• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان من ارگ بمُ تو نقش جهانی | فاطمه محمدی اصل کاربر انجمن یک رمان

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,839
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #31
کله‌خرتر از این حرف‌هاست.
با چشمانی که از عمد خیره‌ام شده سرش را خم می‌کند و لب‌های لعنتی‌اش بدنه چاقو را عمیق بوسه می‌بخشد. با این بی‌فکری‌‌اش، خون سرخ، همچو قطره‌های باران روی چاقو می‌رقصد.

وحشت زده، چاقو از میان انگشتانم زمین می‌‌افتد.
خدایا مرا نبخش،

نگران مردی‌ام که پروانه‌های قلبم را به قتل رسانده!
با چند گام بلند فاصله می‌گیرم؛ لاکن دیدگانم دوخته می‌شوند به گردن او و آن خراش سطحی رویش.

اگر چه دروغ است، باید دلواپسی‌ام را مخفی کنم.
دستان لرزانم را زیر بغل جمع می‌کنم.
خدا لکنت زبانم را لعنت کند.
- من...من نمی‌خواستم بِبُره. خودت... خودت سرت رو خم کردی.
همان سمت لبش که می‌خندید را گاز می‌گیرد و دست به زخم گردنش می‌کشد. اندکی صورت مردانه‌اش درهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,839
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #32
تک‌به‌تک افراد حاضر در سالن می‌فهمند خبری از نقش بازی کردن نبوده؛ این جنگ واقعی است.
با چشمانی که له‌له میزنند برای باریدن، سری از ناامیدی تکان میدهم. روی نوک کفش بلند می‌شوم، آنقدر بلند که نفس‌هایم زیر گوش کیقباد خانه کنند.
آخرین حرفم را آهسته میزنم.
می‌خواهم تنها خودش شنوده باشد.
- اونقدرا که فکر میکردم بزرگ نبودی. لعنت به ذهن متوهم من...اره خب لعنت به شاهدخت!
روی پاشنه کفش می‌چرخم و دامنم را بالا گرفته با سرعتی باور نکردنی از صحنه جدا می‌شوم.
همه عوامل پشت صحنه هاج و واج مانده‌‌اند، دیگر دکور فاخر تئاتر به چشمم نمیاید‌. حتی دیگر مهنازِ سمج هم جلویم را نمی‌گیرد و نمی‌گوید بازیگر امروز تویی.
از راهرو و کسانی که می‌پرسند چه خبر شده می‌گذرم.

پایینِ پله‌ها هستم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,839
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #33

جلوتر میاید. دست‌هایش را روی در قرار می‌دهد.

انگار که همه چیز روی دور آهسته افتاده باشد نفسم در سینه‌ام گره می‌خورد.
خدا‌خدا می‌کنم نگهبان دلش برایم سوخته باشد و درها را قفل کند.

مردم پشت سرم بلند با عشق نامش را فریاد میزنند. تازه می‌فهمم برای این سلبریتی مشهور صف کشیده‌اند.
کیقباد بالاخره فشاری به در می‌دهد و درها هنوز بی‌حرکت بسته هستند!
پیروز شده گوشه لبانم بالا می‌رود.
با حرص باری دیگر فریاد می‌کشد« شاهدخت».
صدای چیکِ دوربین‌ها و مردمی که فریاد می‌زنند«وای او جذاب است» پوزخندم را جان‌دارتر می‌‌کند.
آن‌ها می‌دانستند که این مرد به ظاهر زیبا چه هیولایی است؟
بیخیالش، چه لذت بخش است که او به من نمی‌رسید و در حسرت رسیدن بهم می‌ماند.
خیره در چشمانش، که انگار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,839
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #34

هلیا آب‌دهانش را بیرون تف کرده و من با جان کندن دامنم را جمع می‌کنم تا با مخ روی پله اتوبوس زمین نخورم.
و در آخر هردو روی صندلی‌های عقب اتوبوس ولو شدیم.
زنی که پفک می‌خورد، با مقنعه دور گردنش چشم ازم برنمی‌دارد.
دختری جوان به شانه دیگری می‌زند و می‌خندد.
از آن سمتِ مردانه، مردی مدام نگاهم می‌کند و باز نگاه می‌گیرد.
گونه‌ام را خارانده پنجره های سفت اتوبوس را باز می‌کنم.
باد که میان موهای خیس از غرقم می‌پیچد چشم می‌بندم تا بهتر دستان مهربان باد را حس کنم.
هلیای ناز پروده دست از آه و ناله نمی‌کشید.

چشم باز می‌کنم و نگاهش می‌کنم.
با زاری در آینه جیبی آرایشش را چک می‌کرد تا مبادا ریملش ریخته باشد.
- وای عزیزم از عروسی فرار کردی؟ الهی ذلیل بشه اون شوهری که عروسکی مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,839
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #35

با لودگی سر تا پایم را نگاه می‌کنم و به معنای نفهمیدن شانه‌ای بالا میدهم.
بازویم را می‌کشد که نزدیکش بشوم.

محکم در صورتم می‌توپد:
- اون کیقباد نبود که شاهدخت از دهنش نمی‌افتاد؟
انتظار این صراحت را ندارم.
آب دهنم را با صدا قورت میدهم‌‌ که سنگ در گلو می‌شود.
چشمانم را کنترل می‌کنم تا نلرزد و لو نروم.
با صدایی که محکم نیست؛ اما سعی در خونسردی دارد جواب میدهم:
- کیو میگی؟ کسیو...نمی‌شناختم.
بازویم بیشتر در دستانِ نحیفش فشرده می‌شود.

از بین دندان‌هایش نیش میزند:
- خودش بود. کیقباد همیشه اجازه داشت تو رو شاهدخت صدا بزنه، یادته که؟ دیدی پشت اون در چجوری عربده زد شاهدخت؟
از حرفش تنم یخ می‌بندد.
چه بد که هلیا هم در گذشته من حضور داشت.
از ذهنم گذر می‌کند. حتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,839
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #36
دلم می‌خواست هرچه زودتر به خانه برسم و بروم اتاقم، بروم زیر دوش، بروم زیر پتو، بروم سر بگذارم روی متکای عزیزم که از گریه‌هایم نمور بود.
هرگز نمی‌توانستم مقابلِ آدم‌ها اشک بریزم، آن‌ها مرا قوی دیده فکر سلاخی‌ام بودند؛ واویلا اگر ضعیف گیرم می‌آوردند.
هلیا چشمانِ برجسته‌اش را برای امیدوار کردنم مهربان می‌کند، چشم داشت اندازه توپ تنیس. پوزخند میزنم. الان‌هاست که فاز نصیحت بردارد.
- یجوری با کله رفتی تو منجلاب که اگر ده نفر ده تا طناب هم بیارن نمیشه نجاتت داد. من که بهت گفتم نرو، من ته این کثافت کاری رو می‌دونستم گفتم بتمرگ سر جات غلط اضافی نخور.
با دهنی باز نگاهش می‌کنم.
دهان بازم را که می‌بیند.

شانه‌ای بالا می‌اندازد و آسوده تکیه خود را به صندلی میدهد:
- چیه بد میگم؟ حتمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,839
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #37

این تازه اولین پله بازی‌ام بود.

حالا حالاها باید شکیبایی کند که می‌خواهم درخشیدن در سینما را برایش آرزو کنم. حتی اگر منتهی شود به رو سیاهی خودم، حتی اگر فامیل‌ و آشنایان، با چشم‌هایی نازک شده با دیدنم واه‌واه بگویند، بگویند چون پدر نداشت بی‌‌حیا شد، بگویند وصله ناجور خانواده، نوه ناخلاف، دخترک یاغی، همان گاو پیشانی سفید است.
در هر حال من مادرم را دارم.

او پشتم در میاید مثل همیشه با جوابی کوبنده ضربه میزند به دهانشان... .
من
دخترِ زنی جسورم که برایم هم مادر بوده و هم پدر، پدر بودن تنها به داشتن ریش و سبیل و صدای کلفت نیست. گاهی مادرانه با موهای بلند و نرم، با دستانی ظریف می‌شود پدر شد.
اتوبوس با یک ترمز تیز در ایستگاه متوقف می‌شود که به جلو پرت می‌شوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,839
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #38
در حیاط میان آن همه مادر و پدر زانو زد و پیشانیم‌ را بوسید، برق اشک را در چشمانش می‌دیدم، اشکی که برای خوشحالی شیده می‌ریخت.
من با اخم گونه‌اش را بوسیدم و خواستم آنجا را ترک کند. او برای زندگی هردویمان سخت کار می‌کرد. بی‌انصافی می‌شد اگر برای اولین روز مدرسه نگهش ‌می‌د‌اشتم.
خودش دلش می‌خواست بماند.

با زور و لجبازی فرستادمش برود سر کار؛ اما خوب می‌دانستم از پشت نرده‌ها یواشکی نگاهم می‌کند‌.
بدون تردید کیفم را محکم چسبیدم و صف را پیدا کردم. نیم نگاهی هم خرج بچه‌هایی که برای خانوادشان دست تکان میدادند نکردم. شیده خودش قوی بود.
تمام طول دبستان را آرام و بدون حاشیه گذراندم.
نه که شیطنت نداشته باشم.
اتفاقا برعکس شیطنت خوراکم بود.

فقط آن روزها دوست نداشتم جلب توجه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,839
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #39
در آن سن حساسم، خانم میرآبادی تنها کسی بود که رازِ بزرگم را می‌دانست و ترحمی در نگاهش وجود نداشت. همین باعث شد بهش اعتماد کنم و رفیق هم شویم.
به جز او یادمه مدرسه یک انباری داشت، در آنجا خودم را پنهان می‌کردم و با دوست‌های خیالی که ساخته بودم وقت می‌گذراندم.
شاید بچه‌های انگشت شماری مثل من وجود داشتند؛ ولی دلیلم با همه آن‌ها فرق داشت.

فکر می‌کردم اگر کسی متوجه راز بزرگم، اینکه پدرم مارا ترک کرده بشود قرارست مسخره‌ام کند.
تا اینکه بزرگ‌‌تر شدم.

برای ثبت نام اول راهنمایی در سالن ایستاده بودم و بروشور های روی تابلو را می‌خواندم.
کسی آرام به شانه‌ام ضربه زد.

به سمتش چرخیدم. دختری به چشمم آمد همسن و سال‌های خودم، بسیار لاغرتر و ظریف‌تر.
همان اول کار حسودی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,839
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #40
زمان گرفتن کارنامه میان ترم مادرم با زنی دوست شده بود که خانه آنها نزدیکی ما بود و دخترش به گفته مادرم همکلاسیم می‌شد.
کلی به جانم غر زد چرا با آن خانواده خوب زودتر آشنا نشدیم. من هم الکی برایش دستی تکان میدادم و حرفش را تایید می‌کردم.
یادمه آن لحظه در حال تخمه شکستن و سرگرم دیدن یک برنامه مد و فشن بودم.

آخر سر هم فهمیدم دوستی که مادر عاشقش شده. مادر همان دخترکِ مو مشکی و ظریف هلیا خانم هست. مادرهایمان با ذوق قرار دیدار می‌گذاشتند، مهمانی می‌گرفتند، مهمانی می‌دادند.
ما دونفر هم در کنارشان با اخم مگس می‌پراندیم. آنقدر این رفت و آمدها زیاد شد که رفاقت آنها جان گرفت. دیگر اجبارن منو هلیا هم همراه شدیم.
اوایل حتی وقتی دوش به دوش ساعت هفت صبح به مدرسه می‌رفتیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا