• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان سایه ‌زده | آرمیتا شهسواری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 98
  • بازدیدها بازدیدها 4,229
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,881
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #71
- از خر شیطون بیا پایین، مهتابی... وسط راه غش می‌کنی، می‌زنی خودتو مردمو داغون می‌کنی!
سکوت.
سرم را پایین می‌اندازم. صدای نفس خودم را می‌شنوم.
شاید، فقط شاید، این‌بار باید اعتماد کرد. فقط برای چند ساعت. فقط برای یک بار.
دستم را از روی دستگیره برمی‌دارم و برمی‌گردم.
نگاهش می‌کنم، بعد، بی‌کلام، به سمت ماشینش می‌روم. کارن در را باز می‌کند و من سوار می‌شوم. صندلی‌اش کمی عقب است. بوی ادکلن تند، بوی قهوه‌ی مانده.
او ماشين را دور می‌زند و سوار می‌شود. اما قبل از اینکه حرکت کند، سرم را می‌چرخانم. ناخودآگاه. مثل غریزه.
و آنجا بود. هاشم لطیفی. پشت پنجره‌ی شرکت. ایستاده. با همان کت خاکستری، همان چشم‌های بی‌حرکت. همان سکوت. نگاهش مستقیم است. نه کنجکاو،‌ نه متهم‌کننده. فقط سرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,881
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #72
صدایش آن‌قدر نرم است که انگار از پشت لایه‌ای از خستگی می‌آید. بعد، لبخند نصفه‌اش را می‌زند. همان لبخند خاص خودش، اما این‌بار بدون برق، بدون بازی.
- خب... حالا که موسیقی هم رفت، باهام حرف بزن که خوابم نگیره.
من به او نگاه می‌کنم. نیم‌رخَش در نور خاکستری صبح، خسته به نظر می‌رسد. نه از رانندگی، از چیزی عمیق‌تر، از خودش شاید، شاید هم از همه‌ی زن‌هایی که از این صندلی رد شده‌اند و هیچ‌کدام نمانده‌اند.
- خوابت نبره؟!
صدایم آرام است، اما تهش چیزی دارد که باعث می‌شود کارن نگاهی کوتاه به من بیندازد. فقط یک‌لحظه؛ بعد، دوباره چشم می‌دوزد به جاده.
-‌ آره... چون وقتی ساکته، انگار همه‌چی سنگین‌تره.
با چشم‌هایم ماشینی که از کنارمان رد شد می‌شود را دنبال می‌کنم. چند ثانیه سکوت می‌کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,881
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #73
کارن انگشت‌هایش را روی فرمان، آرام به ریتمی نامعلوم می‌زند. جاده کم‌کم عوض می‌شود؛ خانه‌ها کمتر و درخت‌ها بیشتر می‌شوند. آسفالت پیچ می‌خورد، درست مثل خاطراتی که آدم نمی‌خواهد به آن‌ها برگردد، اما ناگهان از گوشه‌ی ذهن بیرون می‌زنند.
تابلوی «لواسان» را که رد می‌کنیم، حس می‌کنم چیزی در معده‌ام سفت می‌شود؛ انگار بدنم زودتر از ذهنم فهمیده است که به جایی نزدیک می‌شوم که نباید.
کارن سرعت را کم می‌کند. ماشین وارد خیابانی باریک می‌شود که دو طرفش درخت‌های تازه‌کاشته‌شده با نرده‌های نقره‌ای به چشم می‌خورد و خانه‌هایی که هنوز بوی نوساز بودن می‌دهند. آسفالت زیر چرخ‌ها نرم است، مثل فرش تازه‌ای که هنوز ردِ پایی نگرفته.
دستم را روی شیشه می‌گذارم؛ سرد است. انگشت‌هایم یخ می‌زند. چشمم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,881
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #74
من که صبح‌ها بیدار می‌شدم و برایش قهوه دم می‌کردم. من که لباس‌هایش را اتو می‌کشیدم، حتی وقتی بوی زن غریبه می‌دادند. من که شب‌ها، وقتی می‌گفت خسته‌ام، لبخند می‌زدم و می‌گفتم: «باشه، نیلا رو من می‌خوابونم.»
کارن برمی‌گردد، آرام، با همان قدم‌های مطمئن. دستش را به سقف ماشین تکیه می‌دهد و سمت پنجره‌ام خم می‌شود.
با صدایی نرم، اما پر از چیزی که نمی‌خواهم اسمش را بگذارم دلسوزی، می‌گوید:
- برو، خواهر فرهاد.
من پلک می‌زنم، فقط یک‌بار. سپس، دستم را روی دستگیره می‌گذارم؛ سرد است.
در را باز می‌کنم. پاهایم سنگین‌اند، اما بلند می‌شوم و ایستاده می‌مانم. در آن لحظه، انگار تمام وزن سال‌هایی که خودم را قوی نشان داده‌ام، روی شانه‌هایم میفتد.
باد آرامی می‌وزد. بوی خاک خیس، بوی درخت، بوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,881
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #75
خانه، همان‌طور که از بیرون دیده می‌شد، تمیز است. مینیمال، با رنگ‌های خنثی، خاکستری، سفید، کمی چوب روشن. هیچ چیز اضافه‌ای وجود ندارد. نه عکس، نه خاطره، نه حتی چیزی که بوی فرهاد را بدهد.
من و کارن روی مبل دونفره نشسته‌ایم. نرم است، بیش از حد نرم، از آن‌هایی که آدم را وسوسه می‌کنند بماند، حتی وقتی نباید.
مینا روبه‌روی ما نشسته است؛ روی مبل تک‌نفره. پاهایش را به‌هم قفل کرده است و انگشت‌هایش را روی زانو گذاشته است. از آن حالت‌هایی که آدم فکر می‌کند رسمی است، اما در واقع، فقط می‌خواهد خودش را کنترل کند.
چند ثانیه سکوت برقرار است. سپس، مینا با صدایی که تهش هنوز شک دارد، می‌گوید:
-‌ فرهاد نگفته بود خواهر داره.
صدایش آرام است، اما مثل چاقویی که نوکش را گذاشته باشند روی پوست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,881
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #76
یک پارت دیگه چون دوست دارم نظرتونو بدونم:)

دیگر توانِ تحمل ندارم. نفس کشیدن برایم دشوار شده و بدنم به طرز عجیبی سنگین گشته است. قلبم، گویی تابِ ماندن در سینه‌ام را ندارد و با ضربان‌های کوبنده، قصدِ بیرون زدن از قفسه‌ی سینه‌ام را دارد؛ نه از سرِ خشم، بلکه از چیزی بسیار هولناک‌تر: از دانستن.
از جا بلند می‌شوم. حرکتی ناگهانی که مبل زیرِ من با صدایی ناهنجار اعتراض می‌کند.
مینا، که اشک‌هایش هنوز بر گونه‌هایش جاری است، سرش را بلند و به من نگاه می‌کند. کارن، بی‌آنکه کوچک‌ترین تکانی بخورد، فقط نگاهم می‌کند، انگار که از حالم باخبر است.
لرزشی خفیف روی لبانم می‌نشیند، اما تنها یک کلمه، مثل تیغی بُرنده، از میانِ آن‌ها عبور می‌کند:
-‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,881
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #77
صدایش آرام است. نه مثل اعتراف، نه مثل دلداری. واقعی است؛ بی‌ادعا، بی‌نقاب.
من چیزی نمی‌گویم. فقط گریه می‌کنم. بی‌صدا، اما عمیق. در آن لحظه، تمام دنیا برایم کوچک شده به همین کوچه‌ی باریک، به همین شانه‌ی گرم، به همین دستی که نمی‌خواهد چیزی بگیرد، فقط می‌خواهد بماند.
کارن ادامه می‌دهد:
-‌ می‌دونم الان هیچی درست نمی‌شه. می‌دونم نه من، نه هیچ‌کس، نمی‌تونه اون‌چیزی رو که از دست دادی برگردونه. ولی تو... تنها نیستی.
اشک‌هایم تندتر می‌شوند. دستم هنوز جلوی صورتم است، اما پشت آن، منم. زنی که دیگر نقشی بازی نمی‌کند. زنی که فقط می‌خواهد برای چند دقیقه دیده شود؛ بدون قضاوت، بدون دروغ.
کارن می‌گوید:
- تو یه دختر کوچولو داری که همه‌ی دنیاشی. و اون... یه مادر سالم می‌خواد.
اسم نیلا که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,881
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #78
فقط خواستم بگم به‌عنوان کسی که فرهادو ساخته، از فحش‌های شما به فرهاد خیلی خوشم میاد… لطفاً ادامه بدید:eyes:

بدون اینکه نگاه کنم، برمی‌گردم. قدم‌ها سنگین نیستند، اما شبیه کسی راه می‌روم که انگار می‌دانم اگر یک ثانیه دیگر بمانم، چیزی درونم فرو می‌ریزد. سمتِ کوچه می‌روم. همان کوچه‌ای که چند لحظه پیش از آن فرار کرده بودم. چند ثانیه فقط نگاهش می‌کنم. پشتش را، شانه‌هایش را، آن همه بی‌خیالیِ همیشگی‌اش حالا جای خودش را به چیزی شبیه خستگی داده است. نه جسمی، نه از راه؛ از نوعی که فقط آدم‌هایی دارند که سال‌ها با خودشان جنگیده‌اند. نمی‌دانم چه شد. شاید صدایش، شاید آن جمله‌ی آخرش، شاید آن خنده‌ی بی‌‌پناه، یا شاید فقط اینکه برای اولین بار،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,881
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #79
فردا ممکنه نتونم پارت بذارم، واسه همین امروز به مقدار زیاد پارت می‌ذارم(درست فهمیدید، هاپو دنبالم کرده)
منتظر نظراتتون هستم :)


می‌خندم. نه بلند، نه از ته دل. اما واقعی. از آن خنده‌هایی که از لای زخم می‌زنند بیرون. از دلِ خستگی. از جایی که آدم دیگر نمی‌داند باید بخندد یا گریه کند، اما تصمیم می‌گیرد کمی سبک‌تر باشد.
کارن همان‌طور که انگشتِ اشاره‌اش را بالا گرفته است، ابرویش را هم بالا می‌اندازد؛ انگار منتظرِ بندِ سوم باشد. نگاهش می‌کنم. به چشم‌هایی که حالا دارند دوباره برق می‌زنند. نه از شادی؛ از بازی. از زنده بودن. باد دوباره می‌وزد. موهایش را بی‌اجازه می‌ریزد روی پیشانی‌اش؛ انگار باد هم دلش می‌خواهد این مرد را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,881
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #80
همان‌طور که نگاهم می‌کند، یک قدم می‌آید جلو. نه آن‌قدر که فاصله‌مان را بشکند، فقط به‌اندازه‌ی یک نفس. بعد، لبخندش را نگه می‌دارد. آن لبخندِ بی‌دلیل، بی‌منطق، بی‌پرده. از آن‌هایی که فقط پسرهای لوس و نازپرورده بلدند، وقتی فکر می‌کنند دنیا قرار است همیشه به نفعشان بچرخد. اما این‌بار، چیزی در آن لبخند هست که نمی‌چرخد. چیزی تویش گیر کرده.
- می‌دونی، نورا... فکر کنم داره ازت خوشم میاد!
حدس می‌زدم.
پوزخند می‌زنم و دست به سینه می‌ایستم، اما بعد، شال را می‌کشم روی موهایم، انگار بخواهم خودم را از چیزی بپوشانم که هنوز اسمش را نمی‌دانم.
- یعنی هر زنی که یه کم باهات حرف بزنه، می‌ذاریش تو لیستِ علاقه‌مندی‌هات؟
کارن لبخند می‌زند. از آن لبخندهایی که نصفه می‌مانند، انگار هنوز نمی‌داند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا