- تاریخ ثبتنام
- 4/8/21
- ارسالیها
- 6,206
- پسندها
- 39,641
- امتیازها
- 84,376
- مدالها
- 77
افسرده ایم و خسته دل از هرچه هست و نیستتا بشاید خدمت مخدوم جان ها شمس دین
آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما
شاید به بوی زلف تو خور را دوا کنیم
افسرده ایم و خسته دل از هرچه هست و نیستتا بشاید خدمت مخدوم جان ها شمس دین
آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما
مارا نکنید یاد هرگزافسرده ایم و خسته دل از هرچه هست و نیست
شاید به بوی زلف تو خور را دوا کنیم
افسوس که افسانه سرایان همه خفتندمارا نکنید یاد هرگز
ما خود هستیم یاد بی ما
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دلافسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیدر گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مراای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
از باده جوشانم وز خرقه فروشانمیار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
من نمیدانم کیم لیک یک من در منستاز باده جوشانم وز خرقه فروشانم
از يار چه پوشانم آهسته که سرمستم
تا نگريد طفلک حلوا فروشمن نمیدانم کیم لیک یک من در منست
آنکه تکلیف منش با من من من روشن است
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمدتا نگريد طفلک حلوا فروش
ديگ بخشايش كجا آيد به جوش