یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیمدر طواف شمع میگفت این سخن پروانهای
سوختم زبن آشنایان ای خوشا بیگانهای
بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع
هریکی سوزد به نوعی در غم جانانهای
دلا بیزار شو از جان، اگر جانان همی خواهییک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم
هر چند در این عهد خریدار ندارد
موي سپيد را فلکم آسان نداد اين رشته را به نقد جواني داده امدلا بیزار شو از جان، اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمیبینم
مقصد از سیر گلستان دیدن گلزار نیستموي سپيد را فلکم آسان نداد اين رشته را به نقد جواني داده ام
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدنمقصد از سیر گلستان دیدن گلزار نیست
ما درون چشم تو صدها گلستان دیده یم
نذر کردم که اگر سهم من از عشق شدیمنم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
ز روزگار جواني خبر چه مي پرسي چون برق آمد و چون ابر نوبهار گذشتنذر کردم که اگر سهم من از عشق شدی
دو سه رکعت غزل شاد بخوام هر روز
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدنز روزگار جواني خبر چه مي پرسي چون برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته ستتا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن
که ندارد دل من طاقت هجران دیدن
بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد بود
دل نهادم به جفاهای فراوان دیدن