• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از پس خاکستر، آتشی زبانه می‌کشد | مرسده‌.میم کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mersede
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 43
  • بازدیدها بازدیدها 4,971
  • کاربران تگ شده هیچ

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,914
پسندها
38,807
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #41
ایان به بشقاب نگاه کرد. به تخم‌مرغ نیمه خورده، به اینکه گرمایش داشت می‌رفت. مثل همه چیز. مثل خودش.
- می‌خوام برم سردخونه.
- الان؟
- نه. باید دوباره بررسی کنیم.
رایان باز هم توجهی به پراکندگی حرف‌‌هاش نکرد و فقط تمرکزش روی دست‌های سفید و استخونی ایان بود که چند میلی‌متر ازش فاصله داشت.
- باشه، میریم.
این‌بار تو سکوت غذاش رو تموم کرد. انگار که بعد از سال‌ها، یادش اومده بود غذا چه طعمی داره. یا شاید یادش اومده بود چه حسی داره کسی برات آشپزی کنه، بدون اینکه ازت چیزی بخواد. بدون اینکه منتظر تشکر بمونه.
از جاش بلند شد و قوطی نوشابه‌ای رو از در یخچال برداشت.
- هنوزم قارچ‌ها رو می‌ذاری اون ته تا دیرتر خراب بشن؟
بدون اینکه بگرده، استراتژی مسخره رایان رو یادآوری کرد و جرعه‌ای بزرگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,914
پسندها
38,807
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #42
[هفده سال پیش - ویرجینیا]
- مرگ رو دوست داری؟
با سوالی که ازش پرسید، هومی کشید و خودش رو روی اون انداخت و دستاش رو اهرم چونه‌ش کرد. صورت پسر کمی بخاطر فشار آرنج‌های دخترک درهم رفت و تنها ترجیح داد به بزرگترین اشتباه زیبای زندگیش نگاه کنه.
- گاهی بهش فکر می‌کنم، مثل الان.
رایان طوری نگاه سبز و عسلی‌ش رو به چشم‌های دختر روبه‌روش دوخت که انگار جواب تمام سوال‌هاش رو می‌تونه داخل‌ اون‌ها پیدا کنه.

دست‌های ایان بی‌اختیار روی گونه‌های استخونی پسری که سی و دو ساعت بود از آشناییشون می‌گذشت، نشست. با نرمی، تمام انگشت‌هاش رو نوازش‌گر روی اجزای صورتش کشید، موهای بلند و شلخته‌ش رو از جلوی چشم‌های لنگه‌به‌لنگه‌ش کنار زد و در نهایت لمس انگشت‌هاش روی پیرسینگ کنار لبش متوقف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,914
پسندها
38,807
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #43
میشه قبل از شروع آهنگ انتها پارت رو پلی کنید؟ -
آهنگی که فکر کنم باهاش تونستم رایان رو بفهمم.

***
[زمان حال - واشنگتن‌دی.سی]

صبح داشت از لابه‌لای پرده‌ها خودش رو توی آشپزخانه پهن می‌کرد، نوری کدر و سرد با گرمای زرد هالوژن‌ها قاطی شده بود و سایه‌های نرمی روی صورت هر دو انداخته بود.
اما ایان میون مرور خاطرات، همچنان کاپشنش رو به تن داشت و به دست‌های رایانی نگاه کرد که روی یقه‌ش بود. به انگشت‌های پر و بند انگشت‌های درشتش، به خطوطی که کار و اسلحه و سال‌ها صبر روی پوستش کنده بود، به اینکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,914
پسندها
38,807
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #44
سکوت بینشون همچنان برقرار بود. البته حرفی هم نبود که ارزش داشته باشه بین این دو نفس که بالاخره، بعد از سال‌ها، هم‌قافیه شده بودن، قرار بگیره. رایان حس کرد زیر کف دستش، استخوان‌ها نفس می‌کشن و عضلات منبسط میشن، یکی‌یکی مثل موجی که به ساحل می‌خوره و برمی‌گرده.
اوایل فکر می‌کرد باید فراموش کنه و بعدها فهمید فراموش کردن هیچ وقت هدف نبود. هدف عادت کردن به همین بود. ایان میاد، می‌نشینه، می‌شکنه، شوخی می‌کنه، عقب می‌کشه، میره، برمی‌گرده. رایان یاد گرفت این چرخه رو دوست داشته باشه، نه از سر رضایت، از سر نبود چیز دیگه.
یاد گرفته بود از دور نگاهش کنه. عشق برای اون یعنی خونه بودن برای کسی که بلد نیست خونه رو حفظ کنه. روشن نگه داشتن چراغ حیاط برای کسی که نمی‌دونست کی پیداش میشه.
ایان سرش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا