• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان منشور قدرت: سرزمین تاریان | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #41
***​
ژنرال ساشا:
لحظه‌ی آخر بود؛ درست وقتی که حس کردم بدنش داره از هم می‌پاشه. با تمام توانم، سقوطش رو مهار کردم. اما وقتی سنگینیِ بدنِ بی‌جانش رو روی بازوهام حس کردم، قلبم یک لحظه ایستاد. اون سرد بود نه اون سرمایِ معمولی که ما خون‌آشام‌ها داریم، نه. این سردیِ مرگ بود. انگار تمامِ گرمای وجودش، تمامِ اون مانایِ حیاتی رو در لحظه‌ی نجات دادنِ لیندا، سوخت داده بود تا فقط یک نفر زنده بمونه.
با صدایی که سعی می‌کردم لرزشش رو از کولدر پنهان کنم، غریدم:
- اتاق رو بهم نشون بده! همین حالا!
کولدر مثل آدم‌های بی‌هدف، فقط راه افتاد. من هم با بدنی که از خستگی و اضطراب سنگین شده بود، دنبالش رفتم. وقتی وارد اتاق شدیم، با دیدنِ چهره‌ی مرلین، تمامِ استراتژی‌های جنگیِ ذهنم از هم پاشید. رنگِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #42
***​
لحظه‌ای که آرژان، شاهزاده رو دید، برقِ وحشتناکی توی چشماش برق زد. دستش رو برد جلو، ولی انگار که خودش رو کنترل کرد. با صدایی که سعی می‌کرد خونسردیش رو حفظ کنه، اما موجِ اضطراب ازش پیدا بود، گفت:
- لعنت به همه‌یِ خدایانِ تاریک! جریانِ نیرویِ مانا داخلِ بدنشون به شدت کاهش پیدا کرده. ساشا، باید هرچه سریع‌تر برگردی به تاریان! بودنِ اونجا، روندِ بهبودیش رو حداقل ده برابر سریع می‌کنه. زودباش!
یه بارِ دیگه، اون محلولِ ارغوانیِ نورانی، از کاسه بیرون زد و توی شیشه‌یِ کوچکی که از جیبم در آوردم، ریخته شد. مثلِ همیشه، این مایع، عصاره‌یِ تمامِ امید و درمان بود. شیشه را به جیبم برگرداندم، اما حسِ سنگینیِ آن، انگار که تمامِ گناهانِ دنیا را به دوش می‌کشید، سنگین‌تر از همیشه بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #43
لحظه‌ای که پراژا دست‌هایش را به سمت ما دراز کرد، سنگینیِ مسئولیت روی شانه‌هایم بیشتر از همیشه حس شد. او زمزمه‌ای به زبانِ باستانیِ دریا خواند؛ کلماتش مثلِ موج‌هایی از نور، دورِ سرِ ما چرخیدند و ناگهان، جهانِ بالای آب، پشتِ یک پرده‌یِ آبی و سنگین ناپدید شد.
من، ملکه و آرژان، به دنبالِ تیلاو، از میانِ مرزِ آب‌ها شیرجه زدیم. در ابتدا، حسِ خفگی داشتیم، اما ناگهان جادویِ پراژا در خونِ ما جریان یافت. دردی خفیف و شوک‌آور، تمامِ بدنم را درگیر کرد؛ انگار که استخوان‌هایم در حالِ بازسازی بودند. وقتی چشم‌هایم را باز کردم، دیگر سربازِ خشکی نبودم. بال‌هایِ جادویی‌ام جایِ دست‌هایم را گرفته بود و بدنم با پوسته‌ای صیقلی و مقاوم پوشیده شده بود. همگی، با غریزه‌ای که تازه در وجودمان جوانه زده بود، به دنبالِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #44
سکوتِ سنگینی بر تالارِ مرجان حاکم بود؛ سکوتی که تنها با تپشِ مضطربِ قلبِ من شکسته می‌شد. ناگهان، گویِ زرین در میانِ دستانِ آرژان شروع به لرزیدن کرد. نورِ طلاییِ آن، چنان درخشان بود که گویی خورشید را در میانِ دستانش حبس کرده باشد. در یک لحظه‌یِ وهم‌آلود، گوی با صدایی شبیه به شکستنِ کریستال، از میانه دو نیم شد.
نورِ درخشانِ آن، به مایعی لرزان و درخشان بدل گشت که از میانِ دو نیمه‌یِ گوی به بیرون می‌ریخت. آرژان، با دقت و مهارتِ یک جادوگرِ کهن، بخشی از آن مایعِ مقدس را در جامی نقره‌ای ریخت. او با احتیاطِ تمام، پیکرِ بی‌جانِ مرلین را کمی بلند کرد و قطره‌قطره، آن معجونِ درخشان را به دهانِ او سپرد. سپس، با دستانی که از شدتِ تمرکز می‌لرزید، یک پرتقالِ خونی را شکافت؛ رنگِ سرخِ تندِ آن، با نورِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #45
***​
یه حسِ خیلی عجیبی داشتم؛ انگار توی یه وانِ آبِ گرم و خیلی نرم غلت می‌خوردم. آب داشت منو نوازش می‌کرد، یه جورایی هم حسِ سبک بودن می‌داد، انگار که جاذبه اصلاً وجود نداره. آروم‌آروم چشمام رو باز کردم و… خدای من! واقعاً زیر آب بودم.
اول فکر کردم دارم خواب می‌بینم، اما وقتی نگاهم به پایین افتاد، پاهام رو دیدم و یهو از جا پریدم (البته یه جورِ خاصی که توی آب می‌پری، یعنی یهو به بالا پرتاب شدم!). جیغِ بی‌صدایی کشیدم و با خودم گفتم: «این دیگه چه صیغه‌ایه؟! این چه وضعیه؟!»
پاهام دیگه پا نبودن؛ به یه نیم‌تنه ماهیِ بزرگ تبدیل شده بودن! پولک‌هایی که روی بدنم می‌درخشیدند، ترکیبی از طلایی و نقره‌ای بودن و با هر حرکتِ من، جوری نور رو بازتاب می‌دادند که انگار یه عالمه الماس زیر آب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #46
بعد از اینکه چشمانم از تعجب باز شد، فقط یک چیز توی سرم بود:
- می‌شه فیروزه رو ببینم؟
می‌خواستم این دنیای عجیب رو با چشم‌های خودم لمس کنم.
تیلاو که با وقارِ خاص خودش جلو آمد، با مهربانی گفت:
- تمام فیروزه در اختیار شماست، بانو پراژا شما را همراهی خواهد کرد.
و پراژا، مثل یک سایه از جلال و شکوه، راه افتاد و گفت:
- بفرمایید سرورم.
به محض اینکه از دروازه‌های مرجانی قصر بیرون زدیم، انگار وارد یک رویا شدم. فیروزه فقط یک اسم نبود؛ فیروزه یک انفجارِ رنگ بود! دریایی که با صخره‌های مرجانیِ سرخ و بنفش محصور شده بود و انواع موجودات، از ماهی‌های درخشان گرفته تا گیاهانِ دریایی که مثل موهای پریان در آب تکان می‌خوردند، همه‌چیز جوری بود که انگار خدا تمام رنگ‌هایش را اینجا ریخته است.
من که دیگر پاهایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #47
توی اون سکوتِ سنگینِ ساحل، مادیس یه جوری بهم نگاه کرد که انگار یه رازِ خیلی بزرگ توی چشماش پنهان شده. نگاهش اصلاً مسخره کردن نبود، برعکس، خیلی بهم احترام می‌گذاشت. با همون لحنِ آرومش گفت:
- شاهزاده، پدرت یه چیزی برات گذاشته که توی کلِ تاریان، اصلاً نظیر نداره. یه چیزِ تک و بی‌همتا. باید تمامِ جانت رو بذاری تا ازش محافظت کنی، چون اگه اون نباشه، نه تو می‌تونی پادشاه باشی و نه تاریان اصلاً زنده می‌مونه.
مامان که با شنیدن این حرف‌ها حسابی بهم ریخته بود، صورتش رنگ‌پریده شد. با یه صدای لرزون که معلوم بود خیلی نگران شده، رفت سمت مادیس و پرسید:
- مادیس داری درباره چی حرف می‌زنی؟ مگه چی هست که من ازش بی‌خبرم؟ چی رو داری پنهان می‌کنی؟
مادیس همون‌طور که خیلی باوقار و آروم ایستاده بود_انگار اصلاً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #48
نگاهم را از نقشه‌یِ گسترده‌یِ قلمروام برداشتم و با لحنی که انگار از اعماقِ یخ بیرون می‌آمد، از هونر پرسیدم:
یعنی چی که کار به خصوصی انجام ندادن؟ این شاهزاده‌یِ بی‌پناه، توی قصرش داره چه غلطی می‌کنه که هنوز از دیدِ ما پنهان مونده؟»
هونر، با احتیاط و طوری که انگار می‌ترسد کلامش بر من لغزش کند، پاسخ داد:
- بانوی من، اگر قرار است این شاهزاده بالاخره به تخت بنشیند، باید حکامِ تاریان دور هم جمع شوند تا درباره‌یِ او تصمیم بگیرند. خودتان می‌دانید که رومن اکسترا چه شرطی گذاشته بود؛ او حکم کرده که نه تنها حکام، بلکه تمامِ مردمِ تاریان باید به این پادشاه جدید رای بدهند و او را به رسمیت بشناسند. این یعنی یک بازیِ سیاسیِ بسیار حساس.
پوزخندی زدم؛ پوزخندی که بیشتر شبیه به تکه‌انداختنِ یک شکارچی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #49
یه نفسِ عمیق و طولانی کشیدم و سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. وقتی چشمام رو باز کردم، دیدم اَدرا، تیلور و مامان همگی دورم جمع شدن و با نگرانی نگام می‌کنن. مامان با اون صدایِ مهربونش که همیشه می‌خواد آرومم کنه، پرسید:
- مرلین؟ حالت خوبه پسرم؟ یهو چی شد؟ انگار یهو از خود بیخود شدی.
سعی کردم نفسم رو کنترل کنم، اما انگار هنوز داشتم از اون صحنه فرار می‌کردم. با صدایِ لرزونی گفتم:
- ملورین… ملورین داشت صدام می‌زد. داشت گریه می‌کرد. صدای شلاق می‌اومد… و بعدش، صدای ملورین بود که با التماس و گریه می‌گفت برم و نجاتش بدم. اون داشت من رو صدا می‌زد، مامان.
مامان یه لحظه مکث کرد، با نگرانی رفت سمتِ نرده‌های بالکن و به دوردست‌ها خیره شد. انگار داشت سعی می‌کرد بفهمه جریان چیه. با یه صدایِ آروم پرسید:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #50
***​
لبه‌یِ تیزِ صخره‌یِ بالایِ قله نشسته بودم و پاهام رو توی خلاء تکون می‌دادم. منظره‌یِ تاریان از اینجا اون‌قدر وسیع و باشکوه بود که آدم حس می‌کرد می‌تونه کلِ دنیا رو توی مشتش بگیره. صدایِ بال زدنِ اَدرا بالای سرم بود؛ مثلِ یه عقابِ شکاری مدام دور می‌زد و حواسش به اطراف بود، ولی راستش اصلاً برام مهم نبود. فردا روزِ سرنوشت‌سازی بود. حکامِ تاریان قراره می‌رسیدن و من باید جلوی همه‌شون می‌ایستادم. مامان گفته بود باید هر جور شده راضی‌شون کنم، وگرنه تختِ پادشاهی فقط یه آرزویِ دور می‌مونه.
حسِ بدی داشتم. آنوبیس و اون ماجرایِ تخمِ اژدها، همه‌چیز انگار از قبل چیده شده بود، ولی منِ احمق هنوز می‌لرزیدم، از خودم می‌پرسیدم: «مرلین، تو اصلاً کی هستی؟ یه شاهزاده‌یِ فراری یا یه ناجی؟»...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا