یکی لحظه از او دوری نبایدویرانه شد دل من کو بود خانه تو
جانا مگر ندانی آئین خانه داری
تیغه ی زنجان بخزد بر تنتدیر آمدی که دست ز دامن ندارمت
جان مژده دادهام که چو جان در بر آرمت
شهریار
دیوانهی ما را نخریدند به سنگیآن کس که تو را دارد؛ از عیش چه کم دارد
وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد
از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هر چند که جور تو بس تند قدم دارد
دوستان همدلم ساز مخالف می زننددیوانهی ما را نخریدند به سنگی
در کوچهی این سنگدلان چند توان بود؟
تو اگر خامی و ما سوخته، توفیر بسی استدوستان همدلم ساز مخالف می زنند
مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینیتو اگر خامی و ما سوخته، توفیر بسی است
شعلهٔ عشق نه گیرندهٔ هر خاروخسی است
هر طبیبی نکند چارهٔ این مردهدلان
که دوای دل ما درکف عیسینفسی است