• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین مسافر | محمدمهدی منصوری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mohammadmahdimn
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 57
  • بازدیدها بازدیدها 737
  • کاربران تگ شده هیچ

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
93
پسندها
393
امتیازها
1,813
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #51
مهدی در ماشین را برای رویا باز کرد. رویا بدون آنکه کلمه‌ای بر زبان بیاورد، با وقاری غریب روی صندلی نشست. مهدی ماشین را روشن کرد و به سمت کلبه راه افتاد. سکوت داخل اتاقک ماشین، شبیه سکوت قبل از وقوع یک فاجعه بود؛ سنگین، غریب و خفقان‌آور. هوای تابستانه‌ی داغ تیرماه، نفس جاده را گرفته بود. مهدی شیشه‌ها را پایین کشید تا شاید هجوم باد گرم، کمی از سنگینی این فضا بکاهد، اما باد هم فقط داغی جاده را به صورتشان می‌کوبید. رویا سرش را به سمت پنجره چرخاند و خیره شد به درختانی که با سرعت از کنارشان می‌گذشتند. موهایش در باد تکان می‌خورد، اما نگاهش ثابت و منجمد بود.
مهدی چند بار دهان باز کرد تا چیزی بگوید؛ تا بگوید که چقدر دلتنگ بوده، تا بگوید که خواب مادر را دیده، تا بگوید که غلط کرده است، اما هر بار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
93
پسندها
393
امتیازها
1,813
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #52
خورشید در انتهای دره، مثل دلمه‌ای از خون لخته شده، پشت کوه‌ها پنهان می‌شد و آخرین رگه‌های نورش را از روی سنگ‌ها جمع می‌کرد. هوای تیرماه که تا چند ساعت پیش از گرما نفس را می‌برید، حالا در این دره متروک و عمیق، حالتی غریب، وهم‌آلود و بیمارگونه به خود گرفته بود. باد گرمی که در لابه‌لای بوته‌های خار و صخره‌ها می‌پیچید، زوزه‌ای شبیه به ناله‌ی ارواح سرگردان داشت. سایه‌ها، بلند و کج‌ومعوج، روی خاک کشیده می‌شدند و دره را شبیه به دهان باز یک شبح کرده بودند که منتظر بلعیدن آخرین ته‌مانده‌های روشنایی بود. این تاریکی، ترسی ناشناخته را در رگ‌های مهدی جاری می‌کرد؛ ترسی که از جنس سرمای گورستان بود، نه گرمای تابستان.
ماشین مهدی با صدای خرد شدن سنگ‌ریزه‌ها زیر تایرها، در انتهای مسیر خاکی متوقف شد. نور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
93
پسندها
393
امتیازها
1,813
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #53
مهدی با دیدن آن صحنه، انگار از درون فرو ریخت. پشت فرمان ماشین رویا، خود رویا نشسته بود؛ یا واضح‌تر بگویم، جسد رویا. سرش کمی به یک طرف خم شده بود، موهایش بر شانه‌هایش ریخته بود و صورت رنگ‌پریده‌اش در نور مرده‌ی غروب، حالتی داشت که نه شبیه خواب بود و نه شبیه آرامش؛ بیشتر شبیه سکوتی ابدی بود که با رنجی عمیق گره خورده باشد. جسد هنوز تازه بود خون روی چهره‌ی معصوم رویا جاری شده بود و چشمان زیبایش هنوز باز بود. انگار زمان، فقط چند ساعت پیش از حرکت ایستاده بود. بوی تلخ مرگ در اتاقک ماشینش پیچیده بود و مهدی را می‌سوزاند.
چشم‌های مهدی از حدقه بیرون زده بود. نفسش بند آمده بود. خواست اسم رویا را صدا بزند، اما صدایش در گلویش خفه شد. دستش را جلو برد، اما پیش از آنکه به شانه‌ی رویا برسد، انگار تمام خون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
93
پسندها
393
امتیازها
1,813
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #54
دستش با لرزشی جنون‌آمیز به سمت جیبش رفت. پاکت هنوز آنجا بود. همان نامه‌ای که رویا در کلبه روی میز گذاشته بود. همان نامه‌ای که با صدایی سرد گفته بود:
- بردارش، اما حالا بازش نکن.
مهدی دیگر طاقت نداشت. انگشتانش چنان می‌لرزیدند که به زحمت توانست پاکت را پاره کند. کاغذ را بیرون کشید. در نور کم‌جان آسمان، کلمات اول برایش تار بودند؛ اشک و وحشت، همه‌چیز را به‌هم ریخته بود. پلک زد، نفس کشید و شروع به خواندن کرد.
رویا نوشته بود که دیگر توان تنها ادامه دادن ندارد. نوشته بود که بعد از مرگ مادر مهدی، بعد از آن همه تهمت، تحقیر، رانده شدن و شکستن، چیزی درونش خاموش شده است. نوشته بود که مدت‌ها منتظر مانده تا مهدی برگردد، برگردد و فرزندش که در وجود رویا رشد می‌کرد را دریابد، برگردد تا حقیقت را ببیند، تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
93
پسندها
393
امتیازها
1,813
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #55
مهدی برگشت و نامه را دوباره برداشت. دست‌هایش می‌لرزید، اما این بار لرزشش از ترس نبود؛ از چیزی شبیه آگاهی وحشتناک بود، فهمیده بود که در این کاغذ نازک، چه فاجعه‌ای پنهان شده است. نور کم‌جان مهتاب روی کلمات رویا افتاده بود و او با چشمانی اشک‌آلود، جمله‌ها را یکی‌یکی می‌بلعید.
و در یک لحظه،دنیا برایش ایستاد.
رویا نوشته بود که آن بچه... آن فرزندی که قرار بود ثمره‌ی عشقشان باشد، هرگز مجال آمدن به دنیا را پیدا نکرده است. نوشته بود که از همان روزهایی که مهدی او را راند، از همان شب‌هایی که با تحقیر و بدبینی زخمی‌اش کرد، چیزی در وجودش شکست؛ چنان عمیق که دیگر نتوانست امید را در دلش زنده نگه دارد. نوشته بود که آن کودک، بی‌آنکه گناهی داشته باشد، پاسوز همه‌ی آن بی‌رحمی‌ها شد؛ پاسوز خشم مهدی، قضاوتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
93
پسندها
393
امتیازها
1,813
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #56
او دیگر شبیه آن مرد مغرور و خشمگین این چند ماه پیش نبود؛ شبیه کسی شده بود که همه‌ی ستون‌های وجودش یک‌جا ریخته باشند. اشک از صورتش می‌چکید و با گرد و خاک خاکریز دره قاطی می‌شد.
- من کشتمشون، من... من اونا رو کشتم... .
این را چند بار پشت سر هم گفت، انگار اعترافی بود که بالاخره از عمق جانش بیرون آمده باشد.
نگاهش به ماشین رویا افتاد. به جسد سرد و خاموش او. بعد به نامه. بعد به حلقه‌ای که در مشتِ خاکی شده‌اش بود. همه‌چیز معنایش را از دست داده بود و در عین حال، تازه معنای واقعی‌اش را پیدا کرده بود. رویا فقط از کنار مهدی نرفته بود؛ او را در همان خانه، همان روزها، همان لحظه‌ای که متهمش کرده بود، از دست داده بود. همینطور این بچه‌ی بی‌گناه که این بچه حتی فرصت نفس کشیدن در این دنیا را هم پیدا نکرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
93
پسندها
393
امتیازها
1,813
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #57
شب همان‌جا برای مهدی طی شد، کنار همسر و کودک بی‌گناهش هرچند آن‌ها در این دنیا نبودند اما مهدی تا صبح نزد آن دو عزاداری کرد.
صبح روز بعد، وقتی هوا هنوز رنگ سوگ داشت و آفتاب کم‌جان اول صبح، مایل روی دره می‌تابید، مهدی دیگر شبیه آدمی نبود که دیشب فریاد می‌زد. صدایش از کار افتاده بود، نگاهش تهی شده بود و تنش انگار تنها به اجبار جانِ نیمه‌جانش حرکت می‌کرد. شب را تا صبح کنار آن تابوت آهنی مانده بود؛ کنار همان جسد بی‌جان، کنار نامه، کنار حلقه‌ای که حالا در مشت لرزانش مثل یک داغ ابدی می‌سوخت.
وقتی چند مرد از اهالی اطراف باخبر شدند و خودشان را به دره رساندند، مهدی حتی نمی‌توانست درست حرف بزند. فقط با دست به ماشین اشاره می‌کرد و دوباره اشک می‌ریخت. کسی جرئت نمی‌کرد به چهره‌اش نگاه کند. همه از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
93
پسندها
393
امتیازها
1,813
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #58
بعد از دفن رویا و آن کودک نادیده، بعد از به خاک سپردن حلقه کنار قبر مادر، مهدی دیگر نه به خانه برگشت، نه به شهر، نه به زندگی. انگار همه‌ی راه‌ها برایش بسته شده بود و فقط یک راه ناتمام در ذهنش باقی مانده بود؛ راهی که به همان دره ختم می‌شد، به همان پرتگاه خاموش، به همان‌جا که رویا آخرین بار از این دنیا گذشته بود.
عصر، دوباره خودش را به آن‌جا رساند. آفتاب رو به خاموشی بود و آسمان، رنگ غریبی داشت؛ نه سرخ بود، نه خاکستری، نه آبی. انگار خود آسمان هم میان ماندن و رفتن مردد بود. باد گرم تابستان از دل سنگ‌ها می‌گذشت و صدایی می‌ساخت شبیه به آه کش‌دارِ زنی که سال‌ها گریسته باشد.
مهدی ماشین را کنار همان پرتگاه نگه داشت. نه عجله‌ای داشت، نه هراسی. فقط خسته بود؛ خسته‌تر از آنکه بشود این خستگی را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا