نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از خاکستر تا خورشید | نسترن جوانمرد کاربر انجمن یک رمان

Nastaranjavanmard

منتقد آزمایشی
سطح
9
 
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,294
امتیازها
8,133
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #81
تصاویر سیاه‌وسفیدِ راهروی شرکت روی صفحه افتادند. رفت‌وآمدها منظم و عادی به نظر می‌رسیدند. چند کارمند، پشت میزهایشان نشسته بودند، یکی از طراحان از اتاق مهراد بیرون آمد، خانم جوادی درحال صحبت با تلفن بود، و یکی دو نفر از راهرو گذشتند.
فرید، دقتش را بیشتر کرد. چند ثانیه‌ی اول، همه‌چیز طبیعی بود. جلو برد. از زاویه‌ی دیگر، اتاق مهراد و میز منشی قابل‌مشاهده بود.
ناگهان چشم‌هایش تنگ شد. انگشتش روی تاچ‌پد ثابت ماند. چیزی درست نبود.
روی تایم‌لاین ویدئو تمرکز کرد. زمان، از دقیقه‌ی ۱۰:۲۳ به ۱۰:۲۵ پرش کرده بود. بدون هیچ حرکت نرمی، بدون هیچ تغییر تدریجی در صحنه. یک کات تمیز و نامحسوس، دقیقاً همان لحظه‌ای که باید چیزی ثبت می‌شد.
- لعنتی... .
زیر لب، زمزمه کرد و کمی به عقب برگشت. دوباره پخش را زد. تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nastaranjavanmard

Nastaranjavanmard

منتقد آزمایشی
سطح
9
 
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,294
امتیازها
8,133
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #82
چند ساعت بعد سایه‌های شب روی باغ افتاده بود. درخت‌ها زیر نور کم‌رمق چراغ‌های دیواری، هیکل‌های بلند و پیچ‌خورده‌ای پیدا کرده بودند. بوی نمِ خاک، با دود تنباکویی که شاهو از سیگار بیرون می‌داد، در هوا پخش شده بود.
شاهو، پا روی پا انداخت، پک عمیقی زد و دود را آرام بیرون فرستاد. بعد، بی‌حوصله گفت:
- هنوز مطمئنی لازمه؟ راه‌های ساده‌تری هم هست… .
آصف، ساکت، به گوشه‌ی باغ نگاه می‌کرد. انگشت‌های بلند و استخوانی‌اش، دسته‌ی صندلی چوبی را نوازش می‌کردند، انگار که داشت چیزی را حساب و کتاب می‌کرد. کمی بعد، با صدایی آرام و خونسرد گفت:
- ساده؟ اگه قرار بود ساده باشه، همون اول، این بازی شروع نمی‌شد.
شاهو، با چشمانی ریزشده، نگاهش کرد. آصف برگشت، تکیه‌اش را به صندلی داد و ادامه داد:
- همیشه وقتی راه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nastaranjavanmard

Nastaranjavanmard

منتقد آزمایشی
سطح
9
 
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,294
امتیازها
8,133
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #83
عطر نان تست‌شده و مرغ گریل‌شده در آشپزخانه‌ی کافی‌شاپ پیچیده بود. گرمای فر و صدای جلز و ولز گریل، حال و هوای آشپزی را بیشتر کرده بود. ماهور، پشت پیشخوان، با دقت ساندویچ‌های کوچک اسلایدر را روی سینی چید، درحالی‌که نیما کنار گریل ایستاده بود و با مهارت، برگرهای کوچک را از روی شعله برمی‌داشت. روی پیشخوان، چند سینی از فینگرفودهای رنگارنگ آماده بود، رول‌های مرغ و سبزیجات، نان‌های کراستینی با ترکیب بوقلمون دودی و پنیر، کاناپه‌های مخصوص کافی‌شاپ. نیما، بی‌هوا، یکی از برگرهای کوچک را برداشت و قبل از اینکه ماهور بتواند اعتراضی بکند، یک گاز از آن زد.
- نیما! هنوز دیزاینشون مونده!
- دیزاین چی؟ کشکِ چی؟ شکمم مهم‌تره!
ماهور با اخم ساختگی کفگیر را به سمتش گرفت، اما نیما با لبخند دندان‌نمایی عقب رفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nastaranjavanmard

Nastaranjavanmard

منتقد آزمایشی
سطح
9
 
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,294
امتیازها
8,133
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #84
نور غروب، با سایه‌های گرمش، از لای پرده‌های نیمه‌باز به اتاق افتاده بود. روی میز کنار آینه، یک جعبه‌ی مخملی کوچک، چند تکه جواهر، و عطر همیشگی آذر به چشم می‌خورد. عطر، در شیشه‌ای بلورین، نور را انعکاس می‌داد و رایحه‌ی گلی و ملایمش در فضا پخش شده بود.
آذر، درحالی‌که گیره‌ی مرواریدی را بین انگشتانش می‌چرخاند، نگاهش را از آینه به بزرگمهر انداخت. او، مقابل کمد، دکمه‌های پیراهنش را می‌بست و مشغول تنظیم یقه‌ی کت بود. هرچند ظاهرش مثل همیشه مرتب بود، اما حالا چیزی در نگاهش فرق داشت؛ شورِ پنهانی که از پشت چشم‌های تیره‌اش پیدا بود.
آذر، با همان لبخند مرموز همیشگی، گیره‌ی مروارید را به موهایش زد و آرام گفت:
- فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت این‌قدر برای یه جشن تولد هیجان‌زده بوده باشم... .
بزرگمهر، بدون اینکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nastaranjavanmard

Nastaranjavanmard

منتقد آزمایشی
سطح
9
 
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,294
امتیازها
8,133
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #85
چندساعت بعد کافی‌شاپ در هاله‌ای از نورهای گرم و ملایم غرق شده بود. رنگ‌های خاکستری و سفید در تزئینات به چشم می‌آمدند، هماهنگ و در عین حال ساده؛ بی‌هیچ زرق و برقی که فضا را مصنوعی کند. ریسه‌های نقره‌ای روی دیوارها، با هر وزش نامحسوس هوا، برق می‌زدند و بادکنک‌های سفید و طوسی، گویی به آرامشی بی‌انتها رسیده بودند، بر فراز سقف معلق مانده بودند.
در مرکز سالن، میز گردی با رومیزی سفید قرار داشت. بر بلندای آن، کیکی دوطبقه خودنمایی می‌کرد، خامه‌ای یکدست، تزئیناتی ظریف از شکلات تلخ و پاپیون‌های نازکِ خاکستری که همچون نقش‌هایی روی آب، ظرافتش را دوچندان کرده بودند. سی و یک شمع کوچک، به ترتیب دایره‌وار چیده شده بودند، نور لرزانشان بر چهره‌های خندان جمع چشمک می‌زد.
بزرگمهر، آرام و کم‌حرف، میان جمع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nastaranjavanmard

Nastaranjavanmard

منتقد آزمایشی
سطح
9
 
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,294
امتیازها
8,133
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #86
سودابه و فهیمه کیک را به آشپزخانه بردند تا آن را برش بزنند. جمع، حالا در میان همهمه‌ی خود، غرق در لحظه شده بود.
بزرگمهر، در گوشه‌ای ایستاد. لیوانی آبمیوه در دست، نگاهی آرام به اطراف انداخت. گرما، محبت، خنده‌های واقعی و بی‌ریا این همان چیزی بود که سال‌ها در سایه‌های زندگی‌اش گم شده بود. مهراد، بی‌آنکه حرفی بزند، از میان جمع بیرون آمد. مقابلش ایستاد، اما هنوز دست‌هایش را در جیب فرو برده بود، انگار که مطمئن نبود چه بگوید.
بزرگمهر نگاهش کرد. انگشتانش را درون جیب‌هایش فشرد، سپس سرش را بالا آورد و با صدایی آرام گفت:
من... بابت اون شب... اون برخورد... اون حرفایی که زدم...
بی‌آنکه بگذارد جمله‌اش پایان یابد، لیوانی آبمیوه به سمتش گرفت.
- اگه می‌خوای آشتی کنی، بدون که من قهر نبودم.
لحظه‌ای نگاهش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Nastaranjavanmard

Nastaranjavanmard

منتقد آزمایشی
سطح
9
 
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,294
امتیازها
8,133
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #87
آذر، بی‌صدا خندید و اشک‌های ریزش را با پشت انگشت گرفت. بزرگمهر، بالاخره نفس عمیقی کشید، دست‌هایش را دو طرف صورت او گذاشت و آهسته گفت:
- واقعیه؟
آذر، سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.
- واقعیه عزیزدلم... واقعی‌ترین شیرینی زندگیمون... .
لحظه‌ای سکوت میانشان افتاد. سپس، بزرگمهر لبخندی زد که از هر چیزی در دنیا واقعی‌تر بود.
فهیمه متوجه سکوتشان شده بود. به ماهور چشمکی زد و از آن‌طرف سالن پرسید:
- چی شده؟ چرا یهویی ساکت شدین؟ می‌خواید ما بریم راحت باشین؟
نیما، با کنجکاوی، تکه‌ای کیک در دهانش گذاشت و گفت:
- مشکوک می‌زنن، یه خبراییه!
بزرگمهر، نگاهی به آذر انداخت. بعد، درحالی‌که هنوز نمی‌توانست لبخندش را کنترل کند، دستی پشت گردنش کشید و گفت:
- فقط... یه هدیه‌ای گرفتم که فکر نمی‌کردم امشب بگیرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nastaranjavanmard

Nastaranjavanmard

منتقد آزمایشی
سطح
9
 
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,294
امتیازها
8,133
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #88
چند لحظه‌ای پلک زد و بعد نگاهش به کلمات مشکی رنگ گره خورد:
( سوسک‌ها رو انداختی توی سطل زباله، منو چطور می‌خوای بندازی دور؟ )
ضربان قلبش برای یک لحظه افتاد. انگشتانش، بی‌اختیار، محکم‌تر گوشی را گرفتند. حس کرد سرمایی نامحسوس از پشت گردنش عبور کرد و تنش را منقبض کرد.
برای چند ثانیه، حتی پلک هم نزد. بعد، انگار که بخواهد مطمئن شود چیزی که دیده واقعی است، صفحه‌ی گوشی را دوباره نگاه کرد. شماره، ذخیره نشده بود. هیچ نامی کنار آن نبود. فقط همان یک جمله، که میان خط‌های آبی خاکستری پیام‌ها، سرد و بی‌روح، زل زده بود به او.
- چی شده؟
مهراد، سر بلند کرد. فرید، همان‌طور که کنارش نشسته بود، نیم‌نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداخت. با دیدن جمله، نگاهش کمی تغییر کرد. دقیق‌تر شد. چند لحظه‌ای، هیچ‌کدام چیزی نگفتند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Nastaranjavanmard
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] ❁S.NAJM

Nastaranjavanmard

منتقد آزمایشی
سطح
9
 
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,294
امتیازها
8,133
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #89
نور، مثل تیری از دل تاریکی، به چشمانش خورد. مهراد لحظه‌ای پلک زد، نفسش را در سینه حبس کرد و سرش را چرخاند.
بزرگمهر کنار در ایستاده بود. موهایش آشفته بود و پیراهن نازکش روی شانه‌هایش افتاده بود. با آن چهره‌ی خسته، انگار خودش هم به اندازه‌ی مهراد بیدار مانده بود.
- نمی‌تونی بخوابی؟
صدایش آرام بود، انگار می‌ترسید اگر بلندتر حرف بزند، دیوارهای خانه چیزی را بشنوند که نباید.
مهراد نگاهش را از او دزدید. قرص را پیدا کرد و در را بست.
- سردرد دارم.
بزرگمهر سکوت کرد. نگاهش روی او ثابت ماند، انگار که بخواهد چیزی را در عمق چشم‌هایش بخواند. بعد، نرم اما با لحنی مطمئن گفت:
- دوباره داری کابوس می‌بینی؟
مهراد دستش را دور لیوان آب فشرد. خنکی شیشه، پوست داغش را تسکین نمی‌داد. چیزی نگفت. فقط قرص را در دهان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nastaranjavanmard

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا