تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن استاز آن برگشته مژگان است ما را
از آن آلوده دامانیم در عشق
که خون دل به دامان است ما را
حدیث زلف جانان در میان است
در اين سرای بی كسی كسی به در نمیزندتا یار برفت صبر از من برمید
وز هر مژه ام هزار خونابه چکید
گویی که نتوانم ببینمش باز
کور شود آنکه نتوان دید
دل من نه مرد آن است که با غمش برآیددر اين سرای بی كسی كسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تودل من نه مرد آن است که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نتوانست فراموش کند مستی رایک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو
یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من
تا پشیزی ز جمع بستاندنتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت
یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟تا پشیزی ز جمع بستاند
از سر خویش بر گرفت کلاه
گرم شد با ادا و شوخی یِ او
سور رامشگران بازاری