تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیستآن را که جفا جوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست، نمی باید خواست
تابد فروغ مهر و مه از قطرههای اشکتو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریهٔ بیاختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردانتابد فروغ مهر و مه از قطرههای اشک
باران صبحگاه ندارد صفای اشک
ارزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریختکیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نههمراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدمارزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمیگردد جدا از جان مسکینم هنوز
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
دردا که بهار عیش ما آخر شد
دوران گل از باد فنا آخر شد
شب طی شد و رفت صبحی از محفل ما
افسانه افسانه سرا آخر شد
دوش تا آتش می از دل پیمانه دمیددل من ز تابناکی به ش*ر..اب ناب ماند
نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند
نه ز پای مینشیند نه قرار میپذیرد
دل آتشین من بین که به موج آب ماند
دل من ز تابناکی به ش*ر..اب ناب مانددوش تا آتش می از دل پیمانه دمید
نیمشب صبح جهانتاب ز میخانه دمید
روشنیبخش حریق مه و خورشید نبود
آتشی بود که از باده مستانه دمید