- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 955
- پسندها
- 6,895
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #91
باد از سمت هانا به طرف گرگینهی سیاه و وحشی میوزید. گرگینه کمی هوا را بویید و آرام پایین آمد. سرش را بالا برد و زوزهای دردمند کشید. دیری نپایید که در خانهی چوبی باز شد و مردی جوان با ردای بلند جادوگری بیرون آمد. هانا لبانش را با زبان تر نمود. به راحتی مرد را به عنوان جادوگر تشخیص داد. شاید بهتر بود که با همکاران خودش شروع کند. شاید آنان میدانستند چه بر سر این دنیای دیوانه آمده است. مرد جادوگر با هانا چشم در چشم شد. بعد از لحظهای تعلل دستش را بالا آورد:
- سلام خاله زاده. نگران حملهی نایتی نباش! اون به همنوعای من آسیب نمیزنه.
دهان هانا از طرز خطاب جادوگر باز مانده بود. به هر حال خودش را جمع و جور کرد و جلو رفت. طولی نکشید که از میان علفزار رد شد و به خانه رسید. نایتی دوباره سر پاره...
- سلام خاله زاده. نگران حملهی نایتی نباش! اون به همنوعای من آسیب نمیزنه.
دهان هانا از طرز خطاب جادوگر باز مانده بود. به هر حال خودش را جمع و جور کرد و جلو رفت. طولی نکشید که از میان علفزار رد شد و به خانه رسید. نایتی دوباره سر پاره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.