یک شب نشد کز این همه بیداد بس کنیدوه که چه م**س.ت و بی خبر سوی کرانه می روی
گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی
نخست، عشقی ست سبزیک شب نشد کز این همه بیداد بس کنید
وین سیم بگسلد ز چگور و ربابتان
تسبیحِ ایزد است به پندارِ عامیان
آن شومْ شیونِ چون نعیبِ غرابتان
تو چو مهتاب شبانگاهنخست، عشقی ست سبز
و عشق، در قلب سرخ
و قلب، در سینه ی پرنده ای می تپد
که با دل و عشق خویش
همیشه را خرم است
مردی ز خاک روییدتو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
مرد راهى تا هواى كوى ياران بايدشمردی ز خاک رویید
در کوچه باغهای نشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاهمرد راهى تا هواى كوى ياران بايدش
گفت: چون روح بهاران آيد از اقصاى شهر
مردها جوشد ز خاك،
آنسان كه از باران گياه؛
و آنچه مى بايد كنون
صبر مردان و دل اميدواران بايدش
من در حضور باغ برهنهشادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
در کوی محبت به وفایی نرسیدیممن در حضور باغ برهنه
در لحظه های عبور شبانگاه
پلک جوانه ها را
آهسته می گشایم و می گویم
آیا، اینان رویای زندگی را
در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس می کنند؟
من در حضور باغ برهنهدر کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم