- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,150
- پسندها
- 15,489
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #41
کولدر گفت:
- کسی که میتونه تو رو نجات بده.
لیندار لبخندی زد و گفت:
- ممنون.
به روش لبخند زدم و گفتم:
- بانو من مرلین شاهزاده تاریان هستم ببخشید ولی مجبورم دستتون رو در دستم بگیرم تا بتونم برای بیماری شما راهحلی پیدا کنم، میدونم که شما در این مورد سختگیر هستید.
لیندا گفت:
- مشکلی نیست.
ایگان برام یه صندلی آورد روش نشستم و دست لیندا رو توی دستم گرفتم و چشمام رو بستم تا تمرکز کنم، آرام گفتم:
- بانو هر حسی داشتین به من بگین.
- باشه.
قدرت درمان رو صدا زدم توی ذهنم یه رنگ سبز رو دیدم خوب که نگاه کردم دیدم یه برگ سبزِ، متعجب بودم که یهو انگار همون برگ حرف زد:
- این بانو با یه نوع انگل آلوده شده باید اونو از بدنشون خارج کنید و با خنجری از جنس نقره بکشید.
گفتم:
- چطوری؟ من هنوز نمیدونم چطور...
- کسی که میتونه تو رو نجات بده.
لیندار لبخندی زد و گفت:
- ممنون.
به روش لبخند زدم و گفتم:
- بانو من مرلین شاهزاده تاریان هستم ببخشید ولی مجبورم دستتون رو در دستم بگیرم تا بتونم برای بیماری شما راهحلی پیدا کنم، میدونم که شما در این مورد سختگیر هستید.
لیندا گفت:
- مشکلی نیست.
ایگان برام یه صندلی آورد روش نشستم و دست لیندا رو توی دستم گرفتم و چشمام رو بستم تا تمرکز کنم، آرام گفتم:
- بانو هر حسی داشتین به من بگین.
- باشه.
قدرت درمان رو صدا زدم توی ذهنم یه رنگ سبز رو دیدم خوب که نگاه کردم دیدم یه برگ سبزِ، متعجب بودم که یهو انگار همون برگ حرف زد:
- این بانو با یه نوع انگل آلوده شده باید اونو از بدنشون خارج کنید و با خنجری از جنس نقره بکشید.
گفتم:
- چطوری؟ من هنوز نمیدونم چطور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر