- تاریخ ثبتنام
- 30/9/25
- ارسالیها
- 199
- پسندها
- 2,505
- امتیازها
- 13,673
- مدالها
- 9
- نویسنده موضوع
- #91
مدوسا محکم نفسش را بیرون داد که صدای آن در سکوت سنگین پیچید. آریان با تردید جلو رفت؛ مدوسا تنش را روی کاناپه پرت کرد و زیرلب کلماتی را زمزمه کرد. آریان مقابل دیدگان مدوسا ایستاد. در آنچه میخواست بپرسد تردید داشت، اما با توجه به صحبتهای آن دو نمیتوانست بیتفاوت بماند. احساس میکرد نیمی از این گفتوگو به خودش مربوط میشود. مدوسا ناگهان چشمان سرخش را به آریان دوخت و گفت:
- اگه تو نبودی الان لازم نبود برای برگردوندنش انقدر دردسر بکشم.
آریان در سکوت به مدوسای کلافه خیره شد. عذاب وجدان قلبش را درگیر کرد، آرام گوشهی موهایش را به بازی گرفت. مدوسا نفسش را بیرون داد و برای اولین بار کلاه لباسش را پس زد. آریان با چشمانی گرد به مارهای طلایی رنگی که مانند مو به سرش چسبیده و آرام تکان میخوردند...
- اگه تو نبودی الان لازم نبود برای برگردوندنش انقدر دردسر بکشم.
آریان در سکوت به مدوسای کلافه خیره شد. عذاب وجدان قلبش را درگیر کرد، آرام گوشهی موهایش را به بازی گرفت. مدوسا نفسش را بیرون داد و برای اولین بار کلاه لباسش را پس زد. آریان با چشمانی گرد به مارهای طلایی رنگی که مانند مو به سرش چسبیده و آرام تکان میخوردند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر