• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چهره‏‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 95
  • بازدیدها بازدیدها 2,370
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
11
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
199
پسندها
2,505
امتیازها
13,673
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #91
مدوسا محکم نفسش را بیرون داد که صدای آن در سکوت سنگین پیچید. آریان با تردید جلو رفت؛ مدوسا تنش را روی کاناپه پرت کرد و زیرلب کلماتی را زمزمه کرد. آریان مقابل دیدگان مدوسا ایستاد. در آن‌چه می‌خواست بپرسد تردید داشت، اما با توجه به صحبت‌های آن دو نمی‌توانست بی‌تفاوت بماند. احساس می‌کرد نیمی از این گفت‌وگو به خودش مربوط می‌شود. مدوسا ناگهان چشمان سرخش را به آریان دوخت و گفت:
- اگه تو نبودی الان لازم نبود برای برگردوندنش انقدر دردسر بکشم.
آریان در سکوت به مدوسای کلافه خیره شد. عذاب وجدان قلبش را درگیر کرد، آرام گوشه‌ی موهایش را به بازی گرفت. مدوسا نفسش را بیرون داد و برای اولین بار کلاه لباسش را پس زد. آریان با چشمانی گرد به مارهای طلایی رنگی که مانند مو به سرش چسبیده و آرام تکان می‌خوردند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رو به پیشرفت
سطح
11
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
199
پسندها
2,505
امتیازها
13,673
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #92
باد موهای نارنجی رنگ الیورا را به هر سو تکان می‌داد. نور آفتاب با قدرت می‌تابید و زمین را گرم می‌کرد. هیچ ابری در آسمان آبی نبود. صدای جانوران در گوشش می‌پیچید. می‌توانست حضور آریان را که هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد احساس کند. بوی مالکیت آریان هیچگاه از بین نمی‌رفت ارتش مردگان چنین اجازه‌ای را بر تن او نمی‌داد.
آریان با یک قدم فاصله از الیورا ایستاد. الیورا برای آریان تنها شخص باقی مانده بود و او نمی‌خواست راهنمای الیورا در انتخاب مسیرش باشد. چنین اجازه‌ای نداشت به دلیل آن که تفاوت میان تجربه الیورا و او مانند فاصله آسمان تا زمین بود؛ دنیایی فاصله!
الیورا چرخید و با لبخندی که دوباره بر لب‌هایش نشسته بود گفت:
- چی شده آریان؟ چیزی می‌خوای بهم بگی؟
- مدوسا همه چیز رو بهم گفت. تو باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رو به پیشرفت
سطح
11
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
199
پسندها
2,505
امتیازها
13,673
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #93
***
آریان به‌خانهٔ تکمیل شده‌اش خیره بود. افسوس و غم در قلبش می‌شکفتند و امیدواری مانند نوری کوچک انتهای ذهنش را روشن می‌کرد. اشک در کاسه چشمانش جمع شد؛ ایوان پیش از رفتن، ساخت خانه‌ی او را به اتمام رسانده بود. آیا این سفر می‌توانست دیداری دوباره برایشان رقم بزند؟
- آمِستر.
یولیوس، پشت اربابش با یک قدم فاصله ایستاده بود. فاصله‌ای که جایگاه آن دو را مشخص می‌کرد؛ یکی ارباب و دیگری شوالیه‌ای فداکار! آریان بدون آن که نگاهش را از کلبه چوبی بگیرد، ابروهایش را بالا برد و پرسید:
- اون دیگه چیه؟
یک پنج روز از بازگشت یولیوس گذشته بود. او دستانش را مقابلش گره کرده و استوار ایستاده بود. نگاهش سردی گذشته را داشت و دانشِ کهن نژادش در ذهنش می‌دوید.
- آمِستر نام جعبه خاطرات در سرزمین الف‌ها ارباب! در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رو به پیشرفت
سطح
11
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
199
پسندها
2,505
امتیازها
13,673
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #94
پس از گذر از میان درختان بلند با برگ‌های سبز، به محلی رسید که مدتی همراه لیانا در آن اقامت داشت. تمام اثاث لیانا مانند گذشته در آن محل باقی مانده بود. آریان سر چرخاند و لیانا را نشسته روی چهارپایه چوبی دید. لیانا با سری پایین افتاده موهایش را در چنگ گرفته و سکوت کرده بود. آریان یک قدم جلو رفت و صدای لیانا با رگه‌هایی از عجز و ناامیدی در گوشش پیچید:
- تو اومدی. به نظر میاد که لونه‌ی پرستو قراره خالی بشه.
جملات لیانا آخر داستان آن دو را فریاد می‌زد. درست مانند پرستویی که با آمدن فصلی دیگر لانه‌اش را ترک می‌کند. ارتباط آن دو، اگر معجزه‌ای رخ نمی‌داد، قرار بود برای همیشه به پایان برسد. آریان ایستاده دستانش را مقابلش قفل کرد و با تردید گفت:
- اما پرستوها همیشه به خونشون بر می‌گردن لیانا.
- نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

برهون

رو به پیشرفت
سطح
11
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
199
پسندها
2,505
امتیازها
13,673
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #95
لیانا نمی‌دانست چگونه تغییر احوالاتش را به گونه‌ای برای آریان توضیح دهد تا باورپذیر باشد. چطور توصیف کند از زمانی که آریان پیشنهاد ماندن در خانهٔ او را رد کرد کنترل بدنش و زبانش را از دست داد، اما این موارد مسئله‌ای قابل مشاهده نبود که بتوان تنها به تعریف آن اکتفا کرد. لیانا به آخرین تار باقی مانده از طناب نجاتش چنگ زد و گفت:
- من اون کارها رو نکردم. تو من رو می‌شناسی آریان. ممکنه گاهی حرف‌هایی بزنم که دیگران رو ناراحت کنه اما هیچ‌وقت... هیچ‌وقت تو رو نزدم. من فقط قصد داشتم بهت پیشنهاد خوردن اون دارو رو بدم، ولی کنترل بدنم رو از دست دادم. خواهش می‌کنم همین یک بار من رو باور کن. ببین، این رو ببین...!
لیانا به سرعت و دستپاچگی از روی زمین خاکی بلند شد. به سوی میز کارش دوید، از روی کتاب‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

برهون

رو به پیشرفت
سطح
11
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
199
پسندها
2,505
امتیازها
13,673
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #96
آریان از این که لیانا برخلاف گذشته چنین درمانده و آشفته به نظر می‌رسید دلش سوخت. دست دراز کرد تا او را در آغوش بکشد که صدای یولیوس مانعش شد.
- ارباب! چنین بی‌پروا دویدن در جنگل می‌تواند جان شما را به خطر اندازد.
آریان دستش را مشت کرد و پایین آورد. لیانا بی‌تفاوت نسبت به یولیوس در جای خود ایستاده بود. یولیوس با نگاهی ساده متوجه جو سنگینی که فضا را احاطه کرده بود، شد. با این حال چنین موضوعاتی او را تحت تاثیر قرار نمی‌داد؛ قصد نداشت تا زمانی که آریان در مورد وضعیت صحبتی نکرده چیزی بپرسد. یولیوس آرام دستش را بالا برد و گفت:
- سرورم وقت رفتن فرا رسیده. من شما را همراهی خواهم کرد.
آریان به سوی یولیوس قدم برداشت و دستش را میان دست او قرار داد. هنوز قدمی برنداشته بودند که صدای لیانا موجب بازگشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا