• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

درحال ترجمه رمان پرده برداری | bahareh.s مترجم انجمن یک رمان

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
نام: The Unveiling
نام ترجمه شده: پرده برداری
نویسنده: Tamara Leigh
مترجم: bahareh.s
ناظر: - MerSede - - MerSede -
ژانر: عاشقانه، تاریخی
خلاصه: قرن دوازدهم، انگلیس: دو مرد کاندید برای نشستن بر تاج و تخت می‌شوند. یکی پادشاه استفان غاصب و دیگری دوک هِنری جوان، وارث قانونی تاج و تخت است. در میان جنگ‌های داخلی و خصوصی، اتحادها دروغین می‌شوند، به وفاداری‌های خ**یا*نت می‌شود، خانواده‌ها تقسیم و ازدواج‌هایی صورت می‌گیرد. به مدت چهارسال، لیدی آنین برتان، فکر آموزش استفاده از سلاح و اسلحه را در سر داشته است تا بتواند انتقام برادر خود را بگیرد؛ اما خداوند این کار را درست ندانسته است. او که در خلعی پنهان شده بود، دنبال انتقام از مردی است که تنها با نام خانوادگی، ولفریت شناخته می‌شود. حال زمانی که او سرنوشت خود را در دستانش نگه داشته است، قلبش می‌لرزد و اراده‌اش ضعیف می‌شود، قلبش با خود نجوا می‌کند شاید دشمنش همیشه دشمنش نباشد! بارون ولفریت، مربی مشهور شوالیه‌ها، به هیچ زنی اجازه‌ی عبور از دیوارهای خود را به‌خاطر حواس پرتی که ایجاد می‌کنند نمی‌دهد؛ آن‌چه که او هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کند این است که مرد جوانی که برای آموزش زیر دستش فرستاده‌اند دختری باشد که دنبال مرگ اوست! پرده برداشتن از همه چیز ایمان او را آزمایش می‌کند و شوالیه را از هدف اصلی خود، منحرف می‌سازد!

شروع ترجمه: پنجشنبه، 9 مرداد، 1399

توضیحات مترجم:
این مجموعه هشت جلدی است.
جلد اول: پرده برداری
جلد دوم تا هشتم به زودی ترجمه می‌شوند.


نکته*1: تمام پارت‌ها ویرایش شده‌اند.
 
آخرین ویرایش

فاطمه عبدالهی

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
6/9/18
ارسالی‌ها
2,723
پسندها
31,626
امتیازها
66,873
مدال‌ها
28
{بسم تعالی}

مشاهده فایل‌پیوست 225272
مترجم عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن ترجمه خود
خواهشمندیم قبل از تایپ ترجمه خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
قوانین ترجمه|تالار ترجمه انجمن یک رمان

درصورت پایان یافتن ترجمه خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
اعلام پایان کار ترجمه|تالار ترجمه

برای سفارش جلد ترجمه خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر درخواست کنید.
♥♥تاپیک جامع درخواست جلد♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن توسط طراح به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای درخواست نقد ترجمه پس از 25 به بخش زیر بروید.
درخواست نقد ترجمه|تالار ترجمه

برای تعیین سطح رمان خود پس از 25 پست در تاپیک زیر درخواست کنید.
تعیین سطح

برای آشنایی با اصول جامع ترجمه به تاپیک زیر مراجعه کنید.
آشنایی با اصول جامع و پایه ترجمه

جهت آشنایی با نکات نگارشی، تاپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید.
قدمی در کوچه پس کوچه‌های نگارش

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به بخش رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد و یا به مترجم دیگری واگذار می‌شود و اسمتان کاملا از رمان حذف می‌شود

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید .


با تشکر| تیم مدیریت تالار ترجمه انجمن یک رمان
 
آخرین ویرایش

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
پرده برداری: کتاب اول از مجموعه عصر ایمان :The Unveiling: Book One in the Age of Faith Series

1

لینکلن‌شر¹، انگلیس، اکتبر 1149

کابوس خواب را از سرش پراند. به گلویش چنگ انداخت؛ بغض گلویش را سخت گرفت، طوری که نتوانست حتی گریه کند. ناامید از هوا، او چشمانش را روبه شب بدون ماهی باز کرد که چهره مهاجم را به او نشان نمی‌داد.
توسط همه مقدسین! چه کسی جرات می‌کند؟
او به بیرون حمله کرد، اما یک مهاجم دوم ظاهر شد و او را روی شکمش انداخت. با وجودی که یک پارچه کثیف در دهانش گذاشته شده بود، شل کردن دست‌هایش در اطراف گلویش باعث شد که خس‌خس کند و نفسی از طریق بینی تازه کند.
سپس از لباسی که خودش درست کرده بود، کشیده شد. این باعث فاصله انداختن بین او و اربابش شد. خیلی دیر متوجه به اشتباهش شد، رسوایی درحال تحریک او به انزوا بود. او به پشت سرش حرکت کرد و در یک لحظه رهایی خود را پیدا کرد اما دستان او را سخت‌تر گرفتند و به سمت جنگل کشاندند. این افراد متجاوز چه کسانی بودند که حتی یک کلمه هم نمی‌گفتند؟ آن‌ها چه قصدی داشتند؟ آن‌ها او را برای اینکه یک خائن بود کتک می‌زدن، یا بدتر؟
طناب از گوشش گذشت. احساس می‌کرد که مرگ بر روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند و از آن می‌ترسید که از آنچه دیده بود فراتر رود. او دربرابر پارچه فریاد کشید. تلاش کرد تا از زیر آن طناب رد شود، دست‌های بی‌فایده‌اش را به هم زد و تقلا کرد. فریاد زد.
- خدایا، کمکم کن!
دست‌های بی‌رحم از او افتادند، اما وقتی طناب را گرفتند، محکم‌تر شدند و کاری کردند چانه‌اش به سینه‌ش فشار بیاورد و در یک لحظه بعد او را از زمین بلند کردند. دست و پا می‌زد و تقلا می‌کرد، به گردن دار دارش چنگ می‌انداخت و دوباره تقلا می‌کرد؛ اما حتی یک نسیم کوچک هم رد نمی‌شد و هوا از او گرفته شده بود. فهمید امروز به خاطر آنچه که می‌خواست انجام دهد، می‌میرد... به‌خاطر کاری که انجام نداده بود، برای هِنری²؛ او مثل کودکی می‌گریست که نفسش بند آمده بود. نالایق! این سرزنش آشنا به گوشش رسید، با این که ماه‌ها بود که چنین نامی بر زبان آورده بود*. «بله، نالایق است، چون من به‌خاطر او نمی‌توانم مانند یک مرد بمیرم.» دستان لرزانش را مشت کرد و آرام گرفت همان طور که اربابش ولفریت³ به او آموخته بود. بهترین کار پناه بردن به خدا بود! احساس می‌کرد زندگی او مانند شعله‌ای است که آخرین جرعه از فیتله را با تقلا می‌جوید. آرامشی که در او چیره شده بود را در آغوش گرفت و به یکی از حمله کننده‌ها که در سمت راست ایستاده بود خیره شد. اگر چه نمی‌توانست مطمئن باشد اما فکر می‌کرد که او به پشت برگشته است. سپس صدای خس‌خس شخص دیگری را شنید که او هم از کمبود نفس رنج می‌بُرد. گریه پنهانیش نابارورانه لب‌هایش را از هم باز کرد. از بین تمام کسانی که ممکن است این کار را کرده باشند، هرگز باور نمی‌کرد این کار را انجام داده است. تاریکی دیدش را دزدید، قلبش را متورم کرد و او به تصویر محبوب خود اندیشید به تصویری که با خودش عهد کرده بود که هرگز او را ترک نکند؛ اما اکنون آنین⁴ را تنها خواهد گذاشت.
- من رو ببخش. خواهش می‌کنم من رو ببخش... .
او از کسی که تنهایش می‌گذاشت عذر می‌خواست. همان طور که حلقه مرگ تنگ‌تر می‌شد، نمی‌توانست به خاطر حماقتی که او را به بند دار فرستاده بود، گریه کند. بدنش به لرزه افتاد و از درون پیچیده شد. و با آخرین حضور ذهن‌اش، بار دیگر به سمت آسمان برگشت.
- خدایا، دعا می‌کنم، اجازه نده که اون به مدت خیلی طولانی؛ تنها باشه!

1. Lincolnshire
2. Henry
3. Wulfrith
4. Annyn
*= منظور اینه که ماهاست که به هنری میگه نالایق.
 
آخرین ویرایش

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
«قلعه لیلیا»

آنین برتن، نگاه خیره‌ی خود را از پوشش ماهِ ستارگان پایین آورد.
- جوناس¹...
او یک دستش را بالا آورد و روی قلبش فشار داد. این دلواپسی از کجا آمده بود؟ و این احساس چه ارتباطی با برادرش داشت؟ «چون تو به او فکر کردی؛ تو می‌خواهی او اینجا باشد نه آنجا!»
- بانوی من؟
او کمی عقب رفت و بعد چرخید، ویلیام² بود. او را فقط با آن صدای خشن و بازوهای مردانه‌اش می‌شناخت؛ شب برای راه رفتن با مشعل‌های انتهای دیوار خیلی تاریک شده بود تا بتواند ویژگی‌های چهره‌ای او را روشن کند. مکثی کرد و گفت:
- بانوی من، شما الان باید در بستر باشید.
مثل همیشه، او به عنوانی که به او داده شده بود لبخند می‌زد. او هم مانند دیگران می‌دانست، آنین فقط با تولد نجیب‌زاده شده است؛ که در نیمه‌های شب از تخت خواب بیرون آمده بود. آن‌چه همه در مورد کسی فکر می‌کردند که در سن چهار و ده سالگی باشد این بود که نامزد باشد یا حتی ازدواج کرده باشد، هرچند که در چنین شرایطی آنین تمایل داشت با ویلیام سر و صدا کند اما نگرانی همچنان به وزن سنگین خود ادامه ‌داد. آنین گفت:
- شبت بخیر
و بعد از کنارش گذشت. در حالی که یکی از دستانش را روی قلبش می‌فشرد، از پله‌ها پایین آمد و به سمت اتاق دوید. اما تنها زمانی که در اتاق را بست که دستش را از سینه‌اش پایین آورد، بعد لباس مردانه او را بیرون کشید. روی تخت خود افتاد، او کسی را که برادرش به او اطمینان داده بود همیشه نزدیک است را صدا زد.
- خداوندا، نذار جوناس بیمار بشه، و صدمه ببینه و یا...
او افکار‌ وحشتناک را برای فکر کردن کنار گذاشت. جوناس بی‌نقص بود و از قلعه ولفن³ برمی‌گشت؛ او قول داده بود! دستانش را با فاصله، جلوی صورتش گرفت و گفت:
- خداوند متعال، خواهش می‌کنم، زودِ زود؛ برادرم رو از ولفن به خانه بیاور!

1. Jonas
2. William
3. Wulfen
 
آخرین ویرایش

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
2
هیچ راهی برای ورود به قلعه‌ی ولفن وجود نداشت؛ تنها اینکه خودش را به یک مرد تبدیل کند. آنین در میان برگ‌ها و درختان ایستاد و به شکل و قیافه‌ی خود نگاه کرد. در عوضش اخمی کرد، او باید خودش را تبدیل به یک پسر کند، زیرا پسران بودند که داخل قلعه‌ی بارون ولفریت بودند و بارون با آن‌ها سروکله داشت- کسانی که آرزوی اربابی را داشتند، آرزوی شوالیه بودن. از آنجایی که او آن‌قدر بزرگ نبود که بتواند خودش را مانند بازیگری که نقش یک مرد را بازی می‌کند جا بزند، همان یک چیز هم برای او مناسب بود. حالا بیشترین فکری که روی آن متمرکز بود، خوب بودن حال جوناس بود؛ او روی این فکر مطمئن بود!
هنوز هم احساس دلواپسی و نگرانی می‌کرد، با این که چهار روز بود که در تاریکی جای خود را گم‌کرده، سر خود را به درخت تکیه داده و زیر آن پناه گرفته بود و به نور خورشید که اندک‌اندک پدیدار می‌شد نگاه می‌کرد گذشته بود. مقاومت در افتادن آخرین برگ‌های پاییزی دیده می‌شد. اگر فقط مادرش زنده بود تا او را دلداری دهد، کافی بود. اما هشت سال از زندگی بانو النا¹ می‌گذشت، هشت سال بود که آنین لمس شدن توسط او را هنوز به یاد داشت.
صدای تالاپ که گواهی می‌داد خرگوش موذی از میان بیشه‌ها بیرون آمده را شنیده شد. او خیلی زود متوجه شد. موهای پریشان خود را از روی پیشانی کنار زد و کمان خود را محکم‌تر در دست گرفت. آرام دور درخت چرخید، همان‌طور که برادرش به او آموخته بود.
با آن‌که آن حیوان کوچک بیرون نیامد، اما به زودی خواهد ‌آمد. سرش را به عقب هل داد تا موهای ابروانش را پاک کند. کمانش را بلند کرد؛ تیر را با قدرت به عقب کشید و به گونه‌ی خود چسباند. خرگوش بینی‌اش را بالا برد.
«صبر داشته باش» آنین صدای دو تابستان گذشته‌ی جوناس را شنید. آیا او حرف‌هایش را می‌شنید؟ دوباره صدا؟
همیشه، وقتی به قلعه سفر می‌کرد او را می‌دید. او با آقای بارون ولفریت، بزرگش* تمریناتش را به سرانجام رسانده بود. مردی به او گفت که ارل را کنترل و رهبری کند.
آنی اخم‌ایش را در هم کشید و با چهره‌ی درهم به اسم ولفریت اندیشید. زمانی که به اسم او فکر می‌کرد، یک گرگ که می‌غُرید جلوی چشمانش نقش می‌بست، با تصور او عصبانیت و خشم‌ش بازتر شد. زمانی که به او گفتند که او زنده است عصبانیتش بیشتر شدت گرفته بود. از آنجا که قبل از اینکه ویلیام فرمانده‌ی انگلیسی، انگلیس را فتح کند؛ خانواده‌ی ولفریت به دلیل تربیت پسران به یک مرد، در فرانسه شناخته شده و معروف شده بودند؛ خصوصاً برای افرادی که نیاز جدی به این آموزشات نداشتند.
با اینکه تقریبا تمام نامه‌های جوناس درباره‌ی تمرینات بود، ولی این را همه می‌دانستند که این بی‌رحمانه است. خرگوش جلو آمد. «نگه‌ش دار!» صدای جوناس به‌قدری واقعی بود که باعث تحریک گونه‌هایش به لبخند شده بود، گِلی را که روی صورتش آغشته کرده بود را کمی پاک کرد، همان‌طور که برادرش به او آموخته بود. چشمانش را بست و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. سیزده ماه از حرکت او به ولفن گذشته بود. سیزده ماه ترس از ولفریت، که حتی ترسش هم اجازه‌ی شمارش به او نداده بود، سیزده ماه ترس از اینکه ولفریت اجازه‌ی ورود هیچ زنی را به داخل دیوارهایش نمی‌داد چه برسد به آموزش، سیزده ماه تمریناتی برای ساختن جوناس به مردی شایسته برای ارباب بارون آیلیل² که می تواند به عنوان وارث عمو آرتور باشد می‌گذشت. خرگوش پرید.
آنین تندتند حرکت کرد و موجود را وحشت زده کرد و از بیشه بیرون کشید. «دنبالش کن، برو، برو!»
او تلوتلو خوران نوک پیکان را جلوتر از خرگوش چرخاند و آزاد کرد.

1. Elena
2. Aillil
*= از نظر سنی نه، از نظر مقام.
 
آخرین ویرایش

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
و فریادی که هربار باعث می‌شد تکان بخورد به گوشش رسید. او دوباره یکی دیگر از موجودات خدا را از پای درآورد؛ خرگوش بر روی بستر برگ‌هایی از گل افتاد. همچنان که به جایی که شکارش افتاده بود نزدیک می‌شد، با خود گفت:
- گوشت روی میزِ
برای او مهم نبود که جوراب و لباسش کثیف شوند، زانو زد. او گفت:
- خدا به همراهت
با این امید که پدر کرنلیوس1 او را به بهشت برساند. ولی او می‌گفت که «چنین جایی برای حیوانات وجود ندارد» اما، مردی که حتی بلد نبود و نمی‌دانست که چطور لبخند بزند؛ چه چیزی باید از خانه‌ی خداوند می‌دانست؟ او خرگوش را بلند کرد و پیکان را ازش بیرون کشید. از دیدن و پیدا کردن دست و پای سالم راضی؛ یقه پیراهنش را پاک کرد و تیر را در تیردان فرو کرد. ایستاد، یک شکار با اندازه‌ی مناسب و خوب! نه اینکه عمو آرتور از آوردن گوشت به سر میز خوشش بیاید. او هروقت به جنگل می‌آمد، مشغول خوردن گوشت خرگوش لای نان می‌شد. البته، آنین اول باید او را متقاعد می‌کرد که غذا را بپزد و بعد او را به سرو یک غذای خوشمزه دعوت کند. اما اگر او عجله کند، تا ظهر هم می‌توانست یک غذای عالی داشته باشد. او کمان را روی شانه‌اش انداخت و دوید. «اگر جوناس اینجا بود، حتماً من رو مجبور می‌کرد که با قدم‌های بلندتری بهش برسم. کاش بود و با بالای شانه‌های بلندش به من طعنه می‌زد. زمانی که از جلوی چشم‌هام ناپدید می‌شد، فقط می‌خواست به من حمله کنه. خدا! من نمی‌دانم چی کار باید بکنم اگه» او نگرانی که به زودی دوباره آن‌ها را به یاد خواهد آورد، کنار زد. مطمئن بود که به دنبال او خواهد گشت. امشب او، موهای سیاه رنگ خود را کوتاه می‌کند. لباسی که جوناس به عنوان یک غلام می‌پوشید؛ به تن می‌کرد و زیر پوششی از تاریکی می‌گذاشت. در کمتر از یک شب، او می‌توانست از قلعه‌ی ولفن سرقت کند؛ برادرش را پیدا کند و به آیلیل برگردند. درمورد عمو آرتور هم...
او در لبه‌ی جنگل مکث کرد و در فضای باز به قلعه‌ی لیلیا نگاه کرد. او از اینکه عمویش از ناپدید شدنش پی ببرد می‌ترسید. اما اگر او به عمویش می‌گفت که امشب برای چه می‌خواهد به اینجا بیاید، او اجازه‌ی این کار را به او نمی‌داد. پا به زمین خیس گذاشت. اگر او می‌خواست نامه‌ای به ولفن بفرستد، او چنین اجازه‌ای نداشت. به هر حال هر زمان که به عمویش چیزی می‌گفت او جوری با شوخی و طعنه‌آمیز می‌گفت که بیش از حد نگران است. لحظه‌ای حرکت بر روی پل متحرک توجه آنین را به خود جلب کرد. بازدیدکننده؟ یک پیام رسان از طرف ولفن؟

1. Cornelius
 
آخرین ویرایش

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
شاید جوناس با خیره سری یک بار دیگر برگشته باشد؟ او به الگویی از پَر که به همراه اسب سوارکاری که نفس‌نفس می‌زد، چپ‌چپ نگاه کرد. مال ولفریت‌ها بود!
هرچند مردان روی دیوار آنین را معمولاً صدا می‌کردند و از او درمورد فردی که قیافه‌ی وحشتناکی داشت یاد می‌کردند اما، زمانی که او به پل متحرک نزدیک می‌شد؛ هیچ‌کس جرئت حتی باز کردن دهانش را نداشت!
او بی‌اهمیت از شیطنت‌های خودش، دنبال آن ریشوی روانی گشت که به عنوان کاپیتان نگهبانان شناخته می‌شد، مطمئناً در دروازه‌ی خانه بود؛ اما او نبود، ویلیام بود! او خرگوش را بالا گرفت.
- دفعه‌ی بعد گراز!
لبخند نزد.
- بانوی من، سریع به برج دفاعی برید. بارون ول... .
- می‌دونم! برادرمم برگشته؟
نگاهش را چرخاند.
- آه... لیدی* آنین بله، برادرت برگشته
پس حتی بارون ولفریت هم نمی‌تواند از زندگی جوناس محافظت کند. شاید به‌خاطر این نخندید که هنوز آموزش‌های برادرش خاتمه نیافتند؛ اگر این طوری بود می‌خندید. با آنکه از صمیم قلب سه بار برای حمایت ارباب‌ها بازگشته بود، و از آنجایی که نمی‌توانستند او را مستقیماً به عمویش که در ده سال گذشته او و آنین با او زندگی کرده بود، هدایت کند.
پس، تا وقتی که عمو آرتور جوناس را به قلعه‌ی ولفن فرستاد، خواهر و برادر بیشتر از همه از هم جدا بودند. حالا باز به هم می‌رسیدند. به آرامی از خداوند تشکر کرد تا آنچه را که از او خواسته بود به او آن رسیده بود. از دروازه آهنی عبور کرد و به حیاط بیرونی رسید، به همراه افرادی که بدون مخالفت؛ با او به دنبال او می‌گشتند آمد.

*= لیدی: خانم
 
آخرین ویرایش

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
به خود می‌گفت که تنش از سرما سیخ شده است. داخل دیوار داخلی شد، جایی که شش اسب‌ جلوی برج دفاعی ایستاده بودند؛ از جمله مرکب جوناس، به همراه یک گاری. وقتی نزدیک‌تر شد. آقایی را دید که افسار اسب بزرگ سفیدی را در دست دارد و به اطراف نگاه می‌کند. تعجبی که کرد، ابتدا صورت باریکش را دوباره از نو ساخت و بعد شروع به تغییرکردن کرد!
- تو، وایسا!
او برای فهمیدن به هیچ آینه‌ای نیاز نداشت، بیشتر از اینکه شبیه خانم باشد، شبیه پسری با ثبات است! اما، اجازه‌ی اینکه بیشتر اشتباه کند را به او نداد!
- ایشون، خانم آنین هستند که شما خطاب می‌کنید. اسکوایر...
متعجب شد. زمانی که خرگوش را دید، چشمان سبز خواب آلودش بیشتر باز شد.
- خانم؟!
و بعد به کنار نگاه کرد. آنین کنار اسب جوناس ایستاد و دستی بر روی فک بزرگش کشید.
- من ازت برای برگردوندن اون به خونه تشکر می‌کنم!
از پله‌ها بالا رفت. وقتی به بالاترین طبقه رسید. باربر درحال اخم کردن بود.
- بانوی من! عموی شما و بارون ولفریت منتظرتون هستند. دعا کنین، به آشپزخانه بروید و لباس‌های خودتون رو مرتب کنید.
«بارون ولفریت در لیلیا؟» از بالای شانه به اسب جنگی سفید نگاه کرد. «چطور اون نمی‌تونست درک کنه؟! حالا بارون باید واقعاً به خاطر برگردوندن جوناس عصبانی باشه. مگر اینکه... .» چهره‌ی عبوس و بی‌خنده ویلیام، نداشتن هیچ‌میلی همیشه توسط اقوام قلعه به او نشان داده می‌شد، واگن. برای او مهم نبود که ظاهرشان به او چه می‌گوید، به جلو قدم برداشت.
- بانو آنین، دعا ک... .
- من همین الان برادرم رو می‌بینم!
دهان دربان طوری می‌توانست کار کند که انگار بحث جادو شده است؛ اما او سرش را تکان داد و در را باز کرد.
- متاسفم، بانو آنین!
با عذرخواهی بعدی او را سرد کرد. وارد شد. سالن ساکت بود و هیچ صدایی برای مزاحمت خدا و فرشتگانش نبود. با مداوم پلک زدن برای تطبیق با شرایط داخلی، چشمش به کسانی افتاد که روی گل مروارید قرار دارند. همان‌طور که پشت آن‌ها به او بود و سرها به سمت پایین خم شده بودند؛ او تعجب کرد که آن‌ها به چه چیزی نگاه می‌کنند. اما، جوناس کجا بود؟ پاهای خرگوش صحرایی را با عجله می‌کشید به قسمتی که سر حیوانات شکار شده در آن آویزانند. خرگوش را فشار می‌دهد و به جلو قدم برمی‌دارد. درحالی که به خود می‌گفت الان جوناس از درگاه بیرون میاید و او را با صدای بدی به زمین می‌زند؛ صدای بمی از سالن ساکت بلند می‌شود.
- این یه مرگ شرافتمندانه است، لرد برتان!
آنین ایستاد و مردی که این حرف را زده بود نگاه کرد. مردی با قد و عرض بزرگ، موهای شانه شده تا شانه. «خدای عزیز اون از چه کسی صحبت کرد؟» او کنار رفت، فضای جلوی میز ارباب را باز کرد؛ تا یکی که او ناامیدانه به دنبالش بود را آشکار کند!
 
آخرین ویرایش

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
خرگوش از دستانش و کمان از شانه‌هایش لیز خورد. به طور مبهمی از همراهان و آن مرد بزرگ آگاه بود. به سایه‌ی نیم‌رخ برادرش که یادآور یک روز دلتنگ‌آور بود، خیره شد. عمو آرتور روبه روی او ایستاده بود، دستانش روی همان میزی بود که جوناس در آن دراز کشیده بود؛ سرش را خم کرده بود طوری که شانه‌هایش به گوش‌هایش می‌رسید.
او تلوتلو خورد و دوید.
- جونـاس!
صدای بم گفت:
- این چیه؟
وقتی سر عمو بالا آمد، چشمان لبه‌دار او از دیدن افسوس خوردن او شوک شدند؛ اما، او فقط جوناس بود! برای یک لحظه او را از میز بلند می‌کند. به سینه‌های خمیده‌اش برخورد می‌کند؛ اگر او دستانش را بالای بازوهای او حلقه نکرده بود او به عقب برمی‌گشت. ‌او همان مردی بود که حرف زده بود. پاهایش را تاب داد و ساق پایش را به یکدیگر چسباند.
او سر انگشتانش را کشید.
- این کیه که داره مثل یه سگ به سالن شما گند می‌زنه، لرد برتان؟
آنین جایی بسیار بلندتر از او ایستاده بود، زمانی که او نزدیک آمد و خود را به او رساند؛ سریع سرش را عقب کشید البته این کارش قبل از این بود که او صورتش را بگیرد و با ناخن‌هایش گونه و فکش را بخراشد؛ با غُرغُر و فریاد، بازویش را عقب کشید.
- وایسا! این خواهرزاده‌ی منه!
مشتش قبل از برخورد با صورت او متوقف شد.
- چی گفتی؟!
همان‌طور که به او نگاه می‌کرد، آرزو می‌کرد که ای کاش استخوان‌هایش خُرد شوند تا درد کمتری را حس کند.
عمو با عذرخواهی گفت:
- خواهر زاده‌ی من، لیدی آنین برتان!
مرد، صورت کثیفش را برسی کرد.
- این یه زنه؟
- اما، یه دختر لرد ولفریت
او از چهار نمره عصبانیت، چهار را گرفته بود و به گونه‌ی مردی با چشمان سبزِ خاکستری روبه رویش نگاه می‌کرد. یعنی چی؟ کسی که جوناس را به او سپرده بود؟ از او یک مرد ساخته بود؟ او از او یک جسد ساخته بود! او با صدای کمی خراشیده که معمولاً جوناس را با آن اذیت می‌کرد گفت:
- ولم کن، پست‌فطرت!
عمو اعتراض کرد.
- آنین؟!
نیروی گرفتن ولفریت شدت گرفت و مردمک‌هایش گشاد شد. همان‌طور که جوناس گفته بود هرگز نباید این کار را انجام بدهد، بنابراین دیگر این‌کار را ادامه نداد. عمویش با حالی که صدایش بلندتر از همیشه بود، گفت:
- این بارون ولفریته که با اون حرف می‌زنی، بچه!
عمویش زمانی که به دور میز می‌آمد، صدایش سخت‌تر از آن بود که تاحالا از او شنیده بود. به چهره‌ای که مشخص کرده بود خیره شد.
- این رو می‌دونم... .
دستی بر روی شانه‌های ولفریت گذاشت و گفت:
- او ناراحت است، لرد ولفریت، دعا کنین و ترحمش کنید.(دلسوزی، همدردی)
آنین، نگاه خیره‌ای به عمویش کرد.
- منو ترحم کنه؟ کی پس برای برادرم ترحم کنه؟
به او یادآوری کرد. او از اعماق قلبش پسر برادرش را دوست می‌داشت همین هم باعث خیسی چشمانش شده بود. ولفریت آنین را رها کرد.
- به گمونم، بهتره دلم برای شما بسوزه؛ خانم برتان
به سختی انگیزه‌ای برای تف کردن روی او را داشت، با شدت برگشت و به صورتش خیره شد. چشمانی سخت و تیز، بینی کمی خم و برجسته، لبانی محکم و چانه‌یی صاف و خوش خراش، موهای زیبا و نقره‌ای که چهره‌ش را ممکن بود به دروغ بیاندازد؛ اما مشخص بود که بیشتر بیست و پنج سال سن ندارد.
 
آخرین ویرایش

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
او با صدایی دل‌خراش گفت:
- اگه مرد بودم، می‌کشتمت!
ابروهایش را بالا انداخت
- خوبه که فقط یه دختر کوچکی
اگر دست عمو آرتور از روی شانه‌اش کنار می‌رفت، آنین دوباره به سمت ولفریت هجوم می‌برد. عمو آرتور محکم گفت:
- اشتباه می‌کنی بچه، اون‌ها گرفتار جنگ شدن، مرگ جوناس تقصیر بارون نیست
از زیر دستانش، شانه خالی کرد و از سکو بالا رفت. برادرش، زیباترین لباس خود را پوشیده بود، کمربند نقره‌ای گلدوزی شده قپه‌دارش را پوشیده بود و آماده‌ی دفن شده بود. آنین دستش را روی سینه‌ی او گذاشت و خواست دوباره قلبش بتپد؛ اما هرگز این اتفاق نمی‌افتاد.
- چرا جوناس؟
اولین اشک را که ریخت، گل و لای خشک صورتش، خیس شد.
- اون‌ها خیلی نزدیک بودند.
کلمات سخنان آرام عمو آرتور او را می‌آزارد.
- قبول این موضوع برای اون دشوارِ
آنین چرخی زد تا با کسانی که با تحقیر و ترحم به او نگاه می‌کنند، روبه رو شود.
- برادرم چطور مُرد؟
آیا به‌خاطر تردید ولفریت بود طوری که تصورش را می‌کرد؟ ولفریت، نفسش را در سینه حبس کرد و گفت:
- این اتفاق در لینکلن‌ افتاد.
نفس‌نفس زد. دیروز خبر جنگ خونین میان ارتش‌های پادشاه اعلام شد، بین استفان و هِنری جوان، نوه‌ی پادشاه هِنری و وارث قانونی تاج و تخت؛ علی‌رغمِ جنگ، خون‌ریزی‌ و کشتار بی‌شمار، هیچ کدام از این دو نمی‌توانند پیروز شدن در لینکلن را ادعا کنند. جوناس هم نمی‌توانست.
- برادرتون همراه من بود، هنگام تحویل نیزه به میدان، نقش زمین‌ شد.
آنین با حالی که می‌لرزید، نگاهش را روبه چشمان ولفریت نگه داشت.
- چه چیزی نقش زمینش کرد؟
چیزی در نگاه پولادینش چرخید.
- تیری به قلبش اصابت کرد
همه برای استفان بود، دفاع از ادعای ناحق‌اش درمورد انگلستان. ناخن‌هایش را در کف دستانش فرو کرد. چقدر دردناک بود برای جوناس، ایستادن کنار یک غاصب زمانی که هنری بود که از او حمایت می‌کرد و مطمئنا او در این مورد تنها نبود است. صرف نظر از اینکه یکی از ادعای سلطنت حمایت کند، اشراف شرکت کردند تا پسران خود را در قلعه‌ی ولفن جا دهند؛ درست است که ولفریت مردِ استفان است اما همه می‌گویند هیچ‌کس بهتر از او در تربیت پسران به شوالیه‌ نیست که روزی تبدیل به ارباب می‌شوند. اگر شیطان مو نقره‌ای با پادشاه دزدش نبود، جوناس الان زنده بود!
- اون یه مرگ شرافتمندانه داشته، لیدی آنین... .
قدمی به سمت ولفریت برداشت.
- دوقلوم برای استفان مُرد، به من بگو لرد ولفریت، این مَرد چه ربطی به شرافت داره؟
زمانی که خشم در چشمانش زبانه‌ کشید، عمو آرتور غُرید. هرچند که عمو هم طرفدار استفان بود و از بیعت او با هِنری خبر داشت؛ بنابراین امید او برای تبدیل جوناس به مرد استفان، یکی از دلایلی بود که برادرزاده‌اش را همراه ولفریت فرستاده بود!
 
آخرین ویرایش
بالا