• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه انتقام | کیانا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع بی حس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها بازدیدها 3,276
  • کاربران تگ شده هیچ

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
50
پسندها
137
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #31
هق هق کرد روبه ساسان کردم و گفتم:
- وقتی اون مدارک رو به دست آوردید! هر کاری که دوست دارید باهاش بکنید. ادامه دادم:
- یه بلیتم برام بگیر به مقصد دبی! یادت نره چی گفتم.
- روچشم آقا.
از اون‌جا بیرون زدم نفس پر از خشمم رو بیرون فرستادم، می خواستم وقتی ماهلین رو پیدا کردم.‌ باهاش یه زندگی خوب بسازم و همه چیز و براش جبران کنم، به خونه رفتم و چمدونم رو جمع کردم.
وارد فرودگاه شدم بعد از بازرسی چمدون ها سوار هواپیما شدم، چند ساعت گذشت هواپیما روی زمین فرود اومد، از فرودگا دبی بیرون زدم به هتل رفتم.
چمدونم رو روی تخت گذاشتم، به حمام رفتم دوش پنج دقیقه‌ای گرفتم. بیرون اومدم. حوله رو روی تخت پرت کردم تیشرتم و با یه حرکت تن کردم، شلوار جین مردونه‌م رو پوشیدم. مستخدم اومد اعلام کرد که نهار آماده‌ست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
50
پسندها
137
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #32
《ماهلین》
برای مهمونی که آراز گفت، داشتم حاضر می شدم.
حمام رفتم خودم رو گربه‌شور کردم. بیرون اومدم. لباسی که با آراز رفته بودم، خریده بودم. تن زدم‌ یه لباس شب مشکی پولک پولکی و سنگ دوزی شده بود، اما یکمی سرشونه‌هاش لخت بود، که اونم بایه جلیقه حل می شد. موهام رو خشک کردم. نصف‌شون رو روی صورتم ریختم،‌ بقیه رو محکم دم اسبی بستم. که این‌طوری چشمای آبیم رو کشیده‌تر نشون می داد، آرایش لایت دخترونه‌ای کردم. بعد از پوشیدن صندل‌هام از اتاق بیرون زدم. آراز جلوی در واحد دیدم. با دیدنم برق تحسین تو چشماش رو دیدم،
- بریم؟ خانم زیبا؟
لبخندی به لحن بامزه‌اش زدم. گفتم:
- بریم.
از آپارتمان بیرون زدیم، سوار ماشین آراز شدم. آهنگ بی کلامی سکوت ماشین رو شکست. وقتی رسیدیم کارت دعوت رو به نگهبان نشون داد، وارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
50
پسندها
137
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #33
نه این امکان نداره، ولی‌اگه بهش یه فرصت بدم. شاید زندگیم تغییر کنه؟ رنگ آرامش ببینه. ولی باید خوب فکر کنم، راجع‌به این تصمیم نباید الکی قبول کنم. می خوام یکم اذیتش کنم، شاید این‌طوری دلم خنک شد. لبخند شیطانی روی لبم پیدا شد. با صدای
تماس گوشی‌م بهش نگاهی انداختم. ناشناس بود. سرد پاسخ دادم:
- بفرمایید؟
- سلام، ماهیِ قرمز.
با شنیدن صداش احساس کردم. قلبم روی هزار رفت. دست‌مو روی قلبم گذاشتم، آروم بگیر لعنتی! احساس می کردم هر لحظه ممکنه از تو سینه‌م بیرون بزنه.
- سلام، قرار بود فکر کنم.
- می دونم، فقط خواستم صدات رو بشنوم.
- خب الآن شنیدی! پس خداحافظ.
قبل از این‌که بزارم حرفی بزنه، گوشی رو روش قطع کردم. روی تخت طاق باز دراز کشیدم. لبخند روی لبم روی نمی تونستم محو کنم. چشمام گرم خواب شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
50
پسندها
137
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #34
چون رئیس سر دسته خلاف‌کار ها بود. تو این چند سال دنبال یه سرنخی ازشون بود. ماهان از این‌که ماهلین کنارش بود، احساس آرامش می کرد. هیچ وقت فکر نمی کرد، به ماهلین دل‌ببنده! همیشه دنبال آزار و اذیتش بود، وقتی به خودش اومد. که بهش دل‌باخته بود، اون سر داستان نیلو بود که هنوز در یک زیر‌زمین نمور و تاریک بود، تن و بدنش کرخت شده بود، صدای پایی شنید که می گفت:
- ماهان خان دستور دادن بعد از یه پذیرایی ولش کنیم.
مرد دیگه‌ای گفت: پس می‌تونم هر کاری دلم خواست باهاش بکنم؟
- بله.
بعد صدای خنده‌های چندش‌شون بلند شد، برای اولین بار وحشت کرد، می خواستن چه بلایی سرش بیارن؟
اون مرد بهش نزدیک شد، و کسی نبود که دلش برای جیغ و التماس‌هاش بسوزه، وقتی چشم باز کرد تو‌ یه بیابون بود، با بدنی دردمند از اون بیابون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
50
پسندها
137
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #35
سرش رو به معنای " باشه " تکون داد. تکه‌ای گوشت مرغ خورد، شام که خورده شد میز رو جمع کردن. ظرف ها رو ندا شست، ماهلین برای آقایون چای برد. به سیاوش تعارف کرد، چای برداشت ماهانم چای برداشت، ماهلین روی کاناپه کنارش نشست. ندا‌هم اومد و نشست کنار سیاوش! بعد از چند ساعت ماهان و ماهلین بلند شدند، خداحافظی کردن ماهلین می خواست، خودش رو برای وظایفی که در قبال ماهان داشت، آماده کنه وارد خونه شدند. ماهلین با تندی سمت اتاق‌شون رفت، لباس سفید رو تنش زد، موهاش رو با دست صاف کرد. رژلب قرمزش رو زد، خیلی زود خودش رو زیر پتو پنهان کرد. صدای باز شدن در اتاق رو شنید خنده‌ی ریزی کرد. اومد روی تخت دراز کشید، پتو رو آروم از روی ماهلین برداشت، دستش صورت ماهلین رو نوازش کرد. اروم چشماش رو باز کرد و صورتش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
50
پسندها
137
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #36
- باشه، خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم، برای نهار چی درست کنم؟ اوم‌ قرمه سبزی خوبه! به ساعت نگاه کردم. ساعت۲ بود. ماهان رفته بود شرکت، وارد آشپزخونه شدم. برای درست کردن غذا دست به کار شدم. برنج رو آب کش کردم، روی اجاق گاز گذاشتم زیر حرارت گاز رو کم کردم، از آشپزخونه بیرون زدم. روی کاناپه نشستم به تی وی خیره شدم، سریال شغال داشت نشون می داد. ماهان که اومد نهار خورده شد. میز رو جمع کردم، خواستم سمت اتاق‌مون برم. با صدای ماهان ایستادم،
- ماهلین باید راجع‌به موضوعی که قبلاً ازم پرسیدی! صحبت کنیم.
عقب گرد کردم و روی کاناپه روبه‌رویش نشستم. منتظر بهش زل زدم،
-اون‌موقع نصف ماجرا‌رو بهت گفته بودم، حالا می خوام ادامه‌ش رو بگم.
ادامه داد:
- اولش باور نکردم که پدرتو این‌کار رو کرده باشه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
50
پسندها
137
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #37
《ماهان》
باصدای گوشی‌م نیم نگاهی بهش انداختم. با دیدن اسم ماهلین لبخندی زدم.
- سلام، بر ماهیِ قرمز خودم.
- سلام، کجایی؟
- شرکت نیم ساعت دیگه میام خونه.
- باشه، خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشی رو روی میز گذاشتم، کتم رو تن زدم سوئیچ و گوشی رو برداشتم، کار‌هارو به ساسان سپردم. از شرکت بیرون زدم، سوار ماشین شدم، سمت خونه حرکت کردم، ماشین تو کوچه پارک کردم. از ماشین پیاده شدم، در رو باز کردم خونه در سکوت بود. ماهلین رو صدا زدم، ولی جواب ندا‌د قدم اول رو برنداشته بودم، که صدای جیغ و سوت شنیدم. اخم‌هام‌درهم رفت،
این‌جا چه خبر بود؟ اولین کسی که بهم نزدیک شد. ماهلین بود، با صدای نازش گفت:
- تولدت مبارک.
تولدم بود؟ خودم یادم رفته بود، از وقتی که پدر و مادرم رو از دست دادم. دیگه تاریخ تولدم رو یادم رفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
50
پسندها
137
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #38
ماهان که گفت خواهرش مرده؟ چطوری نجات پیدا کرده بود، ولی از این بابت خوشحال بودم‌. با لبخند گفتم:
- خوش اومدی! عزیزم من ماهلین هستم.
لبخند مهربونی زد و گفت:
- ماهان نگفته بود زن به این خوشگلی داره.
لبخند شرمگینی زدم، روی کاناپه نشست رفتم چای درست کردم جلوش گذاشتم، استکان چای رو برداشت.
- ببخشید مزاحم‌تون شدم، به ماهان گفتم من و به یه هتل ببره! ولی قبول نکرد.
- کار خوبی کرد، عزیزم این حرف رو دیگه نزن! الآن می‌رم یه اتاق برات آماده می کنم؛ بری یکم استراحت کنی.
- ممنون، تو خیلی مهربونی چطوری با داداشم آشنا شدی؟
با این حرف لبخند از روی لبم پاک شد. اگه بهش بگم که ماهان اون موقع بخاطر انتقام از من بهم نزدیک شد. اون موقع ماهان ناراحت می‌شه شاید دوست نداشته باشه، خواهرش بفهمه پس فقط گفتم:
- توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
50
پسندها
137
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #39
با ناراحتی بهش خیره شدم، چه دردی کشیده بود.
ادامه داد:
- ولی من عاشق شدم، عاشق پسر اون خانواده اسمش آرتا بود. اونم به من یه حس‌هایی داشت، باهم یواشکی بیرون از خونه قرار می‌ذاشتیم. تا این‌که یک‌ماه بعدش خانواده‌ش فهمیدن، می‌گفتن من پسرشون رو اغفال کردم. یه دختر رو به اجبار به عقدش درآوردن، باز من بودم که شکستم. اونم حریف خانواده‌ش نمی شد، می‌دونست چه کارهای خطرناکی از خانواده‌ش برمیاد. ولی من نتونستم تحمل کنم، عشقم و کنار یه دختر دیگه ببینم، برای همین از خونه فرار کردم، و الآن این‌جام.
- الهی بمیرم برات! چقدر درد کشیدی.
- خدانکنه، ممنون که به حرف‌هام گوش دادی.
- خودمم دوست داشتم باهام‌حرف بزنی! هنوزم دوسش داری؟
سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد، فهمیدم هنوزم بهش فکر می‌کنه، لبخندی زدم گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
50
پسندها
137
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #40
***
به تی وی خیره شدم شانلی و آرتا باهم ازدواج کردن. رفتن آلمان این پیشنهاد خودشون بود، با صدای پیامک گوشی‌م نگاهی بهش انداختم، پیام رو باز کردم. عکسی برام ارسال شد، ناشناس بود. به عکس نگاه کردم ماهان بود، ولی... ولی این دختره شیدا چرا کنارشه؟ بغض کردم بهم خیانت کردی تو قول دادی، دیگه سمت هیچ دختری نمیری. اشک‌هام سرازیر شدن، زیر عکس یه متن بود.
-فکر کردی ماهان تو رو دوست داره؟ اشتباه کردی که دوباره اومدی! اون هنوزم منو دوست داره، بهتره از زندگیش گم بشی بیرون، ماهان تورو نمی‌خواد.
این دروغه ماهان نمی‌تونست بهم خیانت کنه. بهش زنگ زدم تلفنش خاموش بود، پس یعنی واقعیت داره؟ نمی‌خواست من مزاحم‌ خلوت دونفره‌شون بشم‌. برای همین گوشیش رو خاموش کرده بود. با گریه بلند شدم، سمت اتاق‌مون رفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا