به قیاس نگنجی وبه صف درنیاییبه کوی عشق منه بیدلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش!به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش!
ظرف این لحظه، ولیکن خالی ست
ساحت سینه، پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید، در این خانه بر او باز مکن
برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیدهام
جوهر آیینه یعنی موی آتش دیدهام
نادمیدن زین شبستان پاس ناموس حیاست
چون سحر عمریست خود را با نفس دزدیدهام
باغ مرا چه حاجت سرو وصنوبر است؟بی تو مهتاب شبی بار از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
بازگشت زندگی در عشق درک دیگر استباغ مرا چه حاجت سرو وصنوبر است؟
شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است؟
بازا که بی حضورت خوش نیست زندگانیبگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم