- تاریخ ثبتنام
- 29/8/24
- ارسالیها
- 87
- پسندها
- 268
- امتیازها
- 1,078
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #41
چشمهای براق پریچهر بین لباس و چهرهی شبدر در گردش است.
پریچهر:
- این... خیلی قشنگِ!
شبدر:
- برو بپوش، اینطوری زیاد معلوم نیست. همینجا منتظرم.
دقایقی بعد با پوشیدن لباس از اتاق پرو بیرون میآید و منتظر به آنها نگاه میکند تا نظرشان را بشنود. لباس عروس سفید دانتل بدون پف و ژیپون، تا کمر جذب که بعد از آن کلوش میشد، یقه گرد بستهای داشت و از زیر آسترش تا بالای سی*ن*هاش میرسید با آستینشهایی که تا ساعد جذب و بعد کلوش میشد، شاید زیباترین لباسی بود که به عمرش دیدهبود.
نغمه:
- مثل ماه شدی!
لادن:
- انگار همین الان از توی قصهها اومدی بیرون. معرکه...
پریچهر:
- این... خیلی قشنگِ!
شبدر:
- برو بپوش، اینطوری زیاد معلوم نیست. همینجا منتظرم.
دقایقی بعد با پوشیدن لباس از اتاق پرو بیرون میآید و منتظر به آنها نگاه میکند تا نظرشان را بشنود. لباس عروس سفید دانتل بدون پف و ژیپون، تا کمر جذب که بعد از آن کلوش میشد، یقه گرد بستهای داشت و از زیر آسترش تا بالای سی*ن*هاش میرسید با آستینشهایی که تا ساعد جذب و بعد کلوش میشد، شاید زیباترین لباسی بود که به عمرش دیدهبود.
نغمه:
- مثل ماه شدی!
لادن:
- انگار همین الان از توی قصهها اومدی بیرون. معرکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش