• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نخ سرخ عشق | توکا راد کاربر انجمن یک رمان

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #11
به سمت صندوقچه‌ی کوچک رفتم. شلوار و پیراهن قهوه‌ای رنگی را بیرون کشیدم. با همان درد بعد از پوشیدن لباس از اتاق خارج شدم.
- صبح بخیر تایه جان.
تایه با نگاهی گذرا، اخمی بر پیشانی‌اش نشاند. راستی که عصبانی بودنش، او را دلرباتر هم می‌کرد. لبخندی زدم و با لحنی تند گفت:
- این لباس‌هایی که پوشیدی مناسب روستا نیست دخترم.
شانه‌ای بالا انداختم:
- برای کسی مهم نیست لباس من چه شکلیه، کلی مشکل و دغدغه هست.
می‌دانست هرچه بگوید، مرغِ من یک پا دارد و من سرِ حرفم می‌مانم. دروغ چرا، پوشیدنِ دامن و پیراهن‌های بلند و رنگارنگ را دوست نداشتم. بر سر سفره نشستم. جایِ خالیِ آدمی‌زاد در سفره، پیدا بود. با یک لقمه‌ی کوچک و سر کشیدنِ لیوانِ شیر، از جا بلند شدم و به سمتِ در رفتم. چکمه‌هایم از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #12
بی‌خیال، به داخل قدم گذاشتم. درست فکر می‌کردم؛ این‌جا هیچ شباهتی به خانه نداشت، بیشتر شبیه روستایی کوچک در دلِ عمارت بود؛ پله‌هایی از سنگِ مرمر، اتاق‌های کوچک و بزرگ، خدمه‌های جوان و پیر که در رفت‌ و آمد بودند. با وارد شدنم، همه‌ی نگاه‌ها سمت من برگشت. به این نگاه‌های سنگین و آلوده‌ی قضاوت عادت نداشتم؛ هیچ‌کدام نشانی از مهربانی در چهره نداشتند. خدا می‌دانست پشت این چشم‌های سرد چه پنهان کرده‌اند.
تابلوی «مطبخ» بر سر درِ اتاق بزرگی توجهم را جلب کرد. نرده‌های آهنیِ آبی‌رنگ، درهای همرنگِ آن، و در میانه‌ی حیاط، میز و صندلی‌های چوبی بزرگ، فضایی خاص ساخته بود. در همان نگاه کردن‌ها بودم که صدایی حواسم را پرت کرد:
- خیلی زیباست نه؟
به سمت صدا برگشتم. پیرمردی با موهای جوگندمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #13
بلندتر از قبل فریاد زد:
- تو وقتی وارد ده شدی یعنی شدی برده من، یعنی… .
دیگر چیزی نمی‌شنیدم. از شدت عصبانیت رگ‌های گردنم می‌پرید. مردم چطور سال‌ها این مرد را تحمل می‌کردند؟ من هم بلندتر از او، با خشمی که از استخوان‌هایم بیرون می‌زد، داد زدم:
- وقتی داری با من صحبت می‌کنی صدات رو بیار پایین خان، خان هستی برای خودت، برای من‌ بیشعوری بیش نیستی.
نفس عمیقی کشیدم. گلویم از داد زدن می‌سوخت. همه‌ی نگاه‌ها روی ما قفل شده بود؛ مردها، زن‌ها، خدمه‌ها. پچ‌پچ‌هایشان مثل وزوز زنبور دور سرم چرخید. همه‌شان داشتند به این فکر می‌کردند که گورم را همین‌جا، همین لحظه کنده‌ام، مهم نبود. من اجازه نمی‌دادم پدرم صدایش را روی من بلند کند؛ چه برسد به مردی که خودش را خان می‌نامید.
دستش را بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #14
دلربا لبخندش پررنگ‌تر شد و آرام از کنارم گذشت. کوزه را مثل چیزی مقدس بغل کرده بود؛ سنگینی‌اش روی دست ظریفش کاملاً پیدا بود. تازه می‌فهمیدم چرا زن‌های روستا کوزه بر سر می‌گذاشتند. راه آب این‌همه دور بود؟ یعنی تایه هم این‌طور آب می‌آورد؟ یا باپیر؟ این‌ها چطور با این همه سختی زندگی را سر می‌کردند؟
دلربا هنوز لبخند داشت؛ لبخندی که انگار از کنجکاوی‌اش نیرو می‌گرفت. سرش را کمی کج کرد و پرسید:
- کی هستی؟
من… کی بودم؟ حتی خودم هم جواب روشنی نداشتم. قدم‌های دلربا کند شد، مثل کسی که می‌خواهد از تک‌تک نفس‌هایت جواب بکشد. نگاهم را از صورتش گرفتم و به خاکیِ جاده چشم دوختم:
- من نوه‌ی یاور، بزرگ روستام.
درجا ایستاد. لبخندش فرو ریخت. نگاهش عجیب شد؛ سنگین، سخت، انگار چیزی در ذهنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #15
دیگر جانی در پاهایم نمانده بود. آن‌قدر مرا کشان‌کشان با خودش برده بود که انگار عضله‌ای در بدنم سالم نمانده باشد. یک‌باره ایستاد. خودش هم نفس‌نفس می‌زد؛ معلوم بود هیجانش به جان خودش هم رحم نکرده؛ اما چرا؟ مرا قرار بود به چه کسی نشان بدهد؟
به خانه‌ای کوچک رسیدیم. همه‌ی خانه‌ها حیاط داشتند اما در نداشتند؛ تنها ورودیِ اتاق‌ها در داشت. دلربا دستم را رها کرد، انگار اصلا متوجه بی‌حسی دستم نبود، و خودش به سمت در دوید و فریاد زد:
- مادرجان، مامان، کجایید؟ بیایید بیرون، مامان، مادرجان، باپیر، بیایید بیرون دیگه.
دلم ریخت. چرا این‌قدر هیجان دارد؟ چرا اسم من باید او را این‌گونه دگرگون کند؟ چرا مادرش باید به خاطرِ فهمیدن هویت من خوشحال شود؟ یعنی فامیل باپیرند؟ هیچ‌کس را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #16
زن جوان مستقیم در چشم‌هایم نگاه می‌کرد. آن نگاهِ کنجکاو، طولانی و بی‌فاصله… ازش خوشم نمی‌آمد. دلربا مثل فنر بالا و پایین می‌پرید:
- بگید دیگه.
زن جوان گیاه‌ها را روی سنگ کنار در گذاشت و رو به دلربا گفت:
- خوب کیه؟ اهل ده نیست.
بعد برگشت سمت من؛ نگاهش آرام اما تیز بود:
- تو کی هستی عزیزم؟ اهل این ده نیستی، قیافه‌ات آشنا نیست برای من، بگو.
نگاهم را از او گرفتم و به دلربا دوختم. لب‌هایم خشک شده بود؛ با نوک زبان ترشان کردم:
- من… .
- بزار من بگم.
قطع شدن حرفم آزارم داد. اخمم خودبه‌خود بر روی صورتم نشست. خیره‌اش شدم تا هرچه می‌خواهد بگوید و تمام کند. دلربا قدمی جلو آمد، هیجان در چشم‌هایش می‌درخشید:
- این دختر آویناره مامان.
سرم به سمت زن جوان برگشت. درست حدس زده بودم… رنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #17
مادر دلربا آرام از جا بلند شد. لبخند ملایمش با اشک‌هایی که پشت هم روی گونه‌هایش می‌غلتید تضادی عجیب و قشنگ ساخته بود؛ من اما فقط دنبال یک جواب منطقی بودم. از دلربا چیزی انتظار نداشتم؛ او مادرم را نمی‌شناخت، فقط شنیده بود؛ اما مادرش؟ مادربزرگش؟
به چشم‌های عسلی و زیبای مادر دلربا خیره شدم. قطره‌های اشک را با پشت دست پاک کرد و گفت:
- بیا بریم داخل تعریف می‌کنم برات.
چاره‌ای نبود. شاید همان داستان، راز باپیر را هم روشن می‌کرد. چکمه‌هایم را درآوردم و همراه آن‌ها وارد خانه شدم.
دلربا همان‌طور که می‌درخشید، لبخند از لبش نمی‌رفت. خانه کوچک بود، اما زیبا و گرم. بخاری نفتی قرمز کنار ستون چوبی، تشکچه‌هایی که به روی زمین انداخته شده بود، پشتی‌های قرمز، بوی خوش غذا… انگار وارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #18
مرضیه خانم، همان زن خوش‌مشرب و مهربان، با لبخندی که از پشت اشک‌هایش آشکار بود، استکان چای را برداشت و با انگشت اشاره‌اش نوازش‌گونه لبه‌ی آن را لمس کرد. صدایش اندکی لرزید، اما کلماتش آرامش‌بخش بودند:
- اوینار وقتی بچه بود همیشه می‌گفت اگه دختردار بشم اسمش رو می‌زارم کژال، سر همون‌ حدس زدم اسمت کژال باشه.
لبخندم عمیق‌تر شد. آن‌قدر مجذوب حرف‌هایش شده بودم که منتظر شنیدن دلیل این همه علاقه و مهر از سوی او بودم. فاطمه خانم، با آن نگاه گرم و مهربان همیشگی‌اش، دستش را به نرمی بر شانه‌ام گذاشت. سرم را به سمت او چرخاندم. با همان لحن دلنشین ادامه داد:
- روح مادرت همیشه شاد باشه عزیزم، دختر خیلی خوبی بود، می‌دونی چرا دوستش داریم؟ البته نه فقط ما کل اهالی ده مادرت رو دوست دارن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #19
به درهای کوچک و بزرگ ده چشم دوختم؛ درهایی چوبی که با رنگ‌های دل‌نشین، جلوه‌ای زیبا یافته بودند. اهل ده، پیر و جوان، زن و مرد، از خانه‌هایشان بیرون آمدند. با دیدن من، نجواهایشان آغاز شد؛ نگاه‌هاشان مملو از پرسش بود و سیمایشان، نشان از نیک‌نهادی‌شان داشت. جامهٔ رنگارنگ و سربندهای گل‌دوزی‌ شده‌شان، گرچه شاید سلیقهٔ شخصی من نباشد، اما در کنار هم، منظره‌ای چشم‌نواز پدید آورده بودند.
بانویی جوان پیش آمد و پرسید:
- مرضیه خانم این کیه؟ از شهر اومده؟ خان اجازه داده بیاد تو روستا؟
انبوه پرسش‌هایش، ذهن مرا به خود مشغول کرد، چرا خان باید اجازه دهد؟ چگونه می‌توانم این همه گره را از کار مردم بگشایم؟ چرا از خان می‌ترسند؟ آیا این ترس تنها از آنِ خان، بزرگ ده، است یا ریشه در جای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #20
زنی سالخورده، عصا در دست، آرام‌آرام به سوی ما گام برداشت. نگاهی به مرضیه خانم انداختم؛ او به خوبی دریافته بود که پرسش‌های بسیاری در دلم موج می‌زند. زن نزدیک‌تر شد، قطرهٔ اشکی از گوشهٔ چشمش لغزید. چرا سکوت کرده بود؟ ده سال پیش، آن‌گاه که به این ده آمدیم، مادر در ده گام ننهاد و «خانهٔ پیر» را برای استراحت برگزید. شاید اگر آن روز پا به ده می‌گذاشتم، امروز این‌گونه سرگردان نبودم.
زن، روبروی من ایستاد. نفسی تازه کرد، گویی چیزی را استشمام می‌کرد. در جستجوی من بود؟ به چشمانش خیره شدم. به مرضیه خانم نگریستم:
«چش… چشم‌های او نمی‌بیند؟»
مرضیه خانم، با سرازیر شدن اشک‌هایش، پاسخی خاموش داد. به زن پیر نزدیک‌تر شدم. برایش صندلی آوردند. او بر آن نشست، خسته از جستجو و نیافتن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا