- تاریخ ثبتنام
- 5/4/26
- ارسالیها
- 93
- پسندها
- 393
- امتیازها
- 1,813
- مدالها
- 6
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #51
مهدی در ماشین را برای رویا باز کرد. رویا بدون آنکه کلمهای بر زبان بیاورد، با وقاری غریب روی صندلی نشست. مهدی ماشین را روشن کرد و به سمت کلبه راه افتاد. سکوت داخل اتاقک ماشین، شبیه سکوت قبل از وقوع یک فاجعه بود؛ سنگین، غریب و خفقانآور. هوای تابستانهی داغ تیرماه، نفس جاده را گرفته بود. مهدی شیشهها را پایین کشید تا شاید هجوم باد گرم، کمی از سنگینی این فضا بکاهد، اما باد هم فقط داغی جاده را به صورتشان میکوبید. رویا سرش را به سمت پنجره چرخاند و خیره شد به درختانی که با سرعت از کنارشان میگذشتند. موهایش در باد تکان میخورد، اما نگاهش ثابت و منجمد بود.
مهدی چند بار دهان باز کرد تا چیزی بگوید؛ تا بگوید که چقدر دلتنگ بوده، تا بگوید که خواب مادر را دیده، تا بگوید که غلط کرده است، اما هر بار...
مهدی چند بار دهان باز کرد تا چیزی بگوید؛ تا بگوید که چقدر دلتنگ بوده، تا بگوید که خواب مادر را دیده، تا بگوید که غلط کرده است، اما هر بار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.