- تاریخ ثبتنام
- 30/9/25
- ارسالیها
- 210
- پسندها
- 2,595
- امتیازها
- 13,753
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #101
***
در دفتر نیمه تاریکش، پشت میز مجللی که از چوب گردو درست شده نشسته بود. چشمان خاکستری رنگش به سرعت از روی کلمات نوشته شده بر کاغذ گذر میکردند. در اتاق به آرامی باز شد؛ توتیا با چشمان گود رفته و خسته وارد شد اما زاوش حتی فرصتی برای بلند کردن سرش نداشت. قلم را از درون جوهر برداشته و روی کاغذ سفید مشغول نوشتن شد که صدای گرفته توتیا را در نزدیکیش شنید:
- یک ماموریت جدید از استاد پرده رسیده، آمادهشو بریم.
دست زاوش از حرکت ایستاد. سرش را بلند کرد که زنجیر متصل به کانزاشیاش* با تکانی کوچک صدا داد. به چشمان سیاه و بیروح توتیا خیره شد و گفت:
- تو در جایگاه سایه هستی فایتر، پردازندهها در عملیات میدانی شرکت نمیکنن. من فقط اطلاعات خام رو پردازش میکنم و به صورت گزارش برای استاد پرده...
در دفتر نیمه تاریکش، پشت میز مجللی که از چوب گردو درست شده نشسته بود. چشمان خاکستری رنگش به سرعت از روی کلمات نوشته شده بر کاغذ گذر میکردند. در اتاق به آرامی باز شد؛ توتیا با چشمان گود رفته و خسته وارد شد اما زاوش حتی فرصتی برای بلند کردن سرش نداشت. قلم را از درون جوهر برداشته و روی کاغذ سفید مشغول نوشتن شد که صدای گرفته توتیا را در نزدیکیش شنید:
- یک ماموریت جدید از استاد پرده رسیده، آمادهشو بریم.
دست زاوش از حرکت ایستاد. سرش را بلند کرد که زنجیر متصل به کانزاشیاش* با تکانی کوچک صدا داد. به چشمان سیاه و بیروح توتیا خیره شد و گفت:
- تو در جایگاه سایه هستی فایتر، پردازندهها در عملیات میدانی شرکت نمیکنن. من فقط اطلاعات خام رو پردازش میکنم و به صورت گزارش برای استاد پرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش