درد را اندی بر غربت گریستن دانندماهی حوضچه ی افکارم چه غریبانه مرد
شده ام یکه و تنها چرا بی من مرد؟
دردم به مریدی بگفتم که بفرمودموی او سلسله ی زلزله ی جانم بود
روی او بت به بتخانه ی آیینم بود
ما ندانسته در این دام گرفتار شدیمدار فانی را وداع میگویم
این لحظات دنبال تو میجویم
در جام حواحل همه ساغر به تو دادممونس شبهای من یاد تو بود
خاطراتم خواب و رویای تو بود