• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان سایه ‌زده | آرمیتا شهسواری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 98
  • بازدیدها بازدیدها 4,227
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,859
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #61
و رسیدیم BNY

چشمانش تنگ می‌شود. خطوط کنار لبش عمیق‌تر می‌شوند.
- نه به چی؟ به پول؟ به آزادی؟ به زندگی؟
- نه به بازی شما.
او می‌خندد. نه بلند. نه تمسخرآمیز. فقط به اندازه‌ی یک لرزش لب.
- پس چرا دستتون هنوز رو فلشه؟!
لب‌هایم خشک است. مثل خاک ترک‌خورده‌ی بیابانی که سال‌هاست باران ندیده. دستم هنوز روی فلش است، انگار تمام خون بدنم در آن مچ جمع شده است. انگشتانم را به زور از روی فلز سرد بلند می‌کنم، ولی حس می‌کنم چیزی درونم کنده می‌شود. چیزی که شاید دیگر برنگردد.
- سخته... نه؟!
لطیفی این را می‌گوید و آرام خم می‌شود، آرنج‌هایش را روی میز می‌گذارد. نگاهش سنگین است، مثل وزنه‌ای که روی سینه‌ام فشار می‌آورد. صدایش آرام است، اما در آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,859
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #62
وظیفه‌ی خودم می‌دونم که سلام کنم و بگم ممنون که تا اینجا همراهم بودید:new-moon-face:

سکوت، مثل مه غلیظی بین ما می‌نشیند. صدای ساعت دیواری اتاق، تیک‌تاکی کند و سنگین دارد، انگار زمان هم خودش را به رخ می‌کشد، می‌خواهد بگوید: «زودتر انتخاب کن نورا!»
لطیفی نگاهش را از من برنمی‌دارد. مانند کسی که منتظر فروپاشی‌ات باشد. نه از سر عجله، بلکه با لذت یک شکارچی که می‌داند طعمه‌اش بالاخره زانو خواهد زد.
می‌گویم:
-‌ شما آدم شراکت نیستید… .
یک تای ابروی کم‌پشتش را بالا می‌اندازد که ادامه می‌دهم:
-‌ آدمایی که نمی‌ترسن، آدم شراکت نیستن!
لطیفی لبخند نمی‌زند.
-‌ اتفاقاً من هم می‌ترسم، نورا خانم. ولی فرق من با بقیه اینه که یاد گرفتم چطور از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,859
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #63
لطیفی، بی‌آن‌که پلک بزند، جواب می‌دهد:
-‌‌ فرهاد انتخاب کرد که به‌جای زندگی، قما‌ر کنه و باخت. الآنم این پول، نه مال منه، نه مال اون. مال کسیه که بتونه ازش استفاده کنه؛ درست و هوشمندانه.
سینه‌ام بالا و پایین می‌رود. نه از خشم، از چیزی پیچیده‌تر. چیزی که اسم ندارد. شاید ترکیبی از ترس و وسوسه. شاید هم فقط خستگی. خستگی از جنگیدن با دنیایی که قواعدش را من ننوشته‌ام.
او ادامه می‌دهد:
-‌ می‌تونید برید. با یه هویت جدید، یه زندگی جدید. دخترتون می‌ره مدرسه‌ای که حتی رؤیاشو هم نمی‌دیدید.
لبخند می‌زند. نه از آن لبخندهایی که بخواهد دلت را ببرد. از آن‌ها که می‌خواهند مغزت را فتح کنند.
برای لحظه‌ای، حس می‌کنم دارم فرو می‌ریزم. نه از بیرون. از درون. مثل ساختمانی که ستون‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,859
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #64
حقیقتاً حس تبلیغات نیست، ممنون که خودتون پیدام می‌کنید🙏🏻

دستش را به سمت تلفن دراز می‌کند. شماره‌ای را می‌گیرد. صدایش، هنوز همان صدای آرام و کنترل‌شده‌ی چند دقیقه قبل است، اما حالا کمی سنگین‌تر شده:
- کارن. بیا دفتر.
تلفن را قطع می‌کند و دوباره نگاهم می‌کند. این بار با آن لبخندهای سرد و حساب‌شده‌اش. لبخندی که انگار می‌گوید: «بازی شروع شد. حالا ببینیم کی می‌بره.»
حدود یک دقیقه بعد، در باز می‌شود و کارن می‌آید. موهایش شلخته‌تر از همیشه، زیر چشمانش گود افتاده و پیراهنش چروک دارد. اما با همه‌ی این‌ها، هنوز همان پسر است. همان پسری که بلد بود با یک شوخی، یک زن را از پا دربیاورد. اما امروز... نه خبری از شوخی است، نه از برق شیطنت در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,859
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #65
من دست به سینه ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم. نه با خشم، نه با لبخند. فقط با آن نگاه سردی که زن‌ها وقتی از هزار شوخی عبور کرده‌اند، به دست می‌آورند. می‌گویم:
- نورا! تاج‌بخش! چه می‌دونم، همون چیزی که توی شناسنامه‌مه.
کارن سرش را بالا می‌آورد. نگاهش در من می‌نشیند. نه آن‌طور که همیشه با چشم‌هایش بازی می‌کرد. این‌بار، انگار دارد کلمه را مزه‌مزه می‌کند. آرام، زیر لب تکرار می‌کند:
- نورا... .
بعد، بی‌هوا لبخند می‌زند. از آن لبخندهای نصفه‌نیمه، که بیشتر از لب، از چشم‌ها شروع می‌شود. اما چشم‌هایش خسته‌اند. مثل کسی که شب را با خودش جنگیده باشد و هنوز زنده مانده باشد، اما به قیمت چیزی.
- پس می‌تونم مهتابی صدات بزنم؟
ابروهایم بالا می‌رود. نه از تعجب. از بی‌حوصلگی. از آن بی‌مزگی‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,859
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #66
من کمی جلوتر از در، ایستاده‌ام.
چشم‌هایم روی چشم‌هایش.
احساس می‌کنم چیزی درونم، آرام‌آرام می‌لرزد؛ نه از خشم، نه از ترس، بلکه از آن لرزش‌های بی‌صدایی که وقتی کسی، حتی اگر اشتباه کند یا نامناسب باشد، سعی می‌کند به تو نزدیک شود، در دلت میفتد.
- دلت برام سوخته؟
کارن سرش را پایین می‌اندازد. بعد، انگار همزمان می‌خواهد خودش را لو بدهد و هم پنهان کند، می‌گوید:
-‌ میشه گفت... چون اینجا، همه یا گرگن یا سگ. تو هیچ‌کدوم نیستی و این اصلاً جالب نیست… واسه تو.
من چیزی نمی‌گویم. فقط به پاکت نگاه می‌کنم، بعد دوباره به او. با صدایی آرام اما محکم می‌گویم:
-‌ ببین اگه این یه بازیه، بهتره تمومش کنی. من اصلاً حوصله‌ی ترحم ندارم.
کارن فقط یک‌بار پلک می‌زند. سپس، انگشت‌هایش را از روی پاکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,859
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #67
دل را به دریا خواهم زد و درخواست تگ می‌دهم. ایشالا که خیره🙏🏻

برگه‌ی دوم، یک عکس است. فرهاد در کنار زنی که نمی‌شناسم، لبخند می‌زند. لبخندی که سال‌ها با آن زندگی می‌کردم و اکنون می‌فهمم چقدر مصنوعی و بی‌گرماست. او در کنار زنی دیگر، در ساحل و زیر نور غروب، دست در دست هم ایستاده‌اند. پاهایم بی‌اختیار روی زمین ضرب می‌گیرند.
برگه‌ی سوم را بیرون می‌کشم؛ ضیغه‌نامه‌ای رسمی با مهر، تاریخ و امضا. در آن، فرهاد رستمی و زنی به نام مینا سیفی، بیست ماه پیش از مرگ فرهاد، رسماً ازدواج کرده‌اند. همان زمانی که من هنوز گمان می‌کردم، با وجود سردی رابطه‌مان، همچنان به‌خاطر نیلا خانواده‌ایم.
نفسم در سینه حبس می‌شود؛ نه از شوک، بلکه از حسی شبیه به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,859
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #68
کارن سرش را پایین می‌اندازد و انگشت‌هایش را در هم قلاب می‌کند.
سکوت بین‌مان می‌نشیند، اما از آن سکوت‌هایی نیست که آدم را خفه کند؛ بیشتر شبیه سکوتی‌ست که بعد از انفجار میفتد، وقتی گرد و خاک هنوز در هواست و همه‌چیز، معلق.
من دوباره به مدارک نگاه می‌کنم. به اسم آن زن: «مینا سیفی».
انگار تازه مغزم اجازه می‌دهد کلمه‌ها معنا پیدا کنند — نه فقط معنا، بلکه وزن، حجم، درد.
اسمش را آرامِ آرام می‌خوانم، طوری که انگار از روی برگه‌ی امتحانی غلط می‌خوانم تا شاید درست شود:
- مینا سیفی... .
کارن سرش را بالا می‌آورد. نگاه‌مان، بی‌اختیار، دوباره قفل می‌شود، اما این‌بار، نمی‌دانم این نگاه چه معنایی دارد.
شاید از آن لحظه‌هایی‌ست که آدم نمی‌داند دنبالِ جواب است یا فقط دنبالِ شریکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,859
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #69
صدای کارن نرم است، اما در تهِ آن چیزی می‌لرزد؛ نه حسادت است، نه دلسوزی. چیزی است شبیه وسوسه‌ی دانستن. شبیه کنجکاویِ کسی که همیشه از بیرون تماشا کرده، اما حالا دلش می‌خواهد وسط میدان باشد، وسطِ درد.
چشم‌هایم را باز می‌کنم. مستقیم نگاهش می‌کنم. نگاهش خیره است؛ نه از آن خیره‌هایی که می‌خواهند تسخیرت کنند، از آن‌هایی که می‌خواهند بفهمند آیا هنوز چیزی درونت هست که بشود نجاتش داد؟
- نمی‌دونم. شاید... دلم می‌خواد بدونم چجوری بوده.
کارن لبخند می‌زند، اما این‌بار نه از آن لبخندهای شیطنت‌آمیز. لبخندش خسته است؛ از آن لبخندهایی که فقط برای زنده موندن روی لب می‌نشیند، نه برای خندیدن.
- خب این یعنی... تو هنوز دنبال یه جواب انسانی می‌گردی.
سرم را پایین می‌اندازم. دستم را روی میز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,859
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #70
کارن، که تا این لحظه بی‌حرکت ایستاده، ناگهان بیدار می‌شود. برقی کوچک در چشم‌هایش می‌نشیند. نه از آن برق‌هایی که دنبال شکارند، نه از آن‌هایی که می‌خواهند چیزی را ببرند. این یکی... شبیه برقِ کسی است که برای اولین بار به دنیای شخصی دعوت می‌شود که همیشه در را به رویش بسته نگه داشته است.
- همین الان چطوره؟
سرم را بالا می‌آورم؛ چشم در چشمش. ابرو بالا می‌اندازم.
- الان؟! مگه نگفتی مادرش مریضه؟
کارن لبخند می‌زند؛ از همان لبخندهای نصفه که همیشه تهش چیزی پنهان است. اما این بار، آن برقِ همیشگی در چشم‌هایش نیست. جای خودش را به چیزی شبیه خستگی می‌دهد، یا شاید... صراحت.
- آره، گفت مادرش مریضه. ولی چند درصد احتمال میدی راست گفته باشه؟!
پلک می‌زنم. حس عجیبی بهم دست می‌دهد،‌ حس فشرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا