- تاریخ ثبتنام
- 16/9/25
- ارسالیها
- 29
- پسندها
- 154
- امتیازها
- 490
- مدالها
- 1
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #21
***
نسیم نسبتاً خنک عصرگاهی، روسری زرشکی قواره بزرگ بیبی را، روی بند تکان میداد. پنجرههای بزرگ خانه، نور نارنجی و سیال خورشید را روی فرش کرمقرمز دستبافت بیبی میریختند.
صدای گرم نجمالدین شریعتی از برنامه «سمتِ خدا»، فضای خانه را پر کرده بود؛ همان مرد محبوب دل مادرها.
گوشهٔ سالن، گلدان سفید و بزرگ برگ انجیری، همراه با چند گیاه کوچک دیگر، به خانه روح میبخشید. بوی قورمهسبزی و عطر مشهدی سید، در هوا پیچیده و آدم را م**س.ت میکرد.
لبخند محوی زدم. دستم را روی دستگیرهٔ آشپزخانه گذاشتم. در را که باز کردم، گولهٔ نمکی را دیدم؛ بیبی وسط آشپزخانه، پشت میز چوبی کار دست سید، نشسته بود. پوست سفید و گونههای همیشه گلانداختهاش در نور نرم خورشید میدرخشیدند. مشغول پاک کردن...
نسیم نسبتاً خنک عصرگاهی، روسری زرشکی قواره بزرگ بیبی را، روی بند تکان میداد. پنجرههای بزرگ خانه، نور نارنجی و سیال خورشید را روی فرش کرمقرمز دستبافت بیبی میریختند.
صدای گرم نجمالدین شریعتی از برنامه «سمتِ خدا»، فضای خانه را پر کرده بود؛ همان مرد محبوب دل مادرها.
گوشهٔ سالن، گلدان سفید و بزرگ برگ انجیری، همراه با چند گیاه کوچک دیگر، به خانه روح میبخشید. بوی قورمهسبزی و عطر مشهدی سید، در هوا پیچیده و آدم را م**س.ت میکرد.
لبخند محوی زدم. دستم را روی دستگیرهٔ آشپزخانه گذاشتم. در را که باز کردم، گولهٔ نمکی را دیدم؛ بیبی وسط آشپزخانه، پشت میز چوبی کار دست سید، نشسته بود. پوست سفید و گونههای همیشه گلانداختهاش در نور نرم خورشید میدرخشیدند. مشغول پاک کردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.