- تاریخ ثبتنام
- 30/9/25
- ارسالیها
- 201
- پسندها
- 2,507
- امتیازها
- 13,753
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #91
***
آریان بهخانهٔ تکمیل شدهاش خیره بود. افسوس و غم در قلبش میشکفتند و امیدواری مانند نوری کوچک انتهای ذهنش را روشن میکرد. اشک در کاسه چشمانش جمع شد؛ ایوان پیش از رفتن، ساخت خانهی او را به اتمام رسانده بود. آیا این سفر میتوانست دیداری دوباره برایشان رقم بزند؟
- آمِستر.
یولیوس، پشت اربابش با یک قدم فاصله ایستاده بود. فاصلهای که جایگاه آن دو را مشخص میکرد؛ یکی ارباب و دیگری شوالیهای فداکار! آریان بدون آن که نگاهش را از کلبه چوبی بگیرد، ابروهایش را بالا برد و پرسید:
- اون دیگه چیه؟
یک پنج روز از بازگشت یولیوس گذشته بود. او دستانش را مقابلش گره کرده و استوار ایستاده بود. نگاهش سردی گذشته را داشت و دانشِ کهن نژادش در ذهنش میدوید.
- آمِستر نام جعبه خاطرات در سرزمین الفها ارباب! در...
آریان بهخانهٔ تکمیل شدهاش خیره بود. افسوس و غم در قلبش میشکفتند و امیدواری مانند نوری کوچک انتهای ذهنش را روشن میکرد. اشک در کاسه چشمانش جمع شد؛ ایوان پیش از رفتن، ساخت خانهی او را به اتمام رسانده بود. آیا این سفر میتوانست دیداری دوباره برایشان رقم بزند؟
- آمِستر.
یولیوس، پشت اربابش با یک قدم فاصله ایستاده بود. فاصلهای که جایگاه آن دو را مشخص میکرد؛ یکی ارباب و دیگری شوالیهای فداکار! آریان بدون آن که نگاهش را از کلبه چوبی بگیرد، ابروهایش را بالا برد و پرسید:
- اون دیگه چیه؟
یک پنج روز از بازگشت یولیوس گذشته بود. او دستانش را مقابلش گره کرده و استوار ایستاده بود. نگاهش سردی گذشته را داشت و دانشِ کهن نژادش در ذهنش میدوید.
- آمِستر نام جعبه خاطرات در سرزمین الفها ارباب! در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش