- تاریخ ثبتنام
- 13/6/22
- ارسالیها
- 1,959
- پسندها
- 4,494
- امتیازها
- 22,673
- مدالها
- 23
- نویسنده موضوع
- #21
چشمهای نابینای نارگل را موشکافانه نگریستم، در انتظار پاسخی بودم که رمزگشای مهر بیپایان او به مادرِ رفتهام باشد. دستان پیرش از شدت اضطراب میلرزید و ردیف اشکها، همچون مرواریدهای گسسته، بر گونههایش فرومیچکید. مرضیه خانم، با قدمی آرام، دست مهربانش را بر شانهی نارگل نهاد:
- نه مامان نارگل نگفتم.
ناگهان، صدایی تند از میان جمعیت برخاست:
- از کجا معلوم این دختر اون زنه؟ چرا برای یک غریبه اشک میریزید؟
نگاهها با صدایی که برخاسته، به سمت صدا چرخید. نجواهای پراکنده آغاز شد و چشمهای نگران، مانند پرندگان وحشتزده، به هرسو دویدند. چند تن از مردان با قامتی درشت به جمع نزدیک شدند. نگاههایشان، آمیخته با خشم، عصبانیت و بیزاری! از جای خود برخاستم. مردی با ریشهای سپید و...
- نه مامان نارگل نگفتم.
ناگهان، صدایی تند از میان جمعیت برخاست:
- از کجا معلوم این دختر اون زنه؟ چرا برای یک غریبه اشک میریزید؟
نگاهها با صدایی که برخاسته، به سمت صدا چرخید. نجواهای پراکنده آغاز شد و چشمهای نگران، مانند پرندگان وحشتزده، به هرسو دویدند. چند تن از مردان با قامتی درشت به جمع نزدیک شدند. نگاههایشان، آمیخته با خشم، عصبانیت و بیزاری! از جای خود برخاستم. مردی با ریشهای سپید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.