تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی کاربران (دوره‌ی یازدهم) | انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 133
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,440
پسندها
48,993
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
عرض سلام و وقت بخیر به کاربران عزیز انجمن یک رمان.
همانطور که مستحضر بودید، توضیحات کامل دررابطه با تمرین نویسندگی در فراخوان شرح داده شد.
شرکت‌کنندگان متن خود را در مدت معین شده برای بررسی ارسال می‌کنند و توسط منتقدان بررسی خواهد شد.
دقت کنید که متن شما بین ۴۰ خط گوشی ۱۵ خط سیستم تا ۱۰۰ خط گوشی و ۸۰ خط سیستم باشد.
اگر برای متن خود یک محتوای معرفی می‌نویسید، باید شامل عنوان متن، ژانر متن و خلاصه‌ی متن می‌باشد. برای مثال:
نام متن: ویرانی

ژانر: اجتماعی
خلاصه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,440
پسندها
48,993
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
امضا : Eccedentesiast

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,372
پسندها
5,598
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • مدیر
  • #3
نام: بخشی از رمان دمل
ژانر: جنایی، معمایی، درام
خلاصه: زخمی‌شدن تارا با گلوله‌ای که به‌نظر از ناکجاآباد به‌سویش شلیک شده، کارآگاه براون را درگیر پرونده‌ای می‌کند که به خودی خود برای عذاب‌دادنش کافی‌ست؛ اما حضور مبهم و شک‌برانگیز تارا در آن، او را به اعماق زخم‌هایی فراتر از انتظارش می‌کشاند.

مقدمه:
صداها شبیه وزوز بودند؛ نویزی آهسته که انگار در پس‌زمینه‌ی ذهنش تکرار می‌شد. همه‌جا تار بود؛ یک تصویر محو و مبهم از مکانی تاریک که رفته‌رفته خاکستری می‌شد و سپس روشن و روشن‌تر، تا جایی که نورِ خورشید چشم‌های خسته و سنگینش را زد. پلک که زد، همه‌چیز واضح شد و توانست زمزمه‌های آرام و کم‌صدای برادرش را بشنود. نفس گرفت و درد در پیچ‌وخم‌های بدن لمسش پیچید؛ می‌سوخت و خاکستر می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Sydney

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • #4
نام متن: بخشی از رمان رفیق فابریک ۲
ژانر: فانتزی _ ترسناک
خلاصه: دو رفیق قدیمی که درگیر مشکلات ماورائی می‌شوند و رفاقتشان تحت تأثیر این اتفاقات قرار می‌گیرد.
بعد از کلی فکر کردن توی ماشین، چاقویی که با خودم آورده بودم رو از توی داشبورد برداشتم و پیاده شدم. می‌دونستم اگه در بزنم، در رو به روم باز نمی‌کنه. ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود و کسی توی کوچه نبود. بنابراین از فرصت استفاده کردم و به زحمت، اولین خلاف عمرم رو مرتکب شدم. از دیوار خونه‌ی عزیز بالا رفتم و خودم رو توی حیاط انداختم. در پذیرایی رو به آرومی باز کردم و وارد شدم. چهار گوشه‌ی خونه رو از نظر گذروندم و پاهای کارن رو دیدم که از زیر پتویی که نزدیک کرسی روی خودش کشیده بود نمایان بود. جلوتر رفتم و با عصبانیت لگد محکمی به پاش زدم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

پاییز پنهان

ویراستار آزمایشی
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/25
ارسالی‌ها
67
پسندها
252
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
سن
16
  • #5
چشم‌هایم را به چشم‌های او دوختم و گفتم:
- الان باید چه کاری انجام‌ دهیم؟
نگاهی پر حرف به دندان‌هایم و دستانش که خونی بود انداخت و گفت:
- محافظ‌ها استخوان را جادو کرده‌اند فقط کافی است آن را گاز بگیری تا زهر را در استخوان بریزی و بعد ما سلاح نابودی شیطان را داریم.
چشم‌های هردومان با رسیدن به این حرفش درخشید.
***
هر طرف را که نگاه می‌کردی خون و جسدهایی تیکه پاره شده را می‌دیدی، هنوز کسی نمی‌دانست آتاش چه سلاح قدرتمندی دارد و دشمنان از این که هشتاد درصد جسدهایی که روی زمین افتاده بود از قبیله‌ی آتاش بود خوشحال بودند و مطمئن بودند که پیروز این جنگ بدون ذره‌ای تردید خودشان هستند، آن موجودات رانده شده با خواندن جادوهایی شیطانی روی هر کدام از خون آشام‌هایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

کاربر فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
828
پسندها
2,508
امتیازها
15,073
مدال‌ها
13
سن
18
  • #6
بخشی از رمان در ریسمان اقیانوس:
ژانر: عاشقانه.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.

- تو الآن باید به حرف آرمان گوش بدی و خودتو برای ازدواج باهاش آماده کنی!
بغضی که مرا در این میان هیاهو خفه می‌کرد، شکسته شد.
- واقعاً برات متأسفم که اونو بیشتر از دخترت قبول داری!
برخاستم و از پدرم دور شدم. دیگر از این ماجرا نمی‌گذارم آرمان پیروز گردد، خودم باید در آن کنترلی داشته باشم! باید!
***
چشم‌هایم را می‌بندم و به خورشیدی که در اتاقم ساکن شده بود، چشم می‌دوزم. نگاه پر فروغش بند-بند وجودم را آتش به زبانه می‌کشاند. نمی‌دانم دیگر چه حرفی میان من و آرمان مانده بود که هم‌چنان سکوت را انتخاب کرده بودیم. آرمان، تمام ملاک‌ها را برای ازدواج با من داشت؛ ولی من او را نمی‌خواستم!
با لحنی سرد گفتم:
- حرف دیگه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess.khatoon

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
425
پسندها
3,835
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • #7
قسمتی از: من ارگ بمُ تو نقش جهانی
نویسنده: فاطمه محمدی اصل
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، درام

- خدایا شکرت، هیچی هوای آزاد خودت نمیشه.
قسم می‌خورم این آخرین‌باری بود که مترو مرا در خودش دید، من و او به هیچ‌وجه بدرد هم نمی‌خوریم.
-شاهدخت!
با یادآوری حضور کیقباد، گلوله‌ای به جان حال خوبم شلیک می‌شود. دست خودم نیست. با کج کردن اجزای صورتم ادای شاهدخت گفتنش را در می‌آورم و قدم برمی‌دارم. از یک خروجی دیگر آمده بودیم که به پارک میخورد. صدایش، این‌بار جدا از شوخی، جوری‌‌است که پدرها وقتی اعصاب‌شان از لج‌بازی بچه‌شان خرد می‌شد حرف می‌زدند.
- خستم نکن می‌دونی که اهل بازیم...ولی به اندازش.
ابرویی بالا می‌اندازم؛ قدم بعدی را حساب‌شده‌تر برمی‌دارم.
- شیده؟ سازگار؟ بلوطی؟ کدوم رو صدا بزنم راضی بشی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ترَنُّم

هنرمند انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
304
پسندها
2,215
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • #8
قسمتی از رمان هنگام درنگ
نام نویسنده:
ترنم واژه‌ها
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:
در هر طلوع و غروب فصل‌ها منتظر ماندم شاید بیایید و بگوید دوستم دارد؛ ولی چه کرد؟!
رها کرد و به غربت پیوست و مرا در آغوش انتظار حبس کرد، حال آمده با گذشت ماه‌ها که دیگر دیر شده است.
اما افسوس که هنوز دلم پیش او گیراست.

***
با خداحافظی جمع را ترک کردم و از هیاهو زندگی به سمت نقطه امنم که برایم پر از سکون بود درست مثل باغ سبزی که با امنیت خاطر و لبخند پابرهنه روی چمن‌هایش قدم میزنی روانه شدم. سر راه از کیک و شیرینی فروشی کیک کوچک نسکافه‌ای رنگ و خامه‌های ریز در لبه‌های کیک به رنگ قهوه‌ای و یک شمع مشکی خریدم؛ امروز تولد عمو ضیا بود کسی که صمیمی‌ترین دوست پدرم هست و من را قابل دونست و توی گالریش جایی بهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا