• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

درحال ترجمه رمان نفر درست را راه بده | bahareh.s مترجم انجمن یک رمان

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
نام ترجمه نشده: Let the Right One In
نام ترجمه شده: نفر درست را راه بده
ژانر: درام، عاشقانه، ترسناک
نویسنده: John Ajvide Lindqvist
مترجم: bahareh.s
ناظر: accused Delban~Nil
خلاصه: داستان درباره‌ی پسر ۱۲ ساله تنها و غمگینی است که هیچ دوستی ندارد. پدر و مادرش در حال جدایی‌اند و در مدرسه نیز وضعیت بدی دارد و مورد آزار و قلدری همکلاسی‌هایش قرار می‌گیرد. تا اینکه روزی متوجه نقل مکان پدر و دختری به همسایگی‌شان می‌شود، همان‌طور که آن‌ها به یکدیگر نزدیک می‌شوند... .


توضیحات کتاب: پُر فروش‌ترین کتاب که تا حالا ترجمه نشده با حالی که دو فیلم انگلیسی و سوئدی با نام " بگذار وارد شوم" از این رمان اقتباس شده.

شروع ترجمه: یک شنبه، 5 مرداد، 1400

گفتمان آزاد رمان:

 
آخرین ویرایش

VITTORIA

مدیر بازنشسته
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,050
پسندها
22,701
امتیازها
46,373
مدال‌ها
23
°| بسم تعالی |°



IMG_20200601_114633_489.jpg



مترجم عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن ترجمه خود

خواهشمندیم قبل از تایپ ترجمه خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
قوانین ترجمه|تالار ترجمه انجمن یک رمان

درصورت پایان یافتن ترجمه خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
اعلام پایان کار ترجمه|تالار ترجمه

برای سفارش جلد ترجمه خود بعد از 15 پست در تاپیک زیر درخواست کنید.
♥♥تاپیک جامع درخواست جلد♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن توسط طراح به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای درخواست نقد ترجمه پس از ۲۵ پست به بخش زیر بروید.
درخواست نقد ترجمه|تالار ترجمه

برای تعیین سطح رمان خود پس از ۲۵ پست در تاپیک زیر درخواست کنید.
تعیین سطح

برای آشنایی با اصول جامع ترجمه به تاپیک زیر مراجعه کنید.
آشنایی با اصول جامع و پایه ترجمه

جهت آشنایی با نکات نگارشی، تاپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید.
قدمی در کوچه پس کوچه‌های نگارش

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به بخش رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد و یا به مترجم دیگری واگذار می‌شود و اسمتان کاملا از رمان حذف می‌شود


لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
21 اکتبر 1981

- و به ‌نظرتون این می‌تونه چی باشه؟!
گونار هولمبرگ، کمیسر پلیسی از وولینگبی، یک پلاستیک کوچک از یک پودر سفید را بالا نگه داشت. شاید هروئین بود، اما هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد چیزی بگوید. نمی‌خواستم طوری فکر کنم که انگار از این‌جور چیزها خبر داشتم! به‌ خصوص اگر برادر یا دوست برادرتان این‌کار را کرده باشند؛ تزریق هروئین به خودشان. حتی دخترها هم چیزی نگفتند. پلیس پلاستیک را تکان داد.
- فکر‌ می‌کنید، پکینگ پورده؟ یا آرد؟!
آن‌ها اشتباه بودن سوال را زیر لب گفتند. نمی‌خواستند کاری کنند که او فکر کند کلاس "ششِ بی" یک مشت احمق هستند. حتی اگر حدس این‌که درون آن کیسه چه چیزی است غیرممکن بود، درس در مورد مواد مخدر بود. پس می‌توانستیم نتیجه‌گیری خاصی داشته باشیم. پلیس رو به معلم کرد و گفت:
- این روزها درباره‌ی اقتصاد خونه چی به اونا یاد میدی؟
معلم خندید و شانه‌هایش را بالا انداخت. کلاس از خنده منفجر شد و حالا، حال پلیس خوب بود. بعضی از بچه‌ها اجازه‌ داشتند قبل از شروع کلاس به اسلحه‌اش دست بزنند. اسلحه‌اش پُر نبود، البته هنوز نه. اسکار احساس کرد قفسه‌ی سینه‌اش در شرف ترکیدن است. او جواب سوال را می‌دانست. این‌که همه چیز را می‌دانست اما چیزی نمی‌گفت برایش دردناک بود. دوست داشت آن مرد پلیس به او نگاه کند، به او نگاه کند و بگوید که جوابش درست است. او می‌دانست کارش احمقانه‌ است اما هم‌چنان دستش را بالا گرفته بود.
- بله؟
- اون هروئینه، درسته؟
- در واقع همینه.
پلیس نگاهی صمیمانه به او انداخت.
- از کجا می‌دونی؟
سرها به سمتش برگشتند و کنجکاو منتظر به چیزی ماندند که قرار بود بگوید.
 
آخرین ویرایش

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
- ناو...منظورم اینه که، من زیاد مطالعه می‌کنم.
پلیس سرش را تکان داد:
- اینجا یه چیز خوب وجود داره، خوندن!
پاکت پلاستیکی را تکان داد.
- اگه شما وارد همچین کاری بشید، زیاد وقتش رو ندارید. اما، به‌نظرتون این‌ کیسه کوچیک چقدر می‌ارزه؟
اسکار احساس نیاز به گفتن چیز دیگری را نکرد. به او نگاه کرده بود و با او صحبت کرده بود. حتی توانسته بود به پلیس بگوید که خیلی مطالعه می‌کند. این بیشتر از آنی بود که تصورش را کرده بود! بنابراین به خودش این اجازه را داد که در رویایی غرق شود. بعد از کلاس پلیس به او نزدیک شد، علاقه‌مند کنارش نشست. او صحبت می‌کرد و او حرف‌هایش را تایید می‌کرد، گوش می‌کرد، می‌فهمید و موهایش را نوازش می‌کرد. او را نگه‌داشت و گفت:
- عوضی خود شیرین!
جانی فورسبرگ انگشت محکمی به سمت پهلوی او پرتاب کرد. برادر جانی، درست در میان جمعیتی با مواد مخدر می‌دوید و جانی نیمی از کلماتی که بچه‌های کلاس به سرعت می‌گفتند را می‌فهمید و احتمالاً می‌دانست آن پاکت پلاستیکی چقدر می‌ارزید اما چیزی لو نداده بود و با پلیس صحبت نکرده بود. تعطیل شده بود و اسکار در کنار قفسه‌های مخصوص لباس‌ها معطل شد و بلاتکلیف. جانی می‌خواست به او صدمه بزند. بهترین راه برای متوقف کردن‌اش چه بود؟ ماندن در راهرو یا پایین رفتن؟ جانی و بقیه اعضای کلاس از درها به سمت حیاط هجوم بردند. درست است؛ پلیس ماشینش را در حیاط پارت کرده بود و هرکس که دوست‌ داشت می‌توانست نگاه کند. تا زمانی که پلیس آنجا بود جانی جرأت نمی‌کرد که او را کتک بزند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
اسکار به سمت درهای دوتایی درگاه جلو رفت و از پنجره بیرون را نگاه کرد. همان‌طور که حدس زده بود، همه افراد کلاس دور ماشین گشت جمع شده بودند. اسکار هم می‌خواست آنجا باشد اما فایده‌ای نداشت. کسی او را به زانو در می‌آورد و دیگری لباس زیرش را از زیر لباسش با پلیس یا بی‌پلیس بالا می‌کشید. او به حیاط مدرسه رفت و در پشت ساختمان، به سمت دستشویی رفت. وقتی در دستشویی بود گوش کرد و گلویش را صاف کرد. صدای صاف کردن گلویش در سالن پخش شد. دستش را داخل زیر شلواری‌اش کرد و آن پارچه را از شلوارش بیرون کشید. پارچه‌ای که از تشکی قدیمی تکه‌ای‌اش را بریده بود. بویش را حس کرد. بله، او دوباره جایش را خیس کرده بود. آن را زیر شیر آب شست و تا حد ممکن آبش را گرفت. "بی‌اختیاری" اسمش همین بود. او در مجله‌ای که به‌طور مخفیانه از داروخانه دزدیده بود راجع‌به‌اش خوانده بود که بیشتر زنان مسن از آن رنج می‌برند؛ همین‌طور در مجله نوشته شده بود که برای این بیماری دارویی هم تجویز شده اما او دلش نمی‌خواست از پول تو جیبی‌اش برای خرید‌ آن‌ها استفاده کند و تا می‌تواند خودش را در پیش‌خوان دریافت نسخه تحقیر کند. و او قطعاً به مادرش چیزی نمی‌گفت چون او برایش خیلی متأسف می‌شد و این او را خسته می‌کرد. او این تیکه پارچه را داشت که فعلاً هم کار می‌کرد. صدای قدم‌های بیرون باعث شد او پارچه به دست وارد یکی از دستشویی‌ها شود و هم‌زمان با باز شدن در بیرونی، در را قفل کرد. بی‌صدا روی صندلی توالت نشست و پاهایش را در شکمش مانند یک توپ جمع کرد تا اگر کسی از زیر در نگاه کرد، پاهایش معلوم نباشد. سعی کرد نفس نکشد.
- خـو-کی؟
این جانی بود.
- خوکی، اینجایی؟
میک با او بود. این دو بدترینشان بودند؟ نه! توماس بدترینشان بود، اما هیچ‌وقت درگیر مسائلی نبود که شامل ضربات جسمی و خراش می‌شد؛ او در این موارد خیلی باهوش بود. مطمئناً الان روبه روی پلیس ایستاده است. اگر پارچه لو می‌رفت، توماس کسی بود که می‌توانست به مدت طولانی برای تحقیر و صدمه زدن به او از آن استفاده کند. از طرف دیگر، جانی و مک تنها او را کتک می‌زدند و این برایش خوب بود. به نوعی، او در واقع خوش‌شانس بود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
- خوک؟ ما می‌دونیم که تو اینجایی!
غرفه‌اش را چک کردند و در را تکان دادند. به در ضربه زدند. این‌کار باعث شد اسکار دست‌هایش را دور پاهایش حلقه کند و دندان‌هایش را روی هم فشار دهد تا فریاد نزند. "گمشو! چرا تنهام نمی‌ذاری؟ چی از جونم می‌خوای؟!" حالا جانی با صدایی ملایم می‌گوید:
- خوک کوچولو اگه الان بیرون نیای، ما مجبوریم بعد مدرسه دنبالت بیاییم! این چیزیه که می‌خوای؟
مدتی سکوت برقرار شد، اسکار نفسش را با احتیاط بیرون فرستاد. آن‌ها با لگد به در حمله کردند. صدای ضربات، در فضای دستشویی ‌پیچید و قفل غرفه شروع به خم شدن کرد. او باید در را باز می‌کرد و بیرون می‌رفت قبل از این‌که آن‌ها خیلی عصبانی شوند، اما او نمی‌توانست.
- خـو-کی؟
او دستش را در کلاس بالا برده بود، اعلام وجود کرده بود و ادعا کرده بود که چیزی را می‌داند؛ این برایش ممنوع بود! آن‌ها می‌توانستند دلایل متفاوتی از این‌که چرا او را آزار می‌دهند بگویند. او خیلی چاق بود، خیلی زشت بود، خیلی نفرت انگیز بود؛ اما دلیل اصلی وجود او بود و یا هر یادآوری از او، همه‌اش جنایت محسوب میشد. آن‌ها احتمالاً فقط قصد "تعمید" او را داشته‌اند، سرش را داخل کاسه‌ی توالت فرو کنند و بشویند و بدون توجه به چیزی که درست کردند او را رها کنند، همیشه وقتی تمام میشد آرامش‌بخش بود. پس چرا او نمی‌توانست آن قفل را عقب بکشد؟ در هر لحظه ممکن بود لول‌ها از قفل جدا شوند و اجازه سرگرمی آن‌ها را بدهند؟ او به آذرخشی که از ساییده شدن قفل به لول‌ها ایجاد میشد خیره شد، پیچ و مهره‌ای که با قفل از در خارج شده بود، به در که باز شد و به دیوار کوبیده شد، به خنده‌ای که در چهره‌ی میک سیسکوف بود و بعد متوجه شد؛ این شیوه‌ی بازی نبوده. او نمی‌توانست قفل را عقب بکشد، آن‌ها نمی‌توانستند فقط در سه ثانیه از دو طرف غرفه بالا بروند؛ چون این‌ها قانون بازی نبودند! آرامشی که از شکارچی گرفته بود، ترس از شکار بود. وقتی او را گیر آوردند سرگرمی به پایان رسید و مجازات وظیفه‌ای بود که باید انجام میشد. اگر او خیلی زود تسلیم میشد، این احتمال وجود داشت که به جای شکار انرژی بیشتر صرف مجازات کردنش پیدا می‌کردند. بدتر هم میشد. جانی فورسبرگ سرش را داخل غرفه فرو کرد و گفت:
- اگه می‌خوای دستشویی کنی، باید درپوش رو باز کنی. بدو، مثل یه خوک جیغ بزن!
و اسکار مثل یک خوک جیغ کشید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
این بخشی از آن بود، گاهی اگر جیغ می‌کشید او را رها می‌کردند. این‌بار تلاش بیشتری کرد، می‌ترسید دستش را از روی شلوارش بردارد تا آن‌ها او را مجازات و راز نفرت‌انگیزش را کشف کنند. بینی‌اش را مانند یک خوک چروک کرد و جیغ کشید. جانی و مک خندیدند.
- خوک عوضی، ادامه بده، بیشتر جیغ بکش!
اسکار چشمانش را بست و ادامه داد. دست‌هایش را چنان مشت کرد که ناخن‌هایش در کف دستانش فرو رفتند. او به غر زدن و جیغ کشیدن ادامه داد تا این‌که در دهانش طعم مسخره‌ای را احساس کرد. چشمانش را باز کرد. آن‌ها رفته بودند. او سرجایش ماند، روی صندلی توالت جمع شد و به زمین خیره شد. یک نقطه‌ی قرمز روی زمین بود؛ درحالی که به آن نگاه می‌کرد یکی دیگر هم از بینی‌اش بر روی زمین چکید. او یک تکه دستمال کاغذی توالت را پاره کرد و آن را درون سوراخ بینی‌اش نگه داشت. این‌ها گاهی زمانی اتفاق می‌افتاد که او می‌ترسید. بینی‌اش شروع به خون‌ریزی می‌کرد، درست مثل الان. گاهی زمانی که آن‌ها می‌خواستند او را بزنند با خون آمدنش کمکش کرده بود و آن‌ها را از این‌کار منصرف کرده بود. اسکار اریکسون آن‌جا روی صندلی توالت نشسته بود، در یک دستش دستمال کاغذی و در دست دیگرش تکه پارچه‌اش؛ خون دماغ شد، شلوارش را خیس کرد، زیاد حرف زد و از هر سوراخی سر در می‌آورد. به ‌زودی احتمالاً او شروع به گند زدن درون شلوارش هم می‌کند. خوکی. از جا بلند شد و از دستشویی بیرون رفت. قطره‌ی خون را پاک نکرد. بگذار کسی آن را ببیند، تعجب کند و فکر کند کسی این‌جا کشته شده است. چون کسی این‌جا کشته شده است، برای صدمین بار!
***
هاکان بنگتسون، یک مرد چهل و پنج ساله با یک شکم تپل و بیرون زده، همراه موهایی که در شقیقه و تا بالای پیشانی‌اش روییده و یک نشانی ناشناخته برای مقامات، در مترو نشسته بود و از پنجره به خانه‌ی جدیدش چشم دوخته بود. در واقع کمی زشت بود. نورشوپینگ بهتر بود اما با این اوصاف، هیچ شباهتی به محله‌ی یهودی‌نشین استکهلم که در تلویزیون دیده بود نداشت: کیستا، رینکبی و هالون برگن؛ این متفاوت بود.
- ایستگاه بعدی، راکستا.
این‌جا کمی نرم‌تر و گردتر از دیگر مکان‌ها بود. اگرچه این‌جا یک آسمان‌خراش واقعی بود. او گردنش را قوس داد تا بتواند طبقات بالای ساختمان اداری واتر ورک را ببیند. نمی‌توانست به یاد بیاورد که ساختمانی به بزرگی را تا حالا در نورشوپینگ دیده باشد؛ هرچند او هرگز به مرکز شهر نرفته بود. قرار بود که ایستگاه بعدی پیاده شود، این‌طور نبود؟ از روی درها به نقشه‌ی مترو نگاه کرد. بله، همین‌طور بود، ایستگاه بعدی.
 
آخرین ویرایش

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
- لطفاً از درها فاصله بگیرید، درها در حال بسته شدن‌اند.
کسی به او نگاه کرده بود؟ نه. فقط چند نفر در این‌جا بودند که همه جذب روزنامه‌ی عصر خود شده بودند، فردا چیزی راجع‌به او در آن‌ها نوشته میشد. نگاهش به آگهی لباس زیر زنانه قفل شد، زنی با لباس زیری توری مشکی که به طرز اغواکننده‌ای ژست گرفته بود. این دیوانگی بود! هر کجا که نگاه می‌کرد تنها پوست برهنه بود. چطور تحمل می‌کرد؟ چه تأثیری بر روی مردم و عشق داشت؟ دستانش می‌لرزید، آن‌ها را روی پاهایش گذاشت. عصبی بود.
- واقعاً راه دیگه‌ای نیست؟
- فکر می‌کنی اگه راه دیگه‌ای بود تو رو توی معرض همچین کاری قرار می‌دادم؟
- نه، اما... .
- راه دیگه‌ای نیست!
راه دیگری نبود. باید این‌کار را انجام می‌داد و نباید گند میزد. او دفترچه تلفن را مطالعه کرده بود و یک منقطه جنگلی که به‌ نظر مناسب می‌رسید را انتخاب کرد و بعد کیفش را بست و رفت. او لوگوی آدیداس را با چاقویی در کیفی که بین پاهایش قرار داشت بریده بود. این یکی از مواردی بود که در نورشوپینگ به اشتباه رخ داده بود. کسی نام برند روی کیف را به یاد داشت و پلیس آن را در سطل زباله‌ای که او آن را درش انداخته بود پیدا کرد که فاصله‌ی زیادی با آپارتمانش نداشت. امروز او کیف را با خودش به خانه می‌آورد. شاید آن را به قطعات کوچکی تقسیم کند و بعد توی توالت بریزد و سیفون را بکشد. این کاری است که شما انجام دادید؟ به‌ هرحال این قرار است چطور کار کند؟
- ایستگاه آخر. تمامی مسافران باید پیاده شوند!
در واگن مترو باز شد و هاکان به ‌دنبال سیلی از مردم کیف به دست به مسیر خود ادامه می‌داد. احساس سنگینی می‌کرد با حالی که تنها چیزی که در آن کیف بود، کپسول گاز بود. او برای این‌که بتواند عادی راه برود مجبور بود از خویشتن‌داری زیادی استفاده کند، تا این‌که به‌ عنوان مردی باشد که در راه اعدام خودش است. نمی‌توانست به مردم دلیلی بدهد که توجهشان را بهش جلب کنند اما پاهایش کند بودند، مثل این‌که می‌خواستند خودشان را بر روی سکوی توجه جوش دهند. اگر او به راحتی این‌جا می‌ماند چه میشد؟ اگر هیچ‌ حرکتی نکند، ماهچیه‌هایش بی‌حرکت بمانند و او به سادگی این‌جا بماند چه؟
 
آخرین ویرایش

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
منتظر شب میشد تا کسی متوجهش بشود، به او زنگ بزند و بخواهد او را از این‌جا ببرد. به قدم زدن با سرعت عادی ادامه داد، پای راست، پای چپ. حالا دیگر نمی‌توانست تردید کند. اگر او شکست می‌خورد اتفاقات وحشتناکی رخ می‌داد، اتفاقاتی غیرقابل تصور! زمانی که از ایست بازرسی عبور کرد به اطراف نگاه کرد، حس جهت‌یابی‌اش خوب نبود و حالا نمی‌دانست که از کدام طرف برود. منطقه جنگلی از کدام طرف بود؟ طبیعی بود که نمی‌توانست از کسی این را بپرسد! مجبور بود که از این فرصت استفاده کند. ادامه بده، این کار را انجام بده؛ پای راست، پای چپ. باید راه دیگری وجود داشته باشد، اما هنوز نمی‌توانست به راه دیگری فکر کند. شرایط و معیارهای خاصی وجود داشت. این تنها راه برای در آرامش بودنشان بود. او قبلاً دو بار این‌کار را انجام داده بود و هر دو بار هم خرابش کرده بود. آن زمان در وکفو هم این‌قدر خرابش نکرده بود مگر این‌که کار به جابه‌جایی می‌رسید. امروز کارش را خوب انجام می‌داد و مورد تعریف و تمجدید قرار می‌گرفت، شاید نوازش میشد!
دو بار! دوبار را از دست داده بود، بار سوم چه فرقی داشت؟ قضاوت جامعه همه جا یکسان بود. از نظر قضاوت، شاید حبس مادام‌العمر و از نظر اخلاقی، چند ضربه شلاق پشت سر هم، از شاه مینوس.
مسیر پارکی که درونش بود، به گوشه‌ای می‌پیچید که جنگل از آن‌جا شروع میشد؛ باید همان جنگلی می‌بود که او از روی نقشه دیده بود. کپسول گاز و چاقو در کیفش تکان خوردند. سعی کرد کیف را بدون تکان خوردن محتویات درونش حمل کند. بچه‌ای رو به رویش به راه افتاد. دختری، شاید هشت ساله، از مدرسه به خانه می‌رفت، با کیف مدرسه‌اش که با لی‌لی کردنش باعث شده بود بالا و پایین بپرد.
نه، هرگز! دیگر حدی داشت. وقتی او مرده روی زمین می‌افتاد، او دیگر بچه نبود بلکه یک جوان بود. دخترک چیزی می‌خواند، نزدیک‌تر رفت تا صدایش را بشنود.
- پرتوی کوچکی از نور خورشید، از پنجره‌ی کلبه‌م می‌گذره و به... .
آیا بچه‌ها هنوز این آهنگ را می‌خوانند؟ شاید معلمش بزرگ‌تر بود. چقدر خوب بود که هنوز این آهنگ‌ها وجود داشتند. او می‌خواست بیشتر بشنود و برایش حاضر بود نزدیک‌تر هم بشود، در واقع تا حدی که حتی بتواند بوی موهایش را در مخاط بینی‌اش احساس کند!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bahareh.s

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,305
پسندها
16,516
امتیازها
38,073
مدال‌ها
21
سرعتش را کم کرد. سعی نکرد منظره‌ای دیدنی ایجاد کند. دخترک از مسیر پارک خارج و راهی که به جنگل ختم میشد را طی کرد. احتمالاً در خانه‌ای در آن اطراف زندگی می‌کرد. با خودش فکر کرد که والدینش اجازه دادند که او به تنهایی با حالی که جوان است این‌جا قدم بزند. ایستاد، به دختر اجازه‌ داد تا با قدم‌هایش فاصله‌ بین‌شان را زیاد و در جنگل ناپدید شود. ادامه بده کوچولو، برای بازی کردن توی جنگل واینستا. شاید یک دقیقه منتظر ماند و به آواز چفینچ در بین درخت‌ها گوش داد. سپس، بعد از او به راه افتاد.
***
اسکار در حالی که سرش مشغول بود، در راه بازگشت از مدرسه به خانه بود. این احساس زمانی بدتر میشد که برای جلوگیری از مجازاتی که در انتظارش بود ادای خوک‌ها و یا هرچیز دیگری را در می‌آورد. این را می‌دانست، اما با این حال هیچ کنترلی بر روی افکارش زمانی که به تنبیه بدنی نزدیک میشد نداشت. ترجیح می‌داد به هیچ سطی ارتقا پیدا نکند، غرور نداشت! حتی رابین هود و مرد عنکبوتی هم غرور داشتند. اگر سر جان و دکتر اختاپوس او هم از ترس گوشه‌ای می‌ایستاد هیچ چیز درست پیش نمی‌رفت، برای همین توی صورت ترس تف انداخت و با شهامت به مبارزه رفت. اما مرد عنکبوتی چه می‌دانست؟ او همیشه راه فرار را حتی اگر غیرممکن بود پیدا می‌کرد؛ یک شخصیت اکشن کمیک بوکی بود که باید برای قسمت بعدی جان سالم به در می‌برد، قدرت عنکبوتی‌اش را داشت و اسکار، قدرت جیغ کشیدن مانند خوک‌ها را داشت. هر کاری برای زنده ماندن انجام می‌داد! اسکار نیاز داشت خودش را آرام کند. او یک روز بد را پشت سر گذاشته بود و حالا نیاز داشت تا به خودش دلداری بدهد. با وجود خطر برخورد با جانی و مک، به مرکز شهر بلاکبرگ، به سابیس، فروشگاه محلی مواد غذایی محلی رفت. او به جای بالا رفتن از پله‌ در امتداد سطح شیب‌دار حرکت کرد و از زمان برای جمع و جور کردن خودش استفاده کرد. برای انجام این‌کار باید آرام باشد، نه این‌که عرق کند! او در حال حاضر، یک سال پیش در حین سرقت از یک مغازه‌ی زنجیره‌ای دیگر گیر افتاده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
بالا