• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم فانتزی رمان خون کور: پانیشرز | کورویامی نویسنده انجمن یک رمان

نظرتون راجع به رمان؟

  • عالی

    رای 10 52.6%
  • خوب

    رای 5 26.3%
  • متوسط

    رای 1 5.3%
  • ننویس جانم. ننویس! :)

    رای 1 5.3%
  • شخصیت مورد علاقه‌تون؟

    رای 1 5.3%
  • آکامه

    رای 3 15.8%
  • کیتو

    رای 1 5.3%
  • رانمارو

    رای 3 15.8%
  • هانا

    رای 0 0.0%
  • میکایلا

    رای 0 0.0%
  • ایچیرو

    رای 3 15.8%
  • جیرو

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    19

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #371
پوزخندی شرور روی لب‌های رانمارو نشست:
- یه چیزی بگو که خودم ندونم.
میکایلا پرسید:
- خب الان شکارش کردی چی شد؟
رانمارو نگاهی تلخ به او انداخت:
- نفعش بهم رسیده. نگرانش نباش.
میکایلا آهی دیگر سر داد. با فضولی نگاه رانمارو کرد:
- اون ببره چه ریختی بود؟
رانمارو با بد عنقی ظاهری چهره درهم کشید. خوشش می‌آمد درباره موفقیتش لاف بیاید. بی‌میل دهانش را گشود:
- از هر ببر دیگه یه سر و گردن بالاتر بود... شاید پنج یا شیش متر طول داشت. اگه خودش رو دراز می‌کرد و می‌ایستاد حداقل هشت متر می‌شد؛ با دو تا بال لعنتی که مدام تو مبارزه آزارم می‌دادن... اما آخر سر با دستای خودم جرشون دادم.
میکایلا چندبار پلک زد. نمی‌دانست حرف‌های آن عوضی قلدر را باور کند یا نه. ترجیح داد که روی اعصاب رانمارو راه نرود. صدای زنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #372
رانمارو پلک‌هایش را روی هم فشرد. اخم عمیقی روی پیشانی‌اش نقش بسته بود. نگاهی پر از افسوس به پسرک فضول انداخت:
- سرت به کار خودت باشه.
میکایلا که پرروتر از آن بود که با یک تشر عقب بکشد، دوباره پرسید:
- مسابقه‌ی چی؟
رانمارو دوباره موبایلش را برداشته بود تا تماس دیگری بگیرد. نگاهی سرد به میکایلا انداخت:
- مسابقه تعیین سطح. مربوط به خونواده‌مه.
میکایلا اخم کوچکی کرد:
- پس هانا هم این مسابقه رو داره؟ درباره چی هست؟
حس سرمای تیزی مانند یک چاقو روی گردنش نشست. نگاهش را بالا آورد. حس قتل رانمارو مانند یک چاقوی تیز او را تهدید می‌کرد. رانمارو لبخندی زد که حتی به چشمانش هم نرسید:
- گربه رو... کنجکاوی... کشت!... جای تو بودم تو مسائل شخصی یه خونواده شینوبی دخالت نمی‌کردم.
میکایلا حس کرد که موهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #373
میکایلا بازوانش را در آغوش گرفت و به خودش لرزید:
- به قبر خودم خندیدم اگه شبیه توی دیوونه باشم!
پس گردنش را خاراند و لبخندی احمقانه زد:
- به هر حال منم قراره جزوی از خونواده‌تون بشم... پس فکر نکنم مشکلی باشه... نه؟!
رانمارو با قیافه‌ای بی‌حس به خون‌آشام پررویی که به او خیره مانده بود، زل زد:
- خیلی پررویی! جای بابام بودم از دندونات برا خودت گوشواره درست می‌کردم!
میکایلا خنده‌ای کوتاه کرد:
- فعلاً که چیزی معلوم نیست... قول بهت می‌دم که بابات با ازدواج من و هانا چند سال دیگه موافقت می‌کنه.
رانمارو موبایلش را برداشت. در حالی که شماره‌ی آکامه را می‌گرفت جوابش را داد:
- ببند حلقتو یه چند دیقه. پاشو گمشو ظرفا رو بشور!
میکایلا با آهی از سر بی‌میلی برخاست و سمت سینک رفت. حداقل ظرف‌های کمی برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #374
رانمارو گویی به صورت اختصاصی حرف‌های میکایلا را نمی‌شنید:
- دویست هزار دلار بهت می‌دم... آخر سر هم بهت تضمین می‌دم که زنده از این یه ماه بیرون میای!
قبل از یک پلک بهم زدن میکایلا نشست و دست همکاری به رانمارو داد:
- قبوله! نقدی حساب می‌کنی یا ارز دیجیتال؟
رانمارو لبخند کج و درنده‌ای زد:
- ارز! به جهنم خوش اومدی... ببعی!
میکایلا با اعتماد به نفس دست رانمارو را فشرد و کری خواند:
- مطمئنی که کم نمیاری؟! می‌ترسم که عقب بمونی.
رانمارو هم دست میکایلا را متقابلاً فشرد. شک نداشت که ماه بعدی با تمرینات فشرده دخل آن دختر توت‌فرنگی را در می‌آورد. میکایلا حداقل یک کیسه‌بوکس پرسرعت کمک بسیار خوبی برای بالا بردن سرعت و دقتش در مبارزات بود. بعد از آن وقت محک زدن تمام تمرینات و خون و عرق ریختن‌هایش در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #375
نمی‌توانست. نمی‌توانست بگذارد که دهکده‌ی آباء و اجدادی‌اش به قهقرا برود. اگر پدرش مجبور بود نقش پلیس خوب را ایفا کند، او حاضر بود که نقش جلاد و پلیس بد را به عهده بگیرد. حالا که یک جایگاه برای خود به دست آورده بود، باید برنامه‌هایش را برای پاکسازی دهکده از عوامل رینوسکه اجرا می‌کرد.
با اخمی عمیق بر صورت آخرین پله را بالا آمد. قدرت او، قدرتی نبود که هیچ کدان از رؤسای قبایل نادیده بگیرند. باید به آنها می‌فهماند که می‌سای چه قدرتی دارد. شک نداشت که در این راه از تمام کارت‌هایش استفاده خواهد کرد تا ترازوی شرایط را به نفع پدر و قبیله‌اش کج کند.
پلک زد. هشت جونین با لباس فرم و صورت‌های پوشیده و مسلح در برابر درب ورودی ایستاده بودند. البته آکامه حضور جونین‌های قدرتمند دیگری را حس می‌کرد. حضور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #376
نگاه دختر سمت رو به رویش بازگشت. پرده‌ی پشت رینوسکه نگاره‌ای از یک کاج ژاپنی در کوهستانی بلند بود. خود رینوسکه نیز مانند همیشه آرایش سنگین کابوکی بر چهره داشت تا پیری صورتش را بپوشاند. رینوسکه آهسته با بادبزن صورتش را پوشاند و با نگاهش به او احترامی مرموز گذاشت.
آکامه به سبک خود رینوسکه تنها با نگاهش به او احترام گذاشت. سرش را کمی چرخاند. بقیه به حضور او واکنش چندانی نداشتند یا شاید اگر هم داشتند و پس پرده‌ی نقاب به خوبی نیات خودشان را پوشانده بودند. میز پدرش و همینطور مادربزرگش آکیکو در بالای اتاق قرار داشت. پدرش به نشانه‌ی تأیید سرش را کمی تکان داد:
- ایرادی نیست. بهتره جلسه رو شروع کنیم.
دستش را بالا برد. جونین‌های سیاهپوشی که در اتاق بودند، در برابر همه یک تبلت روی میز گذاشتند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #377
ایچیرو یکی یکی تصاویر سالن ورزشی را از دور و نزدیک و همچنین زوایای مختلف به بقیه نشان داد و در نهایت تبلت خودش را خاموش نمود:
- من این تصور رو دارم که اون هدفی رو دنبال می‌کنه. شاید نشون دادن هویت واقعی ما به جامعه باشه... و در نهایت اثبات عدم اعتماد انسان‌ها به ما و در نهایت شورش و مسائل بدتر از اون.
آکامه دو دل بود اما لبانش را از هم گشود و نظرش را داد:
- پس چرا ما ابتکار عمل رو به دست نگیریم و خودمون رو با روایت خودمون به عنوان محافظین این منطقه معرفی نکنیم؟!
صدای پوزخند از طرف چند نفر بلند شد. آکامه به سختی خجالتش را پشت گاز گرفتن لبش از داخل مخفی کرده بود. آرایشکاگه میتسویو دست به سینه نگاهی از بالا به آکامه انداخت و طعنه زد:
- واقعاً جوونای این دوره هیچ عِرقی به تاریخ و سنت‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #378
آکامه حتی نمی‌توانست از نگاه خالی پدرش چیزی برای قوت قلبش بیابد. این میدان سیاست بود. جایی که همه با کلمات یکدیگر را تکه‌تکه می‌کردند و دور می‌انداختند. او دیگر یک کودک نبود تا پشت سایه‌ی امن پدرش مخفی شود. دخترک بینوا برای گرم کردن انگشتان یخزده‌اش به فنجان چای سبز پناه آورد.
نفسی برای دریافت آرامش کشید و نگاهش را با اطمینان گشود. راهی که او می‌رفت از دیدگاهش درست بود. نگاهی سرشار از اطمینان به بقیه کرد و پرسید:
- بذارید بهتون بگم. من فرق بین دروغ و حقیقت برام مثل روز روشنه. پس فقط یه سؤال ازتون دارم.
سرهای همه سمت او چرخیده بود. رئیس قبیله‌ی آکیاما یکی دیگر از توانایی‌هایش را رو کرده بود. راست یا دروغ ادعای فهم حقیقت محض را داشت. آکامه که دید همه حواسشان به او جمع شده است سؤالش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #379
چشمان مرموز سیاهش را گشود. آکامه از حس آن نگاه سیاه و مرموز به خودش لرزید اما چیزی بروز نداد. رینوسکه ادامه داد:
- وظیفه‌ی من حفاظت از روستا و افرادشه. خودت بهتر از این پیرمرد می‌دونی رئیس جوان!
آکامه نگاهش را ندزدید و اخم‌هایش را در هم فرو برد:
- مطمئناً قوانین رو بیشتر از همه رعایت خواهم کرد. نیازی به نگرانی نیست.
رینوسکه بادبزنش را با یک حرکت بست:
- امیدوارم... امیدوار.
ایچیرو نمی‌توانست بیشتر از این قلدری رینوسکه در پس کلمات را تحمل کند. لبانش را با زبان تر کرد:
- آکیاما آکامه! طرحت رو برای معرفی تا پایان هفته تموم کن و با جزئیات به من تحویل بده.
آکامه نتوانست لبخندش را کنترل کند. با شوق آهسته سرش را خم کرد:
- حتماً! سعی می‌کنم که طرحم رو زودتر تحویل بدم.
همه‌ی رؤسا در دل اشتیاق نسل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #380
آکامه قبلاً این مسئله را با پدرش مطرح نکرده بود. درواقع این اولین موضوع خاندان آکیاما برای احیا بود. آکامه باید مصالح و منافع آکیاما را در نظر می‌گرفت. برای همین نمی‌توانست از شرایطش کوتاه بیاید:
- در ازای یاد دادن هنر‌های آکیاما به شاگردهای جدید، اونا باید به بخش فرعی و اصلی آکیاما قسم وفاداری بخورن و برای همیشه جزوی از اون باشن. افشای اطلاعات نکنن. می‌تونن فامیلی خودشون رو نگه دارن اما باید در خدمت بخش و دستورات من باشن. شرایط زیاد سختی براش ندارم.
ایچیرو دستی به صورتش کشید. به نفع همه بود که دانش روحانی آکیاما گسترش بیشتری پیدا کند. کسی با این موضوع مخالفتی نداشت. حداقل بهتر از آن بود که همین بارقه‌ی اندک دانش باقی‌مانده از آکیاما را هم از دست بدهند. این یک تبادل برد برد برای همه بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا