- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 3,175
- پسندها
- 31,859
- امتیازها
- 69,173
- مدالها
- 51
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- #61
و رسیدیم BNY
چشمانش تنگ میشود. خطوط کنار لبش عمیقتر میشوند.
- نه به چی؟ به پول؟ به آزادی؟ به زندگی؟
- نه به بازی شما.
او میخندد. نه بلند. نه تمسخرآمیز. فقط به اندازهی یک لرزش لب.
- پس چرا دستتون هنوز رو فلشه؟!
لبهایم خشک است. مثل خاک ترکخوردهی بیابانی که سالهاست باران ندیده. دستم هنوز روی فلش است، انگار تمام خون بدنم در آن مچ جمع شده است. انگشتانم را به زور از روی فلز سرد بلند میکنم، ولی حس میکنم چیزی درونم کنده میشود. چیزی که شاید دیگر برنگردد.
- سخته... نه؟!
لطیفی این را میگوید و آرام خم میشود، آرنجهایش را روی میز میگذارد. نگاهش سنگین است، مثل وزنهای که روی سینهام فشار میآورد. صدایش آرام است، اما در آن...
چشمانش تنگ میشود. خطوط کنار لبش عمیقتر میشوند.
- نه به چی؟ به پول؟ به آزادی؟ به زندگی؟
- نه به بازی شما.
او میخندد. نه بلند. نه تمسخرآمیز. فقط به اندازهی یک لرزش لب.
- پس چرا دستتون هنوز رو فلشه؟!
لبهایم خشک است. مثل خاک ترکخوردهی بیابانی که سالهاست باران ندیده. دستم هنوز روی فلش است، انگار تمام خون بدنم در آن مچ جمع شده است. انگشتانم را به زور از روی فلز سرد بلند میکنم، ولی حس میکنم چیزی درونم کنده میشود. چیزی که شاید دیگر برنگردد.
- سخته... نه؟!
لطیفی این را میگوید و آرام خم میشود، آرنجهایش را روی میز میگذارد. نگاهش سنگین است، مثل وزنهای که روی سینهام فشار میآورد. صدایش آرام است، اما در آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.