شایسته دلنوشته سلیله‌های ایرانم | توکا راد کاربر یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #11

***
نقابی خندان به سیمای خود کشیده بود.
از درون همانند کودک خردسال ضربت خورده بود.
اشک‌هایش را پشت نقاب خود پنهان کرده بود،
وقتی اشک می‌ریخت کسی از او نمی‌پرسید چرا؟
کسی نمی‌پرسید چه به حال روز او آمده!
کسی نمی‌پرسید چه شده که این‌گونه به هم ریخته.
آن‌ها تنها حرف‌های خود برایشان مهم بود،
این‌که شب در کنار یک‌دیگر نشستند راجب او چه بگویند!
بلند شد، اشک‌هایش را پاک کرد، ضمادی به زخم‌هایش زد،
او با چشم‌های خود دید حال او برای هیچ‌کس مهم نیست،
بلند شد، ادامه داد!

سیما: صورت
ضربت: کتک، زخمی
ضماد: مرحم
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #12
***
اشک نمی‌ریخت، تنها نگاه می‌کرد.
سکوت کرده بود، هیچ نمی‌گفت و باز نگاه می‌کرد.
به پچ‌پچ‌های خانم‌های مسن کوچه‌های شهرشان نگاه می‌کرد،
به حرف‌های پشت سرش گوش می‌داد،
به اشاره‌های با چشم خانم و آقا‌های کوچه‌ی خود عادت کرده بود،
دیگر نایی برای بحث و دعوا نداشت.
به آن‌ها گوش می‌داد، نگاه می‌کرد و هیچ نمی‌گفت،
و از آن‌ها تنها عبور می‌کرد!
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #13
***
دیگر جانی برایش نمانده بود،
دیگر تظاهر به خوب بودن نمی‌کرد،
دیگر، دیگران برایش مهم نبودن،
دیگر به اجبار لبخند نمی‌زد،
او دیگر مرده بود!
نفس می‌کشید ولی در ثانیه به ثانیه زندگی‌اش
او چندین بار مرده بود!
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #14
***
او فقط می‌خواست زندگی کند،
او می‌خواست همانند پسرانی که بین آن و دیگری فرق می‌گذارند زندگی کند.
او می‌خواست بی‌آنکه نگران حرف دیگری باشد لبخند بزند و فریاد خوشی را سر دهد.
او می‌خواست در شارع‌های شهر قدم بزند و زیر باران و بغض آسمان پایکوبی کند.
او تنها یک خواسته داشت،
او می‌خواست شاد زندگی کند.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #15
***
او یک روز خواهد مرد،
نه همانند هر روز مردن‌هایش،
یک روز خواهد مرد.
او می‌میرد میان تک‌تک آرزوهایی که داشت و نشد،
میان تک‌تک حرف‌هایی که کشت ولی نزد،
میان تک‌تک صدای‌هایی که دار زد و بیرون نریخت،
میان تمام هدف‌هایی که داشت و نرسید.
میان شد و نشد‌های بدش،
میان آن زن‌های مسن کوچه‌اش،
میان آن مردن کثیف محله‌اش،
میان چشم‌های ناپاک مردمش!
آری، او خواهد مرد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #16
***
او دوست داشت زندگی کند،
آری زندگی کند،
البته نه آن گونه که دیگران مد نظرشان است،
نه آن گونه که دیگران دوست دارند.
دوست داشت زندگی کند و لبخند بزند،
نه به شکلی که مادرش، پدرش، اقوامش دوست دارد.
زندگی کند بدون این‌که فکر کند دیگران راجب او چه می‌گویند.
آری من از همان دیگرانی سخن می‌گویم که سر به زندگی دیگران خواهند مرد!
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #17
***
بعداً!
برای او بعداً وجود ندارد،
او دیگر خسته‌ است.
برای او بعداً وجود ندارد،
مو‌هایش سپید شده است.
بعداً او دیگر جانی ندارد،
بعداً او عمری ندارد،
بعداً تمایلی برای خندیدن ندارد،
بعداً شوقی ندارد!
دیگر بعداً حتی خود را نیز ندارد!
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #18
***
با کمتر امیدی زنده مانده بود.
جنگنده‌ی ماهری بود،
برای هر چیزی در زندگی‌اش باید می‌جنگید.
برای آرامش،
برای آسایش،
برای صلح،
دوستی،
برای امنیت،
برای خوشی…
برای همه چیزی که در این آفاق ناعادلانه تقسیم شده است.

آفاق: دنیا
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #19
***
هر روز سر بالین خود می‌گذاشت،
در روز‌های شیرین که تنها نقاب بود،
در شب‌های غمگین که تنها اتاقش خبر داشت،
برای خود رجای زوال را داشت.
دمع‌های پی‌درپی‌اش نور چشم‌هایش را گرفته بود.
چشم‌های او همانند چشم‌های دیده بر عشق زلیخا بود،
فرق زیادی داشتند،
او آرزوی داشتن یوسف،
و دیگری آغوش گرم مرگ را می‌خواست.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #20
***
موهایش می‌ریخت،
زیر چشم‌هایش نیلگون شده بود،
خنده‌هایش دیگر نقاب بود،
دیگر به خود نمی‌رسید!
دیگر آرایش نمی‌کرد.
دیگر جلوی آینه‌ی قدی خانه قربان صدقه‌ی خود نمی‌رفت،
دیگر زنده نبود!
آری، او مرده بود!
او را کشته بودند!

نیلگون: کبود و سیاه
 
امضا : TWCA
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا