شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشدشبی خیال تو از دشت خواب من بگذشت
دگر به خواب نرفت این دلِ خیالپرست...
شاید نمیدانی ولی از خود خلاصم کردهایشب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
شکار خویشتن سازد همه شیران عالم راشاید نمیدانی ولی از خود خلاصم کردهای
آیینه خالی فقط امروز تصویر من است
از عشق تو برباد رفت آن آبروی مختصر
من روح بارانم ببین چون عشق تقدیر من است
شمع و پروانه ز یک شعله کبابند چراشب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
خیلی قشنگه:)شمع و پروانه ز یک شعله کبابند چرا
شمع در بزم جدا سوزدو پروانه جدا
یارب این افت جان کیست که در پرتو او
شمع این بزم جدا سوزد و پروانه جدا
شیوه مردان نباشد عشق پنهان باختنخیلی قشنگه:)
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
شب سردی ست و هوا منتظر باران استشیوه مردان نباشد عشق پنهان باختن
کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن
در مقام خانه رندان با همت در آی
تا ببینی از گدایان ملک سلطان باختن
شبی دیگر شبی شب تر شبی از روز روشن ترشب سردی ست و هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه پیشانی من ، دلبر بارانی من