• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه اول BNY رمان جمجمه‌‌خوار | آذربان نویسنده انجمن یک رمان

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #41
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #42
دانا پس از مکث کوتاهی، لب باز کرد:
- سرهنگ، اگر اجازه بدید توضیح بدم!
سرهنگ دستش را بالا آورد. انگشتر عقیق آبی‌رنگ، روی جایگاه نقره‌‌اش درخشید.
- گوش بده سرگرد!
پوشه را باز کرد. پر بود از گزارش‌های رسمی، تصاویر قبرهای تخریب‌شده، پرونده‌ی روانی آرش رضوی و گزارشی از رفتن دانا به آن خانه‌ی منحوسِ متروکه.
- این‌جا چی نوشته؟ این‌که بدون هماهنگی با سازمان، عملیاتی انجام دادی که ممکن بوده خودت و ستوان کشته بشین!
نفس خشمگینی کشید و چشم‌هایش به طبعیت از این خشم، غرید.
- سرگرد! تو با یه بیمار روانی طرفی‌. نه فقط یه قاتل. باید همه‌ی جوانب رو می‌سنجیدی!
دانا ناخواسته اخم کرد. پنجه‌هایش حالا روی پایش مشت شدند.
- سرهنگ اون رفتاراش پیچیده‌ست. نیاز به بررسی دوباره داره. شاید روان‌پزشکا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #43
چون که خیلی وقت بود پارت نذاشته بودم، یه پارت نسبتا طولانی تقدیم بهتون...♡


دانا پس از خیرگی کوتاهی، سر تکان داد و لبش را با زبان تر کرد. انگشتان کشیده و بلندش حالا بی‌اختیار روی پایش ضربِ کم‌صدایی گرفته بودند. انگار ذهنش با این ‌کار به دنبال نظمی در میان آشفتگی‌ها می‌گشت.
سرهنگ، پرونده را باز کرد نگاهی کوتاه به فهرست گزارش‌ها انداخت و گفت:
- همه‌چی رو برام روشن کن یگانه. بدون هیچ کم و زیاد کردنی.
دانا نفس عمیقی کشید. کف دست‌هایش را به شلوارش کشید و سپس روی میز گذاشت. شروع کرد، با لحنی شمرده و پر از شک و گره‌های درونی‌ای که یقه‌اش را می‌فشردند.
- سرهنگ... چطور بگم؟ انگار ما با یه الگوی بی‌قاعده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #44
خانه‌ی دانا ساکت‌تر از همیشه بود. سکوتی که منبع آرامش بود. ساعت از ده شب گذشته بود. دانا روی صندلی کنار میز نشسته بود و از پنجره‌ی نیمه‌باز، به خیابان خلوت بیرون نگاه می‌کرد. دود سیگارش بالا می‌جهید و سپس در آغوش سرمای هوا محو می‌شد. چراغ اتاق، سفید و کمی لرزان بود، انگار که به خط انتهای عمرش نزدیک‌تر از هر زمانی بود. نادری روی مبل روبه‌روی او نشسته بود، پاهایش را در هم گره زده و چشمانش را به فرش دوخته بود. از ظهر تا به حال، هر دو درگیر یک انتظار خاموش بودند؛ دستور جلب و سپس بستری آرش رضوی. دانا بدون نگاه کردن به نادری زمزمه کرد:
- حس بدی دارم!
نادری سر بلند کرد. صدایش گرفته و خسته بود؛ اما همچنان زنگ شوخ‌طبعی را با خود حمل می‌کرد.
- به خاطر آرشه یا به خاطر خودمون که قسر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #45
دانا به آرامی گفت:
- اون حکم فقط یه شروعه. حس می‌کنم تا وقتی ناصر رضوی رو پیدا نکردیم، این پرونده هیچ‌وقت پیشرفت خاصی نمی‌کنه. تموم که هیچی!
نادری نامطمئن و مشکوک زمزمه کرد:
- شاید چون نمی‌خوای تموم بشه.
دانا لحظه‌ای خشکش زد. حرف نادری را نشنیده گرفت؛ ولی درونش لرزید. در دل خودش هم می‌دانست بخشی از این پرونده او را درگیر خود نگه داشته؛ بعد از سال‌ها پیگیری جرم‌های تکراری، حالا چیزی پیدا کرده بود که ذهنش را به چالش می‌کشید؛ نه فقط از نظر پلیسی، بلکه روان و ذهنش را نیز درگیر می‌کرد.
- نمی‌فهمی نادری... .
صدایش آرام و گرفته بود. ادامه داد:
- بعضی پرونده‌ها فقط درباره‌ی جرم نیستن، درباره‌ی آدما هستن. درباره‌ی چیزایی که حتی به مغز خطور نمی‌کنه. این‌که یه آدم تا کجا می‌تونه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #46
سرهنگ بی‌آن‌که حرفی بزند، دستش را به روی کاغذ‌ها گذاشت و به آرامی گفت:
- بشین سرگرد.
دانا به اطاعت از امر سرهنگ، نشست و چند لحظه را به سکوت گذراند. سرهنگ از جای برخاست و به سمت دانا قدم برداشت. کاغذ‌ها را به دستش سپرد. برگه‌ی رویی، برگه‌ای بود رسمی، مهر خورده و امضا شده بود؛ حکم جلب آرش رضوی! دانا با نفسی تازه شده، دستش را روی پوشه گذاشت و با صدایی آرام گفت:
- بالاخره اومد!
سرهنگ به پشتیِ صندلی تکیه داد، دستش روی میز لرزید و نگاهش از پوشه به چهره‌ی دانا قدم برداشت.
- بعد از بررسی مدارک و گزارش‌های نصفه و نیمه‌‌ای که راجبش بود، حکم صادر شد؛ ولی فقط برای بازجویی و بازداشت موقت. سرگرد! گوش کن! این حکم برای بستری کردنش توی بیمارستان روانی اون‌قدر محکم نیست. بازجوییش کن. از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #47
شب، آن‌قدر غمگین و گرفته بود که قاب آسمان مثل ورقی سیاه به نظر می‌رسید. خانه‌ی قدیمی و پدری آرش، از دور چون ویرانه‌ای بیش نبود؛ ویرانه‌ای که گویا محل گذر ارواح و اجنه بود.
ماشین‌ها، جایی دورتر از خانه‌ی مورد نظر، در جاده‌ی باریک و خاکی روستا متوقف شدند. همه جا در سکوت فرو رفته بود و جز زمزمه‌های ملایم باد، چیزی به گوش نمی‌رسید.
دانا و ستوان نادری با چند نیروی باتجربه در صحنه حاضر بودند؛ گروهی که باید بی‌صدا، سریع و حساب‌شده عمل می‌کرد. دستور، خاموشی مطلق بود. بی‌سیم‌ها روی بی‌صدا، چراغ‌ها در ماشین‌ها به حداقل رسیده و فقط چراغ قوه‌های مجهز به کار گرفته شده بود.
با اشاره‌ی دانا، اکثرشان نزدیک خانه شدند. قبل از ورود دانا ایستاد و نفس کشید. بادی سرد برگ‌های خشک را به هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #48
***
نیمه‌شب بود. خستگی به چشمان همه‌شان هجوم برده بود؛ غیر از دانایی که همچنان مشغول فکر کردن و جایی میان مرز احساسات و منطق گیر افتاده بود. با گذشت بیشتر زمان، با شنیدن صدای کوچک شکستگی چوب در قسمت پشتی خانه، همه به حالت آماده‌باش کشیده شدند. صدای نادری همه را با هم جمع کرد:
- شماره 4، موقعیت!
و دانا بی‌درنگ به حرف آمد:
- حواستون جمع باشه؛ چشماتونو باز نگه دارین.
الگوی عملیاتی، طبق برنامه اجرا شد. دو نیروی جلوی در حالت تعیین‌شده پریدند، نادری برای بهتر شنیدن صدای اطراف، صدای دانا را تا حداقل پایین برد. دانا نیز دست چپش را برای سیگنال آماده کرد و دست راستش اسلحه را محکم گرفت. از پشت دیوار، شخصی خمیده، با پوششی کهنه و دست‌هایی که به جلو تمایل داشتند، پدیدار شد. دانا دید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #49
آرش که روی زمین افتاد. افراد به‌سرعت دستبند را دور مچ آرش بستند. بدن آرش در هم تنیده و جنین‌وار بود و نفس‌های بریده‌اش با لکنت همراه بودند. دانا که هنوز تند نفس می‌کشید، نگاهش را به آرش دوخت. صورتش را صفحه‌ای نازک از خاک پوشانده بود و رد باریکی از خون، روی گونه‌اش خودنمایی می‌کرد. نگاه دانا به چشم‌های آرش نشست. چشم‌هایی که به نظر می‌رسید همیشه پوشیده شده از خشم و خون بودند، حالا در صحرای ترس و گیجی پرسه می‌زدند. و همین نگاه ذهن آشوب دانا را بیش از قبل به آتش کشید. نیروها آرش را تند و محکم بلند کردند و به سمت ماشین‌ها بردند. خانه‌ی رضوی‌ها که لحظاتی قبل پر از سایه و انتظار بود، حالا با نورهای قوی و صدای زمزمه‌ی عده‌ی کمی از روستاییان پر شده بود. ماشین‌ها پشت سر آمدند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #50
دانا، بی‌هیچ حرف اضافه‌ای اطاعت کرد و بی‌سیم را گذاشت. سپس پیگیر شد که فاصله‌ی ماشین‌ها و شرایط مسیر را چک کنند.
آرش اما بی‌قرار بود؛ مثل همیشه. هر از گاهی تکانی می‌خورد و سرش را به شیشه می‌کوبید. صدای خفه‌ی خرخر مانندی از ته گلویش به گوش می‌رسید که با هر نفس شدت می‌گرفت.
دانا و نادری نیز با فاصله‌ی کم از او تلاش می‌کردند او و شرایط به وجود آمده را مدیریت کنند. نادری به طرز غریبی سکوت کرده بود و از آینه‌ی جلوی ماشین، شاهد تقلاهای آرش بود؛ اما نکته‌ی عجیب قضیه این بود که ته ذهنش به این اعتراف می‌کرد که او واقعا شمایل انسانی را دارا بود. بعد از حدود سی دقیقه، ماشین به بازداشتگاه رسید. دروازه‌ها بلند، آهنی و مرطوب از نم بودند. نیروها ماشین را احاطه کردند و به آرامی آرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Eccedentesiast

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا