مرگ در قاموس ما از بیوفایی بهتر استفریاد که جز اشک شب و آه سحرگاه
اندر سفر عشق، مرا همسفری نیست
فروغی بسطامی
با کلمه مرگ
مرگ در قاموس ما از بیوفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
قصۀ فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است
زندگی لطفا
دیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بینای ☆ زندگی ☆ تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو
کلمه ی « هستی» لطفا
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفتدیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بین
در بیدلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلا
لطفا با "خلوت"
ای که در دیر و حرم مس ت کرم میآیینازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پردهٔ خلوت این غمکده بالا زد و رفت
«غمکده»
ز هرکس بیشتر مهر تو دارم وین دلیلم بسای که در دیر و حرم مس ت کرم میآیی
دل چه دارد که درین غمکده کم میآیی
جوهر ناز چه مقدار تری میچیند
که به حسرتکدهٔ دیدهٔ نم میآیی
لطفا با "حسرت"
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبهاز هرکس بیشتر مهر تو دارم وین دلیلم بس
که هرکس را فزونتر مهر،حسرت بیشتر دارد
«مهر» لطفا
واجب نبود دل به بتی بیهده بستنای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
لطفا با "عهد"
ای دوست قبولم کن و جانم بستانواجب نبود دل به بتی بیهده بستن
کاو او را نبود شیوه به جز عهد شکستن
هردوست که با دوست ندارد سر پیمان
میباید از او رشتهی پیوند گسستن
«دوست»