• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان سایه‌های ابری | sahra_A کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع sahra_aaslaniyan
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 139
  • بازدیدها 2,195
  • Tagged users هیچ

قلم نویسنده؟!


  • مجموع رای دهندگان
    20

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
5/6/20
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,738
امتیازها
9,833
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 2849
ناظر: @Roshanak.G_M

«به نام آزادی»
نام رمان: سایه‌های ابری
نام نویسنده: صحرا آصلانیان
ژانر: #عاشقانه #جنایی
تگ: برگزیده


gs_سایه_های_ابری.jpg


خلاصه رمان:
روز‌های بی‌طرفی ته می‌کشند؛ آهوی گریزپا، دختری تنها که در دنیای سایه‌ها محکوم به انتخاب می‌شود؛ انتخاب بین مردی که تنها عنوان کوه‌وار پدر را یدک می‌کشد؛ یا عشقی قدیمی که اعمال و بی‌رحمی پدر آهو را الگو قرار داده و رنگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Yeganeh.Salimi

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/11/17
ارسالی‌ها
904
پسندها
4,357
امتیازها
22,873
مدال‌ها
18

514928_29780326cdeca21cd17851009391f06b.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
5/6/20
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,738
امتیازها
9,833
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
عشق، گمان می‌کردم عشق همیشه برایم شیرین خواهد ماند؛ مانند کبوترهایی عاشق که در آسمان، نگاهم را به بند اسارت می‌کشیدند و به دنبال هم به سوی ابرها اوج می‌گرفتند. درحالی که پلکانم از زل زدن به آن شیدایی خسته می‌شد، آن‌ پرندگان خیره‌کننده، بی‌وقفه و مجنون‌وار در کنار هم به سمت دور دست‌ها بال می‌زدند.
مسیر یا مقصد برایشان اهمیتی نداشت؛ نیت، لحظه‌های ناب در کنار هم بودن بود.
زمان زیادی از آن روزهایم نگذشته است؛ اما گویی عشق رنگ و بوی خود را به خلق و خوی وحشی نفرت باخته و کبوترها به تنهایی در آسمانی تاریک و سرد بال و پر تکان می‌دهند.
در مسیری که لاشخورهایی بی‌رحم در کمین نشسته‌اند؛ کبوترهای عاشق، تک‌به‌تک پرواز می‌کنند. مسیر، همان مسیر است، لاشخورها همسان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
5/6/20
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,738
امتیازها
9,833
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
سرهنگ که عجله‌ی خاصی برای حل کردن پرونده‌ داشت، با اخم به عکس اول اشاره کرد.
عکسی که به پیرمردی پنجاه‌وپنج‌ساله با موهای جو-گندمی بلند که پشت سرش بالا بسته شده بودند تعلق داشت.
نام نحس فرد را بر لب آورد.
- یونس آنتیکچی.
خط‌کش سی‌سانتی‌متری آهنی را از روی میز برداشت و به‌سمت عکس گرفت، با جدیت شروع به توضیحات کوتاهی درمورد فرد درون عکس کرد.
- این مرد یکی از مافیایی‌های بزرگ آسیاست و یکی از قطب‌های اصلی این پرونده به‌حساب میاد. باید بدونید یونس توی قاچـ*ـاق هـ*ـروئین حرفه‌ای عمل می‌کنه؛ پس اون رو دست‌ کم نگیرید.
نفسش را عمیق بیرون داد و کراوات سیاه‌رنگش را کمی شل کرد. از بابت خنک‌کننده‌ای که بر روی سقف اتاق قرار داشت خوشحال بود؛ گویا هوای اتاق کمی برایش گرم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
5/6/20
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,738
امتیازها
9,833
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
پوزخند سردی زدم و نگاهم رو از کت و شلوار کرم‌رنگش گرفتم. انتخاب این رنگ برای کت و شلوار، سن کم طرف رو به وضوح نشون می‌داد. این مرد از همون دسته‌ای بود که نیازی به وجودش اطرافم نبود. حضور آزاردهنده‌ش تمرکزم روی مأموریت رو منحرف می‌کرد.
به نادیده گرفتنش ادامه دادم؛ اما انگار سمج‌تر از این حرف‌ها بود که با کم‌محلی و بی‌تفاوتی‌های من دست برداره و بی‌خیال بشه.
با لبخندی گشاد، کمی خودش رو نزدیک‌تر کرد و پرسید:
- اسم من سهراب. می‌تونم بپرسم خانوم زیبایی مثل شما چرا تنها نشستن؟
بدون اینکه نگاهش کنم، سرد و کوتاه جواب دادم:
- نه.
سنگینی نگاه متعجبش رو احساس کردم.
- نه؟ متوجه منظورتون نشدم.
سرم رو چرخوندم و به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
5/6/20
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,738
امتیازها
9,833
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
خستگی و بی‌حالی توی زندگی روزمره‌ی من یه عامل طبیعی بود؛ به ندرت می‌تونستم شب آرومی داشته باشم. ترس از خوابیدن، یکی از معدود ترس‌هایی بود که هیچ‌رقمه نمی‌تونستم از شرش خلاص بشم.
حواسم رو به حرکت بچه‌ها دادم و با نگاهم زیر نظرشون گرفتم.
با نزدیک شدن رضا به سوژه، اقاقیا که متوجه اون شده بود؛ کمی به عدنان نزدیک‌ شد و سعی کرد تمام محدوده‌ی دید عدنان رو محصور خودش کنه تا رضا بتونه راحت‌تر کارش رو انجام بده.
بینی کوچیکم رو با انزجار چین دادم. نمی‌تونم حتی تصورش رو بکنم که بخوام نظر اون کچلِ خپل رو به خودم جلب کنم؛ گرچه اقاقیا بخاطر مأموریتی که داشت لباس‌هاش رو مثل همیشه با دقت تمام انتخاب کرده بود تا توجه عدنان رو بین تمام زن‌های حاضر در مهمونی جلب کنه. راسته‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
5/6/20
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,738
امتیازها
9,833
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #7
با لحن سست و لرزونی جواب دادم:
- می... خوام... برم... خونه!
نگهبان موبایلش رو از داخل جیب شلوار پارچه‌ای سیاه‌رنگش بیرون کشید و با خوش‌رویی گفت:
- الان زنگ می‌زنم آژانس خانوم.
نگاهم رو برای لحظه‌ای به‌سمت طبقه‌ی بالای ویلا دوختم. عدنان تقریباً تمام نگهبان‌های ویلا رو برای محافظت از طبقه‌ی بالا گذاشته بود و باقی قسمت‌های عمارت از نگهبان‌های کمتری برخوردار بود.
لبخند محوی روی لبم نشست. حس خوشاندی بود که خود طعمه برای شکار شدن بهم کمک می‌کرد.
با صدای اعتراض نگهبان دوم از فکر بیرون کشیده شدم.
- هی احمد، دیوونه شدی؟ لگد به بختمون نزن پسر.
چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم. چرا همیشه آدم‌های احمق به پست من می‌خوردن؟
اون جمال کم بود، یکی دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
5/6/20
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,738
امتیازها
9,833
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #8
قد متوسطش باعث می‌شد بهتر به چشم‌هاش نگاه کنم. شاید از نظر تعداد زیادی از دخترها مردهای قد بلند جذاب بودن؛ اما من متنفر بودم از اینکه شخصی از بالا بهم نگاه کنه.
نفسم رو تند بیرون دادم.
- رضا، وقت بازی کردن باهات رو ندارم.
لب‌هاش رو با حالت تخسی غنچه کرد و با دلخوری پرسید:
- وقتی نمی‌تونی بچه‌داری کنی چرا مسئولیت قبول می‌کنی؟
چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و درحالی که دستم رو به‌سمت جیب پشتی شلوار مشکی‌رنگش می‌بردم، جواب دادم:
- پس قبول داری بچه‌ای؟
اخمی کرد و با همون لحن تخس قبلی جواب داد:
- کی چنین حرفی زدم؟
پوزخند کجی زدم و بدون اینکه متوجه بشه دسته کلیدی که از عدنان زده بود رو از جیبش قاپیدم.
به خودش اومد و متعجب ابروهای پرپشت مشکی‌رنگش رو بالا انداخت. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
5/6/20
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,738
امتیازها
9,833
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #9
صدای نفس‌های عصبیش توی شنود پیچید و بعد صدای صفحه‌ی کیبورد لبتابی که زیر سرعت انگشت‌هاش درحال له شدن بود.
چشم‌هام برای لحظه‌ای روی در گاوصندوق خشک شد. از حرکات تند انگشت‌هاش می‌شد آشفتگیش رو فهمید. چرا این‌قدر ناآروم بود؟ آرمانی که من می‌شناختم تقریباً توی تمام لحظه‌ها خونسردی خودش رو حفظ می‌کرد؛ پس این واکنش شدید چی بود که از خودش نشون می‌داد؟
با سبز شدن چراغ مانیتور روی گاوصندوق، لبخند محوی زدم و به کل مسئله‌ی آرمان رو فراموش کردم. غیرارادی زمزمه کردم:

- اوپس.
گاهی اوقات سخت بود کنار گذاشتن عادت‌های قدیمی، درست مثل استفاده از کلمه‌ی«اوپس» برای من.
با صدای شاد آرمان حواسم رو به اون دادم:
- ما اینیم دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
5/6/20
ارسالی‌ها
188
پسندها
1,738
امتیازها
9,833
مدال‌ها
7
مرد غریبه محکم به دیوار برخورد کرد و باقی پله‌ها رو به‌سمت پایین قل خورد.
دست‌هام رو روی زانوهام گذاشتم و کمی خم شدم. نفس عمیقی کشیدم تا کمی گلوم باز بشه و بتونم راحت‌تر نفس بکشم. چشم‌های تار شده‌م رو چند بار باز و بسته کردم و زیر لب زمزمه کردم:
- این دیگه از کجا پیداش شد؟ مگه تمام افراد عدنان الان توی مهمونی نیستن؟
صاف ایستادم. باقی پله‌هارو پایین رفتم.
با عجله و بی‌اهمیت به مردی که بیهوش پایین پله‌ها افتاده بود، از در قرمزرنگ بیرون زدم؛ اما هنوز دو قدم دور نشده بودم که با تردید از حرکت ایستادم. به‌سمت عقب برگشتم و نگاه مرددی به مرد انداختم.
بهش نمی‌خورد از افراد عدنان باشه؛ اون‌ها به خودشون زحمت نمی‌دادن که این‌جوری باهام روبه‌رو بشن. یک گلوله بهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا