• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خاکستر آئرال: چهره‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 101
  • بازدیدها بازدیدها 2,934
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
210
پسندها
2,595
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #101
***
در دفتر نیمه تاریکش، پشت میز مجللی که از چوب گردو درست شده نشسته بود. چشمان خاکستری رنگش به سرعت از روی کلمات نوشته شده بر کاغذ گذر می‌کردند. در اتاق به آرامی باز شد؛ توتیا با چشمان گود رفته و خسته وارد شد اما زاوش حتی فرصتی برای بلند کردن سرش نداشت. قلم را از درون جوهر برداشته و روی کاغذ سفید مشغول نوشتن شد که صدای گرفته توتیا را در نزدیکی‌ش شنید:
- یک ماموریت جدید از استاد پرده رسیده، آماده‌شو بریم.
دست زاوش از حرکت ایستاد. سرش را بلند کرد که زنجیر متصل به کانزاشی‌اش* با تکانی کوچک صدا داد. به چشمان سیاه و بی‌روح توتیا خیره شد و گفت:
- تو در جایگاه سایه هستی فایتر، پردازنده‌ها در عملیات میدانی شرکت نمی‌کنن. من فقط اطلاعات خام رو پردازش می‌کنم و به صورت گزارش برای استاد پرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
210
پسندها
2,595
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #102
از آسمان که با ابرهای سرخ پوشیده شده بود، بارانی تند و برفی آرام می‌بارید. غرش طوفان جنگجو می‌طلبید، زمین یخ‌زده و لیز شده بود. سرباز زاوش را در صف قرار داد. شعله مشعل‌ها مانند انسانی در حال مرگ پخش می‌شدند و دیوار دژ مانند هیولایی آهنین آنان را محاصره کرده بود. زاوش بوی ترس را از بانددهای کنارش احساس می‌کرد ولی برایش مهم نبود. ایوان را تماشا می‌کرد که در کنار الکساندر با فرمانده گروهان جدید آشنا می‌شد. این مکان همچون دنیایی خالی بود که ذهن را به‌سوی جنون سوق می‌داد. پس از مدتی کوتاه الکساندر همراه فرمانده جدید دور شد؛ ایوان سمت بانددها چرخید و با صدایی رسا که در میان باد گم می‌شد گفت:
- همه گوش کنین! گروهان جدیدی دفاع مرزی رو بر عهده گرفتند و ما به پایتخت احضار شدیم. فکر فرار نباشید، در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا