- تاریخ ثبتنام
- 13/6/22
- ارسالیها
- 1,959
- پسندها
- 4,494
- امتیازها
- 22,673
- مدالها
- 23
- نویسنده موضوع
- #11
به سمت صندوقچهی کوچک رفتم. شلوار و پیراهن قهوهای رنگی را بیرون کشیدم. با همان درد بعد از پوشیدن لباس از اتاق خارج شدم.
- صبح بخیر تایه جان.
تایه با نگاهی گذرا، اخمی بر پیشانیاش نشاند. راستی که عصبانی بودنش، او را دلرباتر هم میکرد. لبخندی زدم و با لحنی تند گفت:
- این لباسهایی که پوشیدی مناسب روستا نیست دخترم.
شانهای بالا انداختم:
- برای کسی مهم نیست لباس من چه شکلیه، کلی مشکل و دغدغه هست.
میدانست هرچه بگوید، مرغِ من یک پا دارد و من سرِ حرفم میمانم. دروغ چرا، پوشیدنِ دامن و پیراهنهای بلند و رنگارنگ را دوست نداشتم. بر سر سفره نشستم. جایِ خالیِ آدمیزاد در سفره، پیدا بود. با یک لقمهی کوچک و سر کشیدنِ لیوانِ شیر، از جا بلند شدم و به سمتِ در رفتم. چکمههایم از...
- صبح بخیر تایه جان.
تایه با نگاهی گذرا، اخمی بر پیشانیاش نشاند. راستی که عصبانی بودنش، او را دلرباتر هم میکرد. لبخندی زدم و با لحنی تند گفت:
- این لباسهایی که پوشیدی مناسب روستا نیست دخترم.
شانهای بالا انداختم:
- برای کسی مهم نیست لباس من چه شکلیه، کلی مشکل و دغدغه هست.
میدانست هرچه بگوید، مرغِ من یک پا دارد و من سرِ حرفم میمانم. دروغ چرا، پوشیدنِ دامن و پیراهنهای بلند و رنگارنگ را دوست نداشتم. بر سر سفره نشستم. جایِ خالیِ آدمیزاد در سفره، پیدا بود. با یک لقمهی کوچک و سر کشیدنِ لیوانِ شیر، از جا بلند شدم و به سمتِ در رفتم. چکمههایم از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش