- تاریخ ثبتنام
- 30/9/25
- ارسالیها
- 212
- پسندها
- 2,613
- امتیازها
- 13,753
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #71
***
در شرق سرزمین رافل، در شهر مرزی تارین خورشید با نهایت قدرت میتابید، گویا قصد خفه کردن زمین را داشت. زمین مانند دهانی تشنه ترک برداشته بود و توسط خونِ اجساد افتاده بر زمین سیراب میشد. باد سردرگم به هر سو میدوید و بوی متعفن مردار را پخش میکرد. جاسوسهای کشور تالکان هیچگاه از نفوذ به کشور رافل دست نکشیدند. ایوان به عنوان یک تاراجگر*، با پا جاسوسی را برگرداند که لباس رزمی مشابه خودش بهتن داشت؛ نیزهی خونی را درون گلویش فرو کرد و برای اطمینان یک بار نیزه را چرخاند. صدای تهوعآور خورد شدن استخوانها و پاره شدن رگها در گوشش پیچید و چهرهاش از انزجار در پشت پارچه سفید درهم رفت. نیزه را بیرون کشید، شمشیر سرباز دیگری را که خون بر رویش خشک شده بود، برداشت. به سمت واگن کوچک زنگزده برگشت و...
در شرق سرزمین رافل، در شهر مرزی تارین خورشید با نهایت قدرت میتابید، گویا قصد خفه کردن زمین را داشت. زمین مانند دهانی تشنه ترک برداشته بود و توسط خونِ اجساد افتاده بر زمین سیراب میشد. باد سردرگم به هر سو میدوید و بوی متعفن مردار را پخش میکرد. جاسوسهای کشور تالکان هیچگاه از نفوذ به کشور رافل دست نکشیدند. ایوان به عنوان یک تاراجگر*، با پا جاسوسی را برگرداند که لباس رزمی مشابه خودش بهتن داشت؛ نیزهی خونی را درون گلویش فرو کرد و برای اطمینان یک بار نیزه را چرخاند. صدای تهوعآور خورد شدن استخوانها و پاره شدن رگها در گوشش پیچید و چهرهاش از انزجار در پشت پارچه سفید درهم رفت. نیزه را بیرون کشید، شمشیر سرباز دیگری را که خون بر رویش خشک شده بود، برداشت. به سمت واگن کوچک زنگزده برگشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش