تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی کاربران (دوره‌ی دوازدهم) | انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 116
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
عرض سلام و وقت بخیر به کاربران عزیز انجمن یک رمان.
همانطور که مستحضر بودید، توضیحات کامل دررابطه با تمرین نویسندگی در فراخوان شرح داده شد.
شرکت‌کنندگان متن خود را در مدت معین شده برای بررسی ارسال می‌کنند و توسط منتقدان بررسی خواهد شد.
دقت کنید که متن شما بین ۴۰ خط گوشی ۱۵ خط سیستم تا ۱۰۰ خط گوشی و ۸۰ خط سیستم باشد.
اگر برای متن خود یک محتوای معرفی می‌نویسید، باید شامل عنوان متن، ژانر متن و خلاصه‌ی متن می‌باشد. برای مثال:
نام متن: ویرانی

ژانر: اجتماعی
خلاصه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
امضا : Eccedentesiast

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,370
پسندها
5,589
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • مدیر
  • #3
نام: بخشی از رمان کوموربی [Komorebi]
ژانر: عاشقانه، درام
خلاصه: عاشق‌شدن برای برنا و هارومی که تنها دو همسایه و همکار بودند، بزرگ‌ترین چالش زندگی‌شان به نظر می‌رسید و اکنون که قلب‌هایشان تنها با نیروی عشق می‌تپید، هردو بی‌اختیار به محکم‌ترین سد میان احساسات‌شان بدل شده بودند.


روی مبل تک‌نفره‌ای روبه‌روی برنایی که به او زل زده بود، نشست. نفسش به‌سختی بالا می‌آمد و همه‌ی توانش را به‌ کار می‌گرفت تا به مرد نگاه نکند. از همین حالا، با حس نگاه تیز و تاریکِ او، زانوهایش درحال سست‌شدن بودند. می‌دانست که بالأخره وا می‌دهد و تسلیم احساسات متلاطمش می‌شود؛ اما باید تا حد ممکن آن را به تأخیر می‌انداخت.
- هارومی... .
لب‌های باریک و کوچکش را روی هم فشرد. صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Sydney

هویار

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
307
پسندها
2,985
امتیازها
13,933
مدال‌ها
10
سن
19
  • #4
نام رمان: قعر مسلک
نام نویسنده: میم. هویار
ژانر رمان: فانتزی، طنز، عاشقانه
خلاصه:
هستی خلاف آنچه که تصور می‌کنید، در قعر خود دنیایی به وسعت جهان بشر دارد؛ جهانی فراخ مملو از تمام فتنه‌های ازل تا ابد. حال مرز دو جهان به دستان من به سخره گرفته شده و یک والانشین به اسارت من درآمده. آیا زمان سلطنت حقیقی نرسیده؟!

گاری حاوی قفس را به روی سنگ‌فرش خیابان می‌کشیدم. هنوز تمام تنم از سر عبوری که از مرز صفر داشتم نبض میزد. تقریباً تمام انرژی اصیل خودم را به کار گرفته بودم برای این سرقت عظیم و حالا طعم شیرین پیروزی را در کنار پچ‌پچ‌های مردم و بوی درختان وایت لیف می‌چشیدم؛ و صدای چرخ گاری احساس غرور را به شکل پروانه‌هایی درون قلبم ملتهب می‌کرد.
با سرافرازی رو به دروازه از پشت خندق پر آب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : هویار

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • #5
نام: یین و یانگ
ژانر: فانتزی، عاشقانه
نویسنده: سارینا الماسی

پشت دیوار آجری خانه‌ی وزیر فاسد قلمرو ایستاده بود و با کفش‌های پارچه‌ای‌اش زمین را ضرب گرفته بود. با لباس سیاهش که مانند یک نینجا تمام بدنش را به جز چشم‌هایش پوشانده بود، امکان نداشت شناخته شود.
دیگر داشت به دنیای خواب و خیالات سفر می‌کرد که صدای دو مرد به گوشش رسید.
-‌ ارباب! اگه پادشاه متوجه مالیات بیش از حدی که از مردم گرفتیم بشن، چی؟
وزیر دستی به ریش بلند قهوه‌ای‌اش کشید و پوزخندی زد.
-‌ پادشاه؟ از کی تا حالا به فکر مردم بوده؟ نگرانش نباش!
و سپس بلند خندید. سباستین با خشم دسته‌ی شمشیر را در مشت فشرد؛ اما می‌دانست هنوز زمان آن‌که خودش را نشان دهد، نرسیده است. با شنیدن صدای نزدیک شدن قدم‌ها به سمت بوته‌ای دوید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • #6
نام رمان:هوا همیشه ابری نیست
خلاصه:
زندگی برایم سراسر سختی بود،سختی‌‌ای که تنیده با جانم شده بود و من گلاویز با او اما...
تقلا می کردم کمی آرام شوم اما مگر می‌شود در مرداب تقلا کرد و نجات یافت؟
گاهی شروع پایان دارد و گاهی پایان شروع... همه چیز بعد از دیدن او شروعی در پایان زندگیم بود.



بنام خدا
گاهی باید عاشقانه هایت را
بی صدا فریاد بزنی...!
***
- زینب حسینی.
با صدایی که مرا از روی تمسخر صدا میزد، از جای برخاستم و به دختری که شده بود فرشته عذاب من نگاه کردم. چنان مرا صدا میزد که انگار حق او را تا آخر عمر خورده باشم اما... من‌ رسم نامهربانی را یاد نگرفته بودم برای همین با لبخندی بی جان گفتم:
- سلام متین، صبحت بخیر.
با غرور و تکبر همیشگی‌اش که معلوم نبود از کجا نشأت گرفته است در جوابم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

رویای محال

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/18
ارسالی‌ها
1,029
پسندها
4,453
امتیازها
19,173
مدال‌ها
16
  • #7
بنام خدا.
نام رمان: دردهای تدریجی
ژانر: درام عاشقانه اجتماعی.
خلاصه:

تلخی سرنوشت؛ از آن جایی آغاز می‌شود که یک دختر ساده و بی‌گناه روستایی، چوب یک سری عقاید قدیمی و پوچ را می‌خورد که آتش این عقاید؛ دامن پاکش را فرا می‌گیرد و تا پای‌ مرگ؛ زندگی او را می‌سوزاند. او را از خانه و کاشانه‌اش دور می‌کند و راهی دیاری غربت می‌کند.
حال باید دید سرنوشتش در این دیار غربت؛ چه خواهد شد؟! آتش این تقدیر تا کجا قرار است که او و زندگی‌اش را بسوزاند؟! تقدیرش چه خواب‌هایی برایش دیده است؟!
شاید هم دست تقدیر او را به جاهایی که نباید؛ برساند. هیچ کس نمی‌داند‌.
__________
(بیستم مهرماه_سال نود و هشت)


با خیالی سرگردان و تنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
131
پسندها
1,072
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • #8
نام: تریوما
خلاصه:
کور بودند و کَر بودند و لال!
زخم‌شان را ندیدند، فریادشان را نشنیدند؛ آن‌ها را در چنگ گرفته و روح‌شان را زنده‌زنده بلعیدند.
چه‌ چیزی می‌توانست مرهم باشد؟ زمان؟ او فقط کینه‌ای عمیق و ابدی را در رگ‌هایشان پروراند، آن‌قدر بزرگشان کرد تا روزی بذر این بی‌رحمی میوه‌ای از جنون دهد.
حال دیگر کسی جلودارشان نیست. آتشی که از ویرانه‌ی کودکی‌های تباه‌شده زبانه می‌کشد، به زودی همه‌چیز را خواهد سوزاند؛ خاکسترها جان‌ گرفته‌اند و فریادهای خفه‌شده‌شان، برای دریدن پرده‌ی گوش این شهرِ کَر... طغیان کرده‌اند!
بخشی از رمان:
طاهر مبهوت به روبه‌رو خیره مانده است؛ به عمو اکبر، کسی که پاهایش از ماشین بیرون افتاده و می‌لرزد؛ به پلیس‌های دستپاچه که او را می‌گیرند و روی زمین می‌خوابانند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWD
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا