• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خاکستر آئرال: چهره‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 100
  • بازدیدها بازدیدها 2,894
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
209
پسندها
2,586
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #91
***
آریان به‌خانهٔ تکمیل شده‌اش خیره بود. افسوس و غم در قلبش می‌شکفتند و امیدواری مانند نوری کوچک انتهای ذهنش را روشن می‌کرد. اشک در کاسه چشمانش جمع شد؛ ایوان پیش از رفتن، ساخت خانه‌ی او را به اتمام رسانده بود. آیا این سفر می‌توانست دیداری دوباره برایشان رقم بزند؟
- آمِستر.
یولیوس، پشت اربابش با یک قدم فاصله ایستاده بود. فاصله‌ای که جایگاه آن دو را مشخص می‌کرد؛ یکی ارباب و دیگری شوالیه‌ای فداکار! آریان بدون آن که نگاهش را از کلبه چوبی بگیرد، ابروهایش را بالا برد و پرسید:
- اون دیگه چیه؟
یک پنج روز از بازگشت یولیوس گذشته بود. او دستانش را مقابلش گره کرده و استوار ایستاده بود. نگاهش سردی گذشته را داشت و دانشِ کهن نژادش در ذهنش می‌دوید.
- آمِستر نام جعبه خاطرات در سرزمین الف‌ها ارباب! در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
209
پسندها
2,586
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #92
پس از گذر از میان درختان بلند با برگ‌های سبز، به محلی رسید که مدتی همراه لیانا در آن اقامت داشت. تمام اثاث لیانا مانند گذشته در آن محل باقی مانده بود. آریان سر چرخاند و لیانا را نشسته روی چهارپایه چوبی دید. لیانا با سری پایین افتاده موهایش را در چنگ گرفته و سکوت کرده بود. آریان یک قدم جلو رفت و صدای لیانا با رگه‌هایی از عجز و ناامیدی در گوشش پیچید:
- تو اومدی. به نظر میاد که لونه‌ی پرستو قراره خالی بشه.
جملات لیانا آخر داستان آن دو را فریاد می‌زد. درست مانند پرستویی که با آمدن فصلی دیگر لانه‌اش را ترک می‌کند. ارتباط آن دو، اگر معجزه‌ای رخ نمی‌داد، قرار بود برای همیشه به پایان برسد. آریان ایستاده دستانش را مقابلش قفل کرد و با تردید گفت:
- اما پرستوها همیشه به خونشون بر می‌گردن لیانا.
- نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
209
پسندها
2,586
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #93
لیانا نمی‌دانست چگونه تغییر احوالاتش را به گونه‌ای برای آریان توضیح دهد تا باورپذیر باشد. چطور توصیف کند از زمانی که آریان پیشنهاد ماندن در خانهٔ او را رد کرد کنترل بدنش و زبانش را از دست داد، اما این موارد مسئله‌ای قابل مشاهده نبود که بتوان تنها به تعریف آن اکتفا کرد. لیانا به آخرین تار باقی مانده از طناب نجاتش چنگ زد و گفت:
- من اون کارها رو نکردم. تو من رو می‌شناسی آریان. ممکنه گاهی حرف‌هایی بزنم که دیگران رو ناراحت کنه اما هیچ‌وقت... هیچ‌وقت تو رو نزدم. من فقط قصد داشتم بهت پیشنهاد خوردن اون دارو رو بدم، ولی کنترل بدنم رو از دست دادم. خواهش می‌کنم همین یک بار من رو باور کن. ببین، این رو ببین...!
لیانا به سرعت و دستپاچگی از روی زمین خاکی بلند شد. به سوی میز کارش دوید، از روی کتاب‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
209
پسندها
2,586
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #94
آریان از این که لیانا برخلاف گذشته چنین درمانده و آشفته به نظر می‌رسید دلش سوخت. دست دراز کرد تا او را در آغوش بکشد که صدای یولیوس مانعش شد.
- ارباب! چنین بی‌پروا دویدن در جنگل می‌تواند جان شما را به خطر اندازد.
آریان دستش را مشت کرد و پایین آورد. لیانا بی‌تفاوت نسبت به یولیوس در جای خود ایستاده بود. یولیوس با نگاهی ساده متوجه جو سنگینی که فضا را احاطه کرده بود، شد. با این حال چنین موضوعاتی او را تحت تاثیر قرار نمی‌داد؛ قصد نداشت تا زمانی که آریان در مورد وضعیت صحبتی نکرده چیزی بپرسد. یولیوس آرام دستش را بالا برد و گفت:
- سرورم وقت رفتن فرا رسیده. من شما را همراهی خواهم کرد.
آریان به سوی یولیوس قدم برداشت و دستش را میان دست او قرار داد. هنوز قدمی برنداشته بودند که صدای لیانا موجب بازگشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
209
پسندها
2,586
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #95
سایه‌ای در تاریکی جلو رفت، سپس صدای لیانا از پشت الیورا بلند شد:
- پس اومدی کارم رو تموم کنی!
الیورا به سمت لیانا برگشت. دستش را باز کرد که کتاب بنفش مانند تکه‌ای زباله بر زمین افتاد؛ از برخورد کتاب خاک به هوا رفت. لیانا با قدم‌های آرام جلو رفت، چهره‌اش با لایه‌ی نازکی از سرما پوشیده شده بود. در فاصله‌ای مشخص دست الیورا را گرفت و بر گلویش گذاشت. لبخندی زد؛ گویا گوشه‌ی لب‌هایش توسط نخ‌های نامرئی بالا کشیده می‌شد. با صدایی مصمم و آرام گفت:
- زودباش! پس منتظر چی هستی؟ تو که هر چیزی می‌خواستی به دست آوردی.
الیورا با انگشتانش فشاری بر گلوی او آورد که سرش بالا رفت و چشمانش را محکم بست. الیورا وردی را زمزمه کرد که نوری سرد و سفید مانند برف از میان انگشتانش بلند شد. لیانا با شدت به عقب پرتاب شد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
209
پسندها
2,586
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #96
***
باد تندِ سِرون بر صورتش سیلی می‌زد. پوستش از سرما‌ بی‌حس شده بود،گویی دیگر به بدنش تعلق نداشت. حتی کولیاک که از پوست و خز کاریبو* ساخته شده نمی‌توانست کاملاً از نفوذ سرما جلوگیری کند. با این حال عضلات ورزیده ایوان در این هشت ماه با آب‌وهوای سِرون سازگار شده بود. ایوان کمی کج شد و از لبه سنگی دژ به پایین نگاه کرد. صدای غرش ترسکاها در فضا می‌پیچید و ترس را در دل تمام سربازان بیدار می‌کرد. بعد از آن که او توسط گوی فاجعه نجات پیدا کرد، گرداب‌ها به مرور زمان از بین رفتند؛ اما بخش بد ماجرا ترسکاهایی بودند که قبل از نابود شدن گرداب‌ها از آن‌ها خارج شدند. از بین بردن ترسکاهای قوی و بزرگ‌تر پنج ماه برایشان طول کشید. تازه قربانی‌های بسیاری به‌جا گذاشت. علاوه‌بر یخبندان و گرسنگی که بر اثر کمبود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
209
پسندها
2,586
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #97
پس از اتمام دعا، براندون به همراه سربازی از دیواره دژ پایین رفت. با آن که چهار ماه بود در سِرون اقامت داشت، هنوز از خون و صحنه‌های اعدام وحشت داشت. تا آن‌جایی که ایوان احتمال داد براندون را تبعید کرده‌اند. سربازها با دستور ایوان پشت سر بانددها ایستادند و نیزه‌های بلند را به سوی سرهای تبهکاران نشانه رفتند. برخی از بانددها التماس می‌کردند و برخی دیگر تظاهر به شجاعت می‌کردند. قبل از آن که ایوان دستور اعدام را صادر کند، صدای کلاین آن باندد فراری به گوش رسید:
- صبر کنین. ایوان... یعنی معاون دوم خواهش می‌کنم. باید من رو زنده نگه داری.
ایوان ابروهایش را بالا برد. دستانش را پشت شنل بلندِ سیاهش که نیمی از آن بر زمین کشیده می‌شد، برد و با اقتدار جلو رفت. در نزدیکی کلاین ایستاد و پرسید:
- چرا باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
209
پسندها
2,586
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #98
دفتر فرماندهی در بخش غربی، در بالای خوابگاه سربازان قرار داشت. ایوان قصد داشت پیش از ملاقات الکساندر سری به آن باندد پیر بزند، ولی او را نیافت، بنابراین مستقیم به دفتر مشترکش با الکساندر رفت. آنقدر اتاق زیاد نبود که هر معاون دفتری جداگانه داشته باشد. ایوان آرام به در کوبید و با دریافت اجازه، وارد اتاق شد. الکساندر طومار مقابلش را بررسی می‌کرد. ایوان مشتی بر سینه‌اش کوبید و سرش را خم کرد، اما الکساندر بدون بلند کردن سرش گفت:
- تشریفات رو بزار کنار تروگارد. کارهای مهم‌تری داریم.
ایوان در را آرام بست و چند قدم جلو رفت. فضای اتاق به دلیل آسمان خاکستری نیمه تاریک بود، شمع‌ها تنها نورهای درون اتاق بودند که در سرمای هوا سوسو می‌زدند. این دژ حتی تجهیزات چندان مناسبی هم دریافت نمی‌کرد.
- معاون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
209
پسندها
2,586
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #99
الکساندر به سمت میز کوچک در گوشه اتاق رفت. نفس عمیقی کشید که بوی رطوبت مشامش را سوزاند. از کتری فلزی کوچک، در دو فنجان سفالی چای سبز ریخت. ایوان طومار را روی میز قرار داد و بی‌مقدمه پرسید:
- چرا یک گروهان جدید دارن می‌فرستن؟ رفتن به پایتخت با این همه باندد بی‌احتیاطیه.
الکساندر فنجان سفالی را لبه میز، مقابل ایوان قرار داد و گفت:
- طبق دستور فرمانده، می‌خوان از بانددها توی یک بخش دیگه استفاده کنن؛ اما نه از همشون. دارم میگم ممکنه بعضی‌هاشون رو توی پایتخت اعدام کنن برای درس عبرت.
ایوان دستکش‌های چرمی‌اش را بیرون کشید و روی میز چوبی خودش که در نزدیکی ورودی قرار داشت پرت کرد. فنجان سفالی را در دست گرفت که از گرمای چای انگشتانش شروع به گزگز کرد. چای در سِرون بسیار ارزشمند بود، زیرا جز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
209
پسندها
2,586
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #100
ایوان در کنار زاوش ایستاد. برف بر پشتش نشسته بود، او بی‌توجه به سرما دود را از میان لب‌های ترک خورده‌اش بیرون می‌فرستاد. ایوان که قصد داشت سوالاتش را چون تیری به سوی پیرمرد پرتاب کند، سکوت کرده و به زمین مقابلش خیره بود. به‌زودی سِرون را ترک می‌کردند. این زمین سرد و خشن که بقا در آن حرف اول را می‌زد. باری دیگر می‌توانست خورشید و آسمان آبی را ببیند و از گرمای آن لذت ببرد، ولی ترک این مکان برایش چندان خوشایند نبود. ایوان نفسش را محکم بیرون داد و زاوش دود سیگارش را.
- همون‌طور که توصیه کردی با دست‌های خودم سر کلاین رو زدم. فقط نمی‌فهمم چرا گفتی خودم انجامش بدم. مرگ او اجتناب‌ناپذیر بود.
زاوش با ناله از دردِ عضلاتش ایستاد. کمی شانه‌هایش را تکاند و سیگارش را بر زمین انداخت که با صدای خشی‌خشی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا