• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان من ارگ بمُ تو نقش جهانی | فاطمه محمدی اصل کاربر انجمن یک رمان

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #41
معذب سر تکان می‌دهم و سنجاق روسری کوچک سفید را از پشت گردنم باز می‌کنم. سعی دارم عادی زیر چانه‌ام گره‌اش بزنم.
- پرسیدن داره؟ آره تنها میرم.
در رژلب را می‌گذارد و پرشوق بدون توجه به آدم‌های ایستاده در ایستگاه گونه‌ام را بوسه باران می‌کند.
چربی لبانش را احساس می‌کنم.
دندان روی هم کیپ کرده جلوی دستانم را می‌گیرم تا او را پس نزنند.
هلیا حق انتخاب داشت.
می‌خواست برود پاتوق، لابد بچه‌های دانشگاه گفته بودند در کافه‌ی همیشگی‌شان جمع شده‌اند؛
و خب این دورهمی‌ها بدون حضور هلیا معنایی نداشت.
پژویی نقره‌ای جلوتر از ما متوقف می‌شود.
هلیا هنوز دارد قربان صدقه‌ام می‌رود.

با خواندن شماره پلاک می‌فهمم آمده مرا به خانه برساند.
با عجله دست روی شانه‌ی هلیا می‌کوبم، نمی‌دانم قلبم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #42
پلک از هم باز می‌کنم.
درون شیشه‌های بخارگرفته، چراغ‌های شهر کش می‌آمدند و می‌رقصیدند.
ماشین میان بوق‌های ممتدد دیگر سواری‌ها متوقف می‌شود و صدای راننده کم سن دوباره پابرهنه خلوتم را برهم می‌زند.
- این ساعت خیابونا خیلی شلوغ میشه.

اشکی روی گونه‌ام غلت می‌خورد.
کف دستم را روی دهان می‌کوبم، مگر من اجازه باریدن دادم که اشک‌هایم شروع کردند؟
خیابان پر بود از ترافیک، از هجوم چراغ‌های قرمز، از آدم‌هایی که نه حوصله داشتند و نه دل خوشی از یک دیگر.
- مسیر شما هم ماشالا دوره... ولی خب دروغ چرا تو این بی‌پولی باید یه جوری سر کرد. دوستتون، دوستتون بود دیگه؟ یه کم کرایه بیشتر کارت به کارت کردن که شما معطل نمونی من... .
با صدایی که از بغض زیر و خفه شده میان حرفش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #43
ضربه‌ها را از شدتِ خشم و دست و پاچلفتی بودنم محکم‌تر می‌زنم.
رگ‌ِ روی پیشانی‌ام نبض گرفته. دیگر عقلی در سرم جا ندارد.
بی‌هوا
دستگیره در را می‌کشم و وسط خیابان در ماشین باز می‌شود.
- چه غلطی می‌کنی زنیکه؟
صدای ترمزِ ناگهانی و پرت شدم به جلو، اجازه نمیدهد کار را تمام کنم. مثل ریسمانی محکم از حمله عصبی بیرونم می‌کشد.
راننده جوان در حال معذرت خواستن از دیگران چراغ خطر می‌زند، پیاده می‌شود و با ترس در نیمه باز سمت مرا کامل‌ باز می‌کند.
گویا بار اولش بوده که دیوانه می‌بیند.
در حالی که دستانِ لرزانش را روی سقف ماشین تکیه می‌دهد به داخل خم می‌شود، با صدایی بغض‌آلود می‌پرسد:
- خانم…تروخدا چرا اینجوری شدی، آب بیارم؟
حالا که خیره‌اش هستم بسیار جوان است؛ شاید تازه از سن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #44
از در بیشتر به داخل خم می‌شود. صدایش صبور برعکس دقایقی قبل به گوش می‌رسد:
- یه چندتا خیابون مونده تا مقصد، من می‌مونم کنارت تا آروم شی.
گفته‌هایش ساده بودند؛ اما برای منی که روز سختی داشتم، مثلِ طنابِ نجاتی موقت عمل می‌کند.

آب را با دست لرزان می‌گیرم، لب‌های یخ‌زده‌ام را روی دهانه بطری گذاشته و جرعه‌ای می‌نوشم.
خنکی‌اش خوب است. سرم را عقب کشیده آب از میان لبانم روی پوست گلویم سرازیر می‌شود.
باز پسر نگران نگاهم می‌کند.
- همه رو نکش بالا که، نفس بگیر.
می‌گوید و خودش یک نفسِ طولانی می‌کشد.
نمی‌دانم چرا بر سرش فریاد نمی‌زنم که در کارهایم فضولی نکن. شیده‌ای که من می‌شناسم آدم‌های مهربان را دوست ندارد.
یکی، دوتایی نفسِ عمیق می‌کشم.
کمی از فشارِ سینه‌ام کاسته شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #45

آدم تشکر کردن نبودم. حالا بگذارید به پای از دماغ فیل افتادنم!
او در جوابم سر تکان می‌دهد، لبخندی بی‌ادعا می‌زند و می‌رود؛ مثلِ کسی که واقعا قهرمانست، بدون انتظارِ تشکری بزرگ.
دنباله لباس را حرصی زمین پرت می‌کنم.
خداروشکر در کوچه همسایه‌ای دیده نمی‌شود؛ اما تف تو روح آقای فتوحی که با پارک همیشگی نیسانش سر کوچه اجازه ورود هیچ سواری دیگری را نمی‌داد، و حالا من باید با این شکل و شمایل درازای یک کوچه قدیمی را طی کنم.

سکوت سنگین، صدای تلویزیون همسایه را واضح به گوش می‌رساند.
لبی به دندان کشیده، زیر نور تیر برقِ کم‌سو صدای پاشنه‌های کفشی که از تئاتر همراهم هست در کوچه می‌پیچد.
بچه‌ گربه‌ای نارنجی آن وسط داشت کیسه آشغال‌های همسایه که در جوب انداخت را پاره می‌کرد.
خیره حرکاتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #46
حالا لبانم بی حرف همانند ماهی نیمه جان تکان می‌خورد. قدم‌هایم شل و وارفته عقب می‌روند، فرار؟ به کجا؟!
تق...تق، نوای پاشنه کفش‌هایم موسیقی ترسناکی برای پس زمینه شده که سوسک‌های کوچه را هم در سوراخی پنهان کرده.
شیده‌ای با شجاعت در وجودم نعره می‌زند:
« او کیقباد است؛ اما دلیل نمی‌شود تو وحشت نکنی. شیده از شب، از ماشین کلاسیک قرمز و مردی چشم آبی با کلاه شاپو خاطرات خوبی ندارد!»
کاسه چشمانم می‌سوزد؛ ولی پلک نمی‌زنم؛ کیقباد به من، شبیه اقیانوس به قایقی سوراخ خیره شده. نمی‌شود ریسک کرد.. .
از همان دور دستش را تا جلوی پیشانی و کلاه شاپو معروفش بالا می‌آورد.
حرکتی کوتاه و مختصر، انگار می‌خواست بگوید «سلام»؛ ولی همین کافی است تا باز نفسم در سینه‌ دست و پایش را گم کند.
نمی‌دانم چه در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #47
مستانه می‌خندم، بلند و پر استرس، شبیه رقص روی لبه شمشیر... .
دست‌هایم بی‌‌مکث به دنبال کیفم می‌گردند، نبود!
موهایم را چنگ زده صدای فریادم آنقدر بی‌صدا است که دلم برای خودم می‌سوزد‌.
وقت را از دست نمی‌دهم، با بدبختی بدنم را محکم به در می‌کوبم. تنگ بودن لباس همان اول کار، صدای پاره شدن زیر بغلش را در می‌آورد.
باز خودم را پر قدرت به در کوبیدم، مطمیئم که مادر هشدارهایم را گوش نداده، مطمئنم در را سه بار پشت سر هم، با قلق نکوبیده تا کامل بسته شود.

صدای قدم‌های قباد، با آن کفش‌های چرمی‌ را می‌شنیدم، نباید نگاهش می‌کردم.
از شدت رعشه‌ای که به بدنم افتاده نمی‌توانم محکم‌تر در را بکوبم. سایه‌ پهن و بلندش روی دیوار کشیده می‌شود، نفسِ گرمش با بوی خاکی باران خورده که عطرش است آمیخته و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #48
هنوز حیرت و زده و بی‌جانم... .
من فرار کرده بودم!
پیشانی‌ام را به در تکیه می‌دهم و در دل خدا را صدا میزنم تا آرامم کند، قطعا امشب دیوانه می‌شدم.
هنوز گرما به تنم برنگشته که صدایش از آن سوی در بدون‌ تعجیل در رگ‌هایم خانه می‌کند. گویا لحظه به لحظه این لحظه را زندگی کرده و خودش اجازه داده تا بگریزم.
- شاهدخت، دلت برام تنگ نشده؟
سقوط از ارتفاع یا افت ناگهانی فشار، هر چه هست مرا زیر و رو می‌کند.
تکیه زده بر درِ نارنجی خانه، زانوهای دردناکم چون برجی بی‌‌دوام می‌لغزند و همانجا روی کاشی‌های خیس، که می‌گفتند مادر حیاط را آب گرفته می‌نشینم.
گول نخور شیده. تو را جان مادرت گول نخور!
صدایش گلایه داشت؟

انگشتانم هنوز رعشه دارند؛ ولی چیزی که رعشه واقعی به تار و پودم می‌اندازد آن لحنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #49
بینی‌ام هنوز از عطسه چین افتاده که یک ورق سفید آن هم در وسط گلدان نظرم را جلب می‌کند‌.
خاک را با اخم کنار می‌زنم.
اشتباه کردم برگه‌ای ساده نبود، یک پاکت‌نامه است.
مادرم نامه می‌نوشت؟
نامه بی‌نشان را در دست میگیرم و پشت رو می‌کنم. از بهت کم مانده شاخ در بیاورم.
روی پا ایستاده با چند قدم کوتاه کنار حوضِ کوچک حیاط می‌روم. اول قصد دارم از مادرم سوال کنم؛ اما کنجکاوی امان نمی‌دهد.
پاکت نامه را با همان دستان خاکی پاره می‌کنم.
انتظار دارم تمام صفحه پر باشد از کلمات و شاید نشانه‌ای از فرستنده.
ولی وقتی تای برگه سفید را باز می‌کنم.

در صفحه دست خطی آشنا دیده می‌شود که دیگر برای شناخت نیازی به نام ندارد، زیرا نمونه‌ای از همان خط را در دفترِ طراحی قدیمی‌ام داشتم.
جمله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #50
در خانه را باز می‌کنم و دست روی سینه می‌گذارم. باید اضطرابم را کنترل کنم؛ پس حواسم را می‌دهم به جزئیات درِ ورودی دو لنگه خانه‌‌یمان؛ همان که از چوب کهنه‌ی گردو ساخته شده و رنگ فیروزه‌ای‌اش سال‌هاست زیر آفتاب پوسته‌پوسته داده. قاب‌ها را شیشه‌هایی ریز و چهارگوشه پر کرده‌اند که هرکدام خطی مایل از غروب را در خود نگه داشته‌اند. وقتی آفتاب می‌تابد لکه‌های نور از میانشان روی کف حیاط می‌رقصد، انگار هزار حشره‌ی طلایی در هوا شناور شده باشند.
دستگیره‌های برنجی‌اش هنوز برق می‌زنند، هرچند صدایشان موقع باز و بسته شدن مثل سرفه‌ پیرزنی است که از خواب بیدارش کرده باشی. لبانم را غنچه و نفس عمیقم را فوت می‌کنم. قدم اول را داخل گذاشته، با سرخوشی فریاد میزنم:
- آهای اهالی قصر نازدونه‌ی ملکه برگشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا