- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,147
- پسندها
- 15,462
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #41
***
لحظهای که آرژان، شاهزاده رو دید، برقِ وحشتناکی توی چشماش برق زد. دستش رو برد جلو، ولی انگار که خودش رو کنترل کرد. با صدایی که سعی میکرد خونسردیش رو حفظ کنه، اما موجِ اضطراب ازش پیدا بود، گفت:- لعنت به همهیِ خدایانِ تاریک! جریانِ نیرویِ مانا داخلِ بدنشون به شدت کاهش پیدا کرده. ساشا، باید هرچه سریعتر برگردی به تاریان! بودنِ اونجا، روندِ بهبودیش رو حداقل ده برابر سریع میکنه. زودباش!
یه بارِ دیگه، اون محلولِ ارغوانیِ نورانی، از کاسه بیرون زد و توی شیشهیِ کوچکی که از جیبم در آوردم، ریخته شد. مثلِ همیشه، این مایع، عصارهیِ تمامِ امید و درمان بود. شیشه را به جیبم برگرداندم، اما حسِ سنگینیِ آن، انگار که تمامِ گناهانِ دنیا را به دوش میکشید، سنگینتر از همیشه بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش