس)
دیدم از چشمت بیفتد روی لعل دلبرتیاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
من با رخ چون خزان خرابم بیتوشدهام عاشق آن دل که دمی سوخت مرا
شدهام جان سوختهای از تبار این جهان غم
(خودم)
دلی کـــز معرفت نــور و صفا دیدنه به آن روزگاری که کس مرا ندید
نه به آن جهانی گه مرا یکدستی بلعید
(خودم)
دل شستن از او کار دلم بود، ولیکننه به آن روزگاری که کس مرا ندید
نه به آن جهانی گه مرا یکدستی بلعید
(خودم)