- تاریخ ثبتنام
- 28/8/18
- ارسالیها
- 10,040
- پسندها
- 45,410
- امتیازها
- 96,873
- مدالها
- 49
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
ما بیشتر از هرچیزی یاد گرفتهایم که وانمود کنیم. وانمود کنیم که زندهایم درحالی که مدتهاست با تیری در قلبمان مُردهایم.
لبخند لبم شکفت. مهربان بود؛ البته شاید. سعی کردم به بدبینی کوچکی که ته دلم شکل گرفت اهمیت ندهم. دستم را تکان دادم و به او پشت کردم. باید میرفتم؛ میرفتم و با مبین صحبت میکردم. باید تکلیف یک سری مسائل روشن میشد. اینگونه همهمان آرامش داشتیم. نگاهی به ناخنهای ژلیش شدهام انداختم. رنگ گلبهی، به خوبی روی پوست گندمگونم نشسته بود. کنار خیابان ایستادم و شمارهاش را لمس کردم. از وقتنشناسی خوشم نمیآمد. بعد از چند بوق، پاسخگویم شد.
- جان؟
خیره به رفت و آمد ماشینها،...
لبخند لبم شکفت. مهربان بود؛ البته شاید. سعی کردم به بدبینی کوچکی که ته دلم شکل گرفت اهمیت ندهم. دستم را تکان دادم و به او پشت کردم. باید میرفتم؛ میرفتم و با مبین صحبت میکردم. باید تکلیف یک سری مسائل روشن میشد. اینگونه همهمان آرامش داشتیم. نگاهی به ناخنهای ژلیش شدهام انداختم. رنگ گلبهی، به خوبی روی پوست گندمگونم نشسته بود. کنار خیابان ایستادم و شمارهاش را لمس کردم. از وقتنشناسی خوشم نمیآمد. بعد از چند بوق، پاسخگویم شد.
- جان؟
خیره به رفت و آمد ماشینها،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر