- تاریخ ثبتنام
- 4/8/21
- ارسالیها
- 6,206
- پسندها
- 39,641
- امتیازها
- 84,376
- مدالها
- 77
آه از درد و غم و بيداديستشب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
هوی هوی میخوران از شاديست
آه از درد و غم و بيداديستشب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
تا به شب امروز ما را عشرتستآه از درد و غم و بيداديست
هوی هوی میخوران از شاديست
این کوزه چو من عاشق زاری بوده استتا به شب امروز ما را عشرتست
الصلا ای پاکبازان الصلا
تو همانی که دلم لک زده لبخندش رااین کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بودهست
این دسته که بر گردن او میبینی
دستیست که برگردن یاری بودهست
از گلوی خود بريدن وقت حاجت همت استتو همانی که دلم لک زده لبخندش را
آنکه هرگز نتوان یافت همانندش را
دانه تویی دام تویی باده تویی جام توییاز گلوی خود بريدن وقت حاجت همت است
ورنه هر كس وقت سيری پيش سگ نان افكند
اندک اندک زين جهان هست و نيستدانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیالاندک اندک زين جهان هست و نيست
نيستان رفتند و هستان می رسند
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرمدر سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال
به سرت کز سر من آن همه پندار برفت
من اگر از من بپرسم ای من ای همزاد منتو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که همی سپرم